his favorite strawberry

part 85
دوباره مسیر راه نا معلومی رو پیش گرفتم
اینجا رو نمی‌شناختم
لعنتی حتی نمی‌دونستم کجام
فقط باید ازش بیرون بیام
با صدای پای چند نفر پشت سرم سرعتمو تند کردم
نگاهی به عقب انداختم
تهیونگ و جنی بودن
تهیونک داد زد
€لطفا صبر کن

بدون توجه بهش سرعتمو زیاد کردم
یهو یکی من رو به سمت راست کشید
اون هاریم بود
که یک اسلحه رو به سمتم گرفته بود
✓بهتره با من بیای

بروبابایی نثارش کردم و با پا به دستش زدم و اسلحه شو گرفتم که اتفاقی دستم خورد روی خشاب و به پهلوی خودم تیر زدم
از دست این همه بادیگارد گولاخ زنده بیرون اومدم
آخر سر بعد از این همه سال آموزش خودم به خودم تیر زدم
اخ بلندی گفتم و دویدم
هاریم هم مثل اوسکلا بهم زل زده بود
توی شوک بود
انتظار نداشت خودم به خودم شلیک کنم
ماشاالله چشم نخورم نزدیک یکی از اندام های حیاتیم زده بودم
نرم بیمارستان میمیرم
بمیرم برات جونگکوک که عشقت داره میمیره
وجی:حالت خوب نی برادر
اره بابا کجای کاری باز خوبه دم مرگی مثل همیشه افکارمو بلند نمیگم
با وجود درد زیاد پهلوم
از اونور پریودیم
از طرفی هم جای زخمام
بازم خود درگیر بودم
لنگون لنگون خودمو به در حیاط عمارتشون رسوندم
زخمم در حال خون ریزی بود و با هر قدمی که بر میداشتم بدتر خون می اومد
مجبور شدم مسلسل و یکی از تفنگامو توی حیاط ول کنم
دامنم رو پاره کردم و دور زخمم پیچیدم
خوبه باز شلوار پوشیدم
زخمم وحشتناک درد میکرد
اولش فکر کردم این حیاط عمارته ولی هر چی جلو تر میرفتم فضای سبزش تموم نمیشد
پس اینجا جنگله
یعنی عمارت اینا وسط جنگله
نکنه خون‌آشامی چیزی باشن من خبر نداشتم
پشت یکی از درختان رفتم و به سختی روی زمین نشستم
دردی که کشیدم حتی از درد قلبی هم بد تر بود
یادمه اون موقع که به دنیا اومدم هم اینقدر درد نکشیدم
اشک هام دیگه خشک شده بودن
حتی نمی‌تونستم گریه کنم
بدنم بی جون بود
حتی نمی‌تونستم دادی بکشم
تنها سهیم باز نگه داشتن پلکام بود
نزدیکای غروب بود
دیگه هوا داشت تاریک میشد با این وجود صدای پای ادامای آنامی رو احساس کردم
حتی نمی‌تونستم از جام بلند شم و کمک بخوام
حتی توانایی آه کشیدن هم نداشتم
عجل مرگم بالای سرم اومد
این دفعه عموی کوک بود
اول از همه نگاه هیزشو روی بدنم چرخوند و با لحن چندشی گفت
√تو که داری میمیری..پس من چرا فیضمو نبرم؟

حتی توانایی مخالفت هم نداشتم
تک تک سلول های بدنم درد میکرد
دوست داشتم بالا بیارم ولی توانایی این کار هم نداشتم
اون مردک گاو خاک بر سر هیز هم شروع به باز کردن دکمه هام کرده بود
با دیدن بدن سفیدم آب دهنش راه افتاده بود
من بخت برگشته حتی نتونستم باکره گیمو به جونگکوک بدم
دیگه دلیلی برای زنده موندن نداشتم
سگگ س.........و......ت.........ی......نم رو بار کرد و با دیدن س........ی.......ن....ه....هام گفت

√عجب بدنی داری تو دختر

دیگه واقعا داشتم از نجات تا امید میشدم
دکمه ی شلوارم رو باز کرد که کسی از شدت بهش حمله کرد
دیگه نتونستم و چشمامو بستم
دیدگاه ها (۴۴)

پارت ۵۴

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

{ عشق بی پایان}پارت:۱اوهههه با اینکه این کتاب رو ۱۰۰۰۰۰ بار ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۲۴

🎸𝓘𝓽'𝓼 𝓱𝓲𝓼 𝓵𝓪𝓾𝓰𝓱𝓽𝓮𝓻, 𝓘 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓲𝓽 ♡🎸𝓟𝓪𝓻𝓽_5نویسنده؟!؟شعله‌بانو!!{...

مافیای من

انگار من توی هیچ جمعی جا نمی‌شم؛ همیشه یه گوشه‌ام، همیشه ساک...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط