{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختربچه

دختربچه
دریکو مالفوی
وارد اتاق دخترتون شدی که متوجه شدی در حالیکه داره قربون صدقش میره و دختر کوچولوتون از حرفای شیرین باباش میخنده لباساشو عوض میکنه
پیراهن پرنسس صورتی رنگی تنش کرد و هد ست لباسش رو براش زد و لپ دخترتونو بوسید
-بابایی الان باید بریم سراغ مامانت تا ببینیم آماده‌س یا نه
دختر کوچولوی ۱۴ ماهه رو بغل کرد و پیشونیشو بوسید و موهای بلوندشو بو کشید و برگشت سمت تو که با دیدنت که با چشمای قلبی نگاهشون میکردی
-عزیزم؟کی آماده شدی؟
دریکو لوسیوس مالفوی!رفتارت با نوزادها واقعا شیرینه
-نوزادها؟البته که نه فقط با پرنسس کوچولوم
اومد سمتت و پیشونی تو رو خم بوسید و بازوشو برات گرفت
-دیگه باید بریم عزیزدلم
................
متیو ریدل
وارد خونه شدی و درو آروم بستی و به سمت پذیرایی رفتی با دیدن صحنه کیوت رو به روت ناخودآگاه زدی زیر خنده دختر ۵ سالتون رو پاهای متیو وایساده بود و در حال بستم موهاش بود با صدای خنده‌ت برگشتن سمتت که دخترتون با قدمای سریع خودشو بهت رسوند و پاهاتو بغل کرد
×ماماننن
بغلش کردی و گونه‌شو بوسیدی:سلام عزیزم
×بابایی خوشگل شده؟
خندیدی و خیلی‌ای گفتی و قدماتو به سمت متیو برداشتی
با رسیدن بهش دستتو کشید و نشوندت رو پاهاش و لباتو بوسید که زود پسش زدی و به دخترتون اشاره کردی و با هشدار اسمشو صدا زدی لباشو آویزون کرد و آروم گفت: -دخترم که منو با مدل زیبایی اشتباه گرفته زنمم نمیزاره ببوسمش
بلند تر ادامه داد:-من پسر میخوام ا.ت
متعجب نگاهش کردی که با سر تایید کرد:-اون موقع منم پسرمو دارم و نمیزاره اذیتم کنین
متاسفم متیو همین یکی کافیه برامون
×مامان بابا گفت بهت بگم...آهان داداشی میخوام
متیو ریدل!
متیو خندیدو دخترتونو تو بغلش کشید
-بهت گفتم بگو خودت میخوای نه اینکه اسم منو بیاری عزیزم
×بابایی؟
-بله کوچولو؟
×اگه داداش داشته باشم منو یادت میره؟
-البته که نه تو تا ابد دختر لوس بابایی
دخترتون با عشوه بچگونه‌ش خندید و گونه متیو رو بوسید که اخم کردی و با اعتراض گفتی: هی متیو ریدل یادت رفته وقتی فهمیدیم بچمون دختره چه قولی بهم دادی؟
-البته که نه همسر حسودم
................
تام ریدل
با صدای گریه دخترتون از خواب پریدی و چشم بندت رو برداشتی و با زدن چند ضربه آروم تام رو صدا زدی
-هوممم؟
الان نوبت توعه
-باز بیدار شده؟
آره برو ببین چش شده
و خیلی ریلکس چش بندتو گذاشتی و خوابیدی
با حس لمس شدن صورتت چشم بندو درآوردی که متوجه دخترتون که کنارت نشسته بود شدی
عزیزم؟چرا اینجایی مامانی؟
با دستش به در اشاره کرد که نگاهتو به در دادی که توسط تام بسته شد و جلو اومد
-گشنشه عزیزم تو بخواب
چرا بچه رو تنها گذاشتی تام؟میفته خب!
-میشه بگی دقیقا از بین این همه بالشی که براش گذاشتم چطوری رد میشه؟
متعجب آباژور کنار خودت رو روشن کردی و با دیدن نزدیک ۲۰ تا بالش خیره‌ش ‌شدی
تام؟نمیتونستی با خودت ببریش پایین؟
تام که انگار هنگ کرده بود متعجب نگاهت کرد و با اینگ آروم دخترتون به خودش اود
-آه ا.ت دخترت لنگ خودته مگه شما دو تا واسم حواس میزارین؟ مغز باهوشم داره از کار میفته!
نشست رو تخت و دخترتونو تو بغلش گرفت و شیشه شیر رو داد دستش که دخترتون سریع مشغول خوردن شد
هی تام تقصیر من چیه؟
-من بهت گفتم تو رو بزرگ کنم برام کافیه ولی تو گفتی بچه میخوای به مسیح قسم این بیخوابی‌ها ادامه داشته باشه باید دو تا مونم بستری بشیم
دیدگاه ها (۷)

دختر بچه

گریه

فراموشی تولد!

Little Malfoy

سناریو پسرای اسلایترین

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

شب التیام.

شب التیام.

رویایی واقعی اما مانند دروغ

نشان سوخته.

شب التیام.

چند پارتی دراکو(درخواستی)تو بغلش کردی و اون محکم تر بغلت کرد...

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط