پارت ۵

دو روز گذشته بود، ولی برای جونگ‌کوک مثل دو قرن طول کشیده بود.
از اون روزی که عمو، سرد و کوتاه گفته بود: «ات، جونگ‌کوک، برید بیرون»، ذهنش پر شده بود از سوال. چرا باید یه گفت‌وگوی جدی درست همون لحظه شکل می‌گرفت؟ چرا اون نگاه پدربزرگ تا این اندازه جدی بود؟ و چرا، بعد از اون دیدار، سکوت خونه‌شون سنگین‌تر شده بود؟

حالا، جلوی آینه ایستاده بود.
دکمه‌های پیراهن مشکی‌شو می‌بست، همون‌طور که صدای پدرش از پشت در اومد:
«جونگ‌کوک، آماده‌ای؟ راه می‌افتیم. خانواده‌ی ات منتظرن.»

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد. «منتظرن؟»
تو ذهنش چیزی کلیک کرد. نه… این فقط یه دیدار معمولی نیست.

**

از اون‌طرف شهر، ات جلوی پنجره ایستاده بود.
موهاش رو جمع کرده بود، نه مثل همیشه که آزاد و بی‌خیال بریزه دور شونه‌هاش. نه، امروز یه چیزایی فرق داشت. لباس‌ش ساده ولی شیک بود. با یه اضطراب که توی شکمش گره خورده بود.

عمویش در اتاق رو نیمه‌باز کرد:
«حاضری؟ خانواده‌ی جئون تو راهن. پدرت و پدربزرگ هم رسیدن خونه‌ی من. دیدار قراره اون‌جا باشه.»

ات برگشت، لبخندی محو زد، ولی چیزی نگفت. فقط سرشو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.

**

نیم‌ساعت بعد، صدای باز شدن درِ خانه‌ی عمو، لحظه‌ی سکوت عجیبی رو به همراه آورد.
جونگ‌کوک با پدرش وارد شد.
پدرش رسمی و مصمم بود، ولی نگاه جونگ‌کوک مدام در حال جستجو.
تا اینکه... نگاهش به ات افتاد.

اونجا ایستاده بود.
چشماش عمیق‌تر از قبل، آروم ولی سنگین.
و باز هم... بوی اون عطر همیشگی که مخصوص خودش بود.
نه عطر… بوی پوستش. همونی که توی خواب، توی رویا، توی ذهنش گیر کرده بود.

پدربزرگ ات با صدایی گرم گفت:
«چه خوب که بالاخره این دیدار رسمی شد. وقتشه که خانواده‌هامون بیشتر با هم آشنا شن.»

همه نشستن.
چای ریخته شد.
لبخندها زده شد.
ولی بین ات و جونگ‌کوک؟ فقط سکوت بود و نگاه‌های فراری.
همدیگه رو می‌دیدن، ولی نمی‌تونستن چیزی بگن. چون حالا دیگه همه‌چی رسمی شده بود...
و آینده‌ای که فکر می‌کردن فقط یه شوخی یا شایعه‌ست... داشت رنگ واقعی می‌گرفت.
دیدگاه ها (۰)

قسمت ۳ بعد از اون ملاقات کوتاه و سنگین توی کافه، قرار ملاقا...

چندپارتی جونگ کوک

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

فیک تهکوک وارث زار

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

𓆩 پارت ۴۶ 𓆪 🖤🥀جیمین با عصبانیت وارد عمارت شد.جیمین: تمام افر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط