من با استعداد بودم . یعنی هستم .

من با استعداد بودم . یعنی هستم .
بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم .
یا یک چیز دیگر .
ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟
یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته ‌اند ، بند کفش بسته‌ اند ، سیفون کشیده‌اند ...
دست‌هایم را حرام کرده‌ام .
همین‌طور ذهنم را...! " چارلز بوکوفسکی "
دیدگاه ها (۱۶)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

قسمت ۷

سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده است نوشته مرا بخواندخبر تلخی...

Twenty four

البته که قبلا حضرت اقا فرمودن مراقب گوشهایتان در مقابل

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟜و اگر من برای همه‌ی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت، فقط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط