من تو رو برمیگردونم( پارت ۲۲)

هیچی نگفتم و سرم رو پایین انداختم تا به کارم ادامه بدم و اراراکا هم وارد راهروی پسرونه شد و من نتونستم غلبه کنم و بیخیال باشم و دنبالش رفتم تا دستش رو گذاشت رو دستگیره یک اتاق دکو که بازش کنه مچ همون دستش رو گرفتم، اون به من نگاه کرد که بفهمه چی شده در این حین دستش رو از دستگیره ی در کشید.
انگشت اشارم رو به نشانه یک اینکه آروم و ساکت باش جلوی دهنم گرفتم ولی متوجه نشد منظورم از ساکت باش چیه برا همین در اتاق دکو رو به آرومی باز کردم که بگم:خوابه آروم باش!
بعد در رو به آرامی بستم و برگشتیم سالن مشترک و قضیه ی این دو روز رو با بی حوصلگی واسش توضیح دادم .
بعد اراراکا گفت:کی اینطور پس سرما خورده ...(مکث و به فکر فرو رفتن)من برم بیرون یه چند تا دارو و یکم آبمیوه اینا واسش بگیرم!(نویسنده:خسیس خانوم چون بلد نیست چیزی درست کنه دست و دلبازی می‌کنه چه جالب!)
بعد اینکه اراراکا رفت دمنوش رو به اتاق دکو بردم و بلندش کردم تا دمنوش رو بنوشه و برگشتم آشپز خونه و با خودم گفتم: درست کردن شام امشب وظیفه ی منه و...باید یه چیزی درست کنم که بتونه قدرت بدنیش رو به دست بیاره ، پس...(فکر کردن)سوپ میسو درست میکنم!
و دست به کار شدم یکم بعد که قارچ هایی که شستم رو خورد میکردم اراراکا از در اومد تو و به من سلام کرد با یه نایلون رفت اتاق دکو و ۲۰ دقیقه بعد سوپ میسو آماده شده بود و راستی به خاطر اتفاق اون روز کاتسودون هم درست کرده بودم(نویسنده: بورازازو و شیمای های گرامی غذای مورد علاقه ی دکو کاتسودون هست 😉)،یه بشقاب از سوپ کشیدم ببرم برا دکو که دیدم دکو تلو تلو و در حالی که به در و دیوار میخورد از سالن پسرانه یک خوابگاه بیرون اومد و قیافش خسته و نوک بینیش و لپاش سرخ به نظر میرسیدن همون طوری که از راهرو اومد بیرون با صدایی هنوز کمی گرفته گفت: اراراکا چان(نویسنده :دکو جونم یه بار هم بگو چان تا کلا رو از ته بکنم💢 دکو: باشه بابا غلط کردم یقمو ول کن)، اراراکا سان بخدا نیاز نیست اون رو بخورم !من حالم خوبه!😥
و اراراکا با یه بطری آب ترب دنبالش میومد و می‌گفت : دکو . کون (نویسنده:کون خودتی دختره ی چابلوس!!!!)باید این بطری رو تموم کنی تا خوب شی!!!! حداقل یه لیوان بخور!
دکو گفت: اراراکا بخدا لازم نیست یه قلوب ازش خوردم کامل خوب شدم!
و منم در حالی که پیشبندم رو در میاوردم به موش و گربه بازیشون نگاه میکردم که اراراکا به لحظه ایستاد و بو کشیدن و گفت:این بوی سوپ میسو نیست؟
بعد دکو وایساد و گفت:نه ! من که بوش رو حس نمیکنم!(عطسه)
دکو به من نگاه کرد و گفت:تو آشپزخونه چیکار می‌کنی کاچان؟
گفتم: انگار سرما خوردی مغزتم از کار افتاده دکوی نفله!
دکو بینیش رو کشید و سه بار سرفه کرد و گفت: مگه چیشده ؟
گفتم:امروز شام درست کردن نوبت من بود و حالا هم بشین و شامتو بخور نفله ی بی عقل!
دکو تلو تلو کنان و که انگار سرش گیج می رفت اومد و سر میز نشست و منم یک بشقاب سوپ گذاشتم جلوش و رفتم برا خودم هم یه بشقاب کشیدم و اومدم سر میز نشستم که دکو یکم مزه کرد و گفت:واو کاچان آشپزیت چقدر خوبه!
گفتم:زر زر نکن غذاتو رو بخور نفله!
در اون حین اراراکا هم یه بشقاب کشید اومد نشست و با جدیت گفت: ولی دکو .کون باید اون آب ترب رو بعد غذا تا تهش بخوری !
غذا توی گلوی دکو گیر. کرد و به من نگاه کرد طوری که انگار جمله ی (بیچاره شدم) تو قیافش موج می‌زد...
همون لحظه یه لبخند خیلی ریز رو لبم نشست و تو دلم گفتم: هیچ وقت تغییر نکن دکو...
بعد غذا یکم تو سالن مشترک نشستیم هر چند من فقط برای اینکه مطمئن بشم دکو حالش خوبه نشسته بودم.
من رو مبل لم داده بودم و با اخمی رو صورتم تو گوشی می‌چرخیدم تا زمان بگذره و اراراکا تونسته بود آب ترپ رو تا قلوپ آخر به خورد دکو بده .
ساعت ده شده بود و دکو و اراراکا گرم مشغول صحبت بودن که یهو دکو گفت :من برم یه لیوان چایی بردارم که یکم طعم دهنم عوض شه
اراراکا گفت: باشه!
وقتی دکو پاشد یه لحظه چشمم رو از صفحه گوشی نگاه کردم و با بی حوصلگی و اخم یه نیم نگاه به قیافش کردم چشاش عادی نبودن و با لحنی خیلی آروم که خودم فقط شنیدم زمزمه کردم:حالش خوب نیست...
و ناخودآگاه بدنم آماده ی عکس العمل شد و تا دکو چهارمین قدمش رو برداشت چشاش بسته شدن و زانو هاش سست شدن و خواست بیوفته که همون لحظه ریکشن نشون دادم و گرفتمش...


نویسنده:بقیش بمونه برای پارت بعدی ❤️
برای همگیمون دعا میکنم که قبل شروع شدن مدرسه ها تناسخ کنیم به دنیای مای هیرو اکادمی 🙏😮‍💨(همه یک صدا آمین !!)
کلام آخر: پیش به سوی قدرت و فراتر از آن 🔥
دیدگاه ها (۹)

پارت ۲۲

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

ریاکشن

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

پارت هیفدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو <فردا صبح> (ای...

سناریو سانزو پارت ۱

سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۲**باکوگو**در زدم. _بیا تودر رو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط