{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من اسبهای چوبی خود را به سوی پرتگاهان شفق راندم..

من اسبهای چوبی خود را به سوی پرتگاهان شفق راندم..
دیدم شبانگاهان وحشت را
دیدم که در آنجا
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارد …
دیدگاه ها (۲۷)

عاشقانه های شبنم

پارت ۲۵ | نفر چهارمچهار جفت قدم، آرام‌آرام به سمتشان می‌آمد....

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۶

اخرین دعا 29

از دشمنان تا عاشقان

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

فقط به نام شهیدشهید! فقط به نام تو می‏شود سکه پیروزی زد که ب...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط