P45
از نشیمن خارج شدم که همزمان باهام دریکو از سالن غذاخوری خارج شد
دریکو:چی گفت بهت
میا:چرت و پرتای پسرشو ولشون کن دوبار ردش کردم دیگه فک نکنم اونقد حقیر باشه که دوباره بخواد پیشنهاد بده راستی فردا کی میریم و با چطوری میریم
میا:فردا تنها میری عزیزم منو متیو مجبوریم لندن بمونیم
شکه شدم:ولی چرا متیو چیزی بهم نگفت دربارش
دریکو:حتما نمیخواسته ناراحت بشی کوچولو
میا:شما کی میاین؟
دریکو:یه هفته بعد
میا :چه خبرهههه متیو رو میکشم چرا بهم نگفته
دریکو:نمیخوای یکم هم به خانوادت اهمیت بدی؟کل کریسمس رو فقط پیش متیوجونت بودی عشقتو نمیدزدنا(با خنده)
میا:نه که تو خودت خیلی پیش خانوادتی(حرصی)
حالا هم باید برم بالا بایبای آها یه چیزی اینا خونه ندارن خودشون؟تا کی اینجان؟
دریکو از لحن میا خندید : بعد از شام میرن انگار
میا:چقد بیکارن!دیگه واقعا باید برم
به اتاقم برگشتم و یه نامه واسه متیو فرستادم که میخوام ببینمش پسره احمق حالشو جا میارم قضیه امروز رو یکم با تغییر بهش میگم میفهمه دنیا دست کیه
به سمت میزم رفتم و به ادامه کارام رسیدم یکم گذشت و متوجه نگاه های سنگینی رو خودم شدم پشتمو برگردوندم و با دیدن فردی که پشت سرم بود جیغی زدم که مطمئنم همه شنیدن
متیو دستشو رو گوشاش گذاشت و بعد از تموم شدن جیغم گفت:عزیزم میدونم ذوق کردی ولی اروم باش این جیغ واسه چی بود دیگه
قبل از اینکه جوابشو بدم زود در باز شد و مامان و دریکو رو دیدم که با صورتی که توش ترس معلوم بود نگام کردن هر دو با هم پرسید:میا خوبی؟ چیشده؟
به متیو اشاره کردم که پوکر نگام کردن
میا:هی اون طوری نگام نکنین عین آدم نیومده که اینجا بدون سر و صدا رو تخت نشسته بود و زل زده بود بهم منم یه لحظه به پشت سرم برگشتم و ترسیدم این طبیعیه
هیچی نگفتن و رفتن بیرون
منم سمت متیو برگشتم و با اخم نگاش کردم: جناب ریدل نمیخوای چیزی بگی؟
متیو:دلم برات تنگ شده بود بیبی
میا:اون نه یه چیز دیگه پسر بد
متیو:نگو که دریکو لو داد
میا:پس عمدا بهم نگفتی؟ بعدشم امیدوارم کردی که فردا میبینمت به این فک نکردی که چقد دختر کوچولوت ناراحت میشه؟
متیو به سمتم اومد و بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد:بیبی گرل تو زیادی کیوت و دوست داشتنی هستی دلم میخواد یه لقمه چپت کنم
میا:اون موقع دیگه بیبیتو نداری ها
دریکو:چی گفت بهت
میا:چرت و پرتای پسرشو ولشون کن دوبار ردش کردم دیگه فک نکنم اونقد حقیر باشه که دوباره بخواد پیشنهاد بده راستی فردا کی میریم و با چطوری میریم
میا:فردا تنها میری عزیزم منو متیو مجبوریم لندن بمونیم
شکه شدم:ولی چرا متیو چیزی بهم نگفت دربارش
دریکو:حتما نمیخواسته ناراحت بشی کوچولو
میا:شما کی میاین؟
دریکو:یه هفته بعد
میا :چه خبرهههه متیو رو میکشم چرا بهم نگفته
دریکو:نمیخوای یکم هم به خانوادت اهمیت بدی؟کل کریسمس رو فقط پیش متیوجونت بودی عشقتو نمیدزدنا(با خنده)
میا:نه که تو خودت خیلی پیش خانوادتی(حرصی)
حالا هم باید برم بالا بایبای آها یه چیزی اینا خونه ندارن خودشون؟تا کی اینجان؟
دریکو از لحن میا خندید : بعد از شام میرن انگار
میا:چقد بیکارن!دیگه واقعا باید برم
به اتاقم برگشتم و یه نامه واسه متیو فرستادم که میخوام ببینمش پسره احمق حالشو جا میارم قضیه امروز رو یکم با تغییر بهش میگم میفهمه دنیا دست کیه
به سمت میزم رفتم و به ادامه کارام رسیدم یکم گذشت و متوجه نگاه های سنگینی رو خودم شدم پشتمو برگردوندم و با دیدن فردی که پشت سرم بود جیغی زدم که مطمئنم همه شنیدن
متیو دستشو رو گوشاش گذاشت و بعد از تموم شدن جیغم گفت:عزیزم میدونم ذوق کردی ولی اروم باش این جیغ واسه چی بود دیگه
قبل از اینکه جوابشو بدم زود در باز شد و مامان و دریکو رو دیدم که با صورتی که توش ترس معلوم بود نگام کردن هر دو با هم پرسید:میا خوبی؟ چیشده؟
به متیو اشاره کردم که پوکر نگام کردن
میا:هی اون طوری نگام نکنین عین آدم نیومده که اینجا بدون سر و صدا رو تخت نشسته بود و زل زده بود بهم منم یه لحظه به پشت سرم برگشتم و ترسیدم این طبیعیه
هیچی نگفتن و رفتن بیرون
منم سمت متیو برگشتم و با اخم نگاش کردم: جناب ریدل نمیخوای چیزی بگی؟
متیو:دلم برات تنگ شده بود بیبی
میا:اون نه یه چیز دیگه پسر بد
متیو:نگو که دریکو لو داد
میا:پس عمدا بهم نگفتی؟ بعدشم امیدوارم کردی که فردا میبینمت به این فک نکردی که چقد دختر کوچولوت ناراحت میشه؟
متیو به سمتم اومد و بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد:بیبی گرل تو زیادی کیوت و دوست داشتنی هستی دلم میخواد یه لقمه چپت کنم
میا:اون موقع دیگه بیبیتو نداری ها
- ۱۷.۲k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط