" فیکشن cry or devil پارت ۲ "
اونم متقابلا لبخندی زد و گفت : منم خوبم امروز بعد مدرسه چیکاره ای ؟
اشاره کردم : بیکار !
_ایول خیلی خوبه پس با هم بریم سینما.
+سینما ؟
_آره، ی فیلم خیلی باحال میزاره ، بیا بریم ببینیم .
+باشه
_پس میبینمت !
این رو گفت و از در خارج شد .
کلاس که تموم شد به جایی که همیشه منتظر جیمین میموندم رفتم . گوشیم رو در آوردم تا به مامانم پیام بدم که دیر میام خونه .کسی داشت به این سمت میومد . هم اینکه صدای قدم هاش رو میشنیدم هم اینکه صدای کسایی رو میشنیدم که بهش سلام میکردن . قدم هاش محکم و قوی بود . خب باید بگم که این جیمین نبود پس اهمیتی ندادم و سرم رو توی گوشی نگه داشتم تا منتظر جواب مامانم بمونم . حس کردم که یکی جلوم ایستاد اما بازم اهمیتی ندادم . از جلوم رد شد و بازم صدای سلام میومد . صدای قدم های جیمین رو شنیدم و سرم رو به سمتش بلند کردم . بلند سلام کرد و منم دستم رو براش تکون دادم .
اومد کنارم و گفت : بریم؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و با همدیگه به سمت سینما راه افتادیم .طبق معمول جیمین رفت خوراکی خرید و وارد سالن شدیم .فیلم خیلی خنده داری بود و از اول تا آخرش خندیدیم . هر چند کسی صدای خنده های منو نمیشنید !
فیلم که تموم شد با جیمین راجب فیلم حرف زدیم و به مسخره بازی های جیمین میخندیدیم که یهو صدای دویدن چند نفر رو شنیدیم .دقیقا به سمت ما میومدند . به چند دقیقه نکشید که دستی روی گردنم حس کردم و چیز نوک تیزی رو توی پهلوم . سردی چیزی آهنی رو روی سرم حس کردم .
خب ! خیلی خوبه !
من الان گروگان گرفته شده بودم با یک تفنگ روی شقیقه ام و یک چاقو روی شکمم !
آدم غیر من نبود گروگان بگیرند ؟ منی که حتی نمیتونستم سروصدا کنم .
به جیمین نگاه کردم که مثل گچ سفید شده بود . حق داشت اون به شدت از دعوا و خون ریزی میترسید. هرچند من هم واقعا ترسیده بودم . یک حرکت من باعث میشد چاقو کامل بره تو بدنم . مثل سیخ وایساده بودم و اصلا متوجه حرف هایی که دور و اطرافم میزدند نبودم . نمیدونم اون پلیس های مزخرف که جلو رومون ایستاده بودند داشتند چه غلطی میکردند؟!
درگیری لحظه به لحظه بیشتر میشد و من هم امید نجات پیدا کردن رو کامل از دست داده بودم . صدای جیمین رو شنیدم که اسم کسی رو صدا میزد . اسم قشنگی بود ولی اسمش چی بود؟ نمیدونم چطور شد ولی یهو به خودم اومدم و دیدم که الان آزادم . ی مرد سیاه پوش قد بلندی داشت اون چند نفری که منو گروگان گرفته بودند رو میزد . پلیس ها به کمکش اومدن و اونها رو گرفتند . اصلا صبر نکردم . دست جیمین رو گرفتم و فقط دویدم . حتی نایستادم که از اون مرد تشکر کنم . چون مطمئن بودم اگه میایستادیم پلیس میخاست ازم حرف بکشه . توی راه برگشت جیمین غیر از《 خوبی ؟ صدمه ای ندیدی ؟》دیگه حرفی نزد !
هنوزم توی شک بود . تا جایی که مسیرمون به هم میخورد با هم دیگه رفتیم . جیمین ازم خواست به محض اینکه رسیدم خونه بهش پیام بدم که رسیدم چون اصلا دلش نمیخواست کل شب رو با نگران بودن برای من سر کنه .
صبح روز بعد وقتی وارد مدرسه شدم دیدم همه به صف ایستادند . تعجب کردم . اینجا مهد کودک نبود که صف بگیریم . پس چی شده ؟ داشتم همین جوری از بینشون رد میشدم که دستی من رو کشید به سمت عقب . برگشت و با ی ابروی بالا رفته و پوزخند کمرنگی نگاهم کرد . یهو دستم رو کشید که اگه خودم رو جمع نمیکردم با مخ خورده بودم روی زمین . دستش رو انداخت دور گردنم ، با تعجب برگشتم و نگاهش کردم که یهو صدای بلند و مردونه اش رو شنیدم : این دوست پسر منه ، اگه ببینم کسی اذیتش کرده با من طرفه !!!
...........
اونم متقابلا لبخندی زد و گفت : منم خوبم امروز بعد مدرسه چیکاره ای ؟
اشاره کردم : بیکار !
_ایول خیلی خوبه پس با هم بریم سینما.
+سینما ؟
_آره، ی فیلم خیلی باحال میزاره ، بیا بریم ببینیم .
+باشه
_پس میبینمت !
این رو گفت و از در خارج شد .
کلاس که تموم شد به جایی که همیشه منتظر جیمین میموندم رفتم . گوشیم رو در آوردم تا به مامانم پیام بدم که دیر میام خونه .کسی داشت به این سمت میومد . هم اینکه صدای قدم هاش رو میشنیدم هم اینکه صدای کسایی رو میشنیدم که بهش سلام میکردن . قدم هاش محکم و قوی بود . خب باید بگم که این جیمین نبود پس اهمیتی ندادم و سرم رو توی گوشی نگه داشتم تا منتظر جواب مامانم بمونم . حس کردم که یکی جلوم ایستاد اما بازم اهمیتی ندادم . از جلوم رد شد و بازم صدای سلام میومد . صدای قدم های جیمین رو شنیدم و سرم رو به سمتش بلند کردم . بلند سلام کرد و منم دستم رو براش تکون دادم .
اومد کنارم و گفت : بریم؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و با همدیگه به سمت سینما راه افتادیم .طبق معمول جیمین رفت خوراکی خرید و وارد سالن شدیم .فیلم خیلی خنده داری بود و از اول تا آخرش خندیدیم . هر چند کسی صدای خنده های منو نمیشنید !
فیلم که تموم شد با جیمین راجب فیلم حرف زدیم و به مسخره بازی های جیمین میخندیدیم که یهو صدای دویدن چند نفر رو شنیدیم .دقیقا به سمت ما میومدند . به چند دقیقه نکشید که دستی روی گردنم حس کردم و چیز نوک تیزی رو توی پهلوم . سردی چیزی آهنی رو روی سرم حس کردم .
خب ! خیلی خوبه !
من الان گروگان گرفته شده بودم با یک تفنگ روی شقیقه ام و یک چاقو روی شکمم !
آدم غیر من نبود گروگان بگیرند ؟ منی که حتی نمیتونستم سروصدا کنم .
به جیمین نگاه کردم که مثل گچ سفید شده بود . حق داشت اون به شدت از دعوا و خون ریزی میترسید. هرچند من هم واقعا ترسیده بودم . یک حرکت من باعث میشد چاقو کامل بره تو بدنم . مثل سیخ وایساده بودم و اصلا متوجه حرف هایی که دور و اطرافم میزدند نبودم . نمیدونم اون پلیس های مزخرف که جلو رومون ایستاده بودند داشتند چه غلطی میکردند؟!
درگیری لحظه به لحظه بیشتر میشد و من هم امید نجات پیدا کردن رو کامل از دست داده بودم . صدای جیمین رو شنیدم که اسم کسی رو صدا میزد . اسم قشنگی بود ولی اسمش چی بود؟ نمیدونم چطور شد ولی یهو به خودم اومدم و دیدم که الان آزادم . ی مرد سیاه پوش قد بلندی داشت اون چند نفری که منو گروگان گرفته بودند رو میزد . پلیس ها به کمکش اومدن و اونها رو گرفتند . اصلا صبر نکردم . دست جیمین رو گرفتم و فقط دویدم . حتی نایستادم که از اون مرد تشکر کنم . چون مطمئن بودم اگه میایستادیم پلیس میخاست ازم حرف بکشه . توی راه برگشت جیمین غیر از《 خوبی ؟ صدمه ای ندیدی ؟》دیگه حرفی نزد !
هنوزم توی شک بود . تا جایی که مسیرمون به هم میخورد با هم دیگه رفتیم . جیمین ازم خواست به محض اینکه رسیدم خونه بهش پیام بدم که رسیدم چون اصلا دلش نمیخواست کل شب رو با نگران بودن برای من سر کنه .
صبح روز بعد وقتی وارد مدرسه شدم دیدم همه به صف ایستادند . تعجب کردم . اینجا مهد کودک نبود که صف بگیریم . پس چی شده ؟ داشتم همین جوری از بینشون رد میشدم که دستی من رو کشید به سمت عقب . برگشت و با ی ابروی بالا رفته و پوزخند کمرنگی نگاهم کرد . یهو دستم رو کشید که اگه خودم رو جمع نمیکردم با مخ خورده بودم روی زمین . دستش رو انداخت دور گردنم ، با تعجب برگشتم و نگاهش کردم که یهو صدای بلند و مردونه اش رو شنیدم : این دوست پسر منه ، اگه ببینم کسی اذیتش کرده با من طرفه !!!
...........
- ۵.۲k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط