Anya x Damian پارت۴
دامیان اندر ذهن خود:امروز خیلی حواس پرته البته خوب حقم داره تازه وارد یه جای جدید شده
دامیان صندلی جلوی میز رو عقب کشید و نشست روش و گفت: اصن میدونی چیه بیا امروز خودمون دوتا باهم دیگه غذا بخوریم خوبه؟
آنیا با لبخند جواب داد: عالیه! 😄
دامیان خواست سر صحبت رو باز کنه که بکی عین علف جلوی میز سبز شد:/
بکی:صب کن ببینم! بدون ماااا؟؟!! نخیررررر اجازه نمیدمممم
دامیان اندر ذهن خود: مزاحممممممم!!😑💔
بکی, امیل و اوین سریع همونجا نشستن :/
(زنگ آخر)
زنگ آخر به صدا در اومد همه ی بچه ها وسایلشون رو جمع می کردن و از کلاس بیرون می رفتن آنیا هم وسایلشو جمع کرد و خواست از در کلاس بره بیرون که دامیان دست آنیا رو گرفت و آنیا سرشو برگردونند و با قیافه ی سرخ شده ی دامیان مواجه شد
آنیا: پسر دوم؟ چیزی شده؟ چیزی میخوای بگی؟
دامیان: آنیا چان ازین به بعد هر چی لازم داشتی به خودم بگو یا اگه مشکلی برات پیش اومد بهم بگو من........من کمکت میکنم باشه؟
آنیا خنده ی کوتاهی کرد و گفت: عامممممم حالا که فکرشو میکنم میشه برای امتحان ریاضی روز پنجشنبه کمکم کنی؟
دامیان: آ..آره حتما فردا ساعت ۷ صبح توی کتابخونه میبینمت
آنیا: خیلییییی ممنون دامیان ساما
دامیان : یادت نره فردا شنلتو بپوشیا که من دیگه گردن نمیگیرمت( کی بود الان میگفت اگه مشکلی برات پیش اومد بهم بگو؟😑)
آنیا : خیالت راحت فردا فراموشش نمیکنم
(ساعت۴و نیم بعد از ظهر خانه ی فورجر ها)
آنیا: من اومدم!
یور:خوش اومدی آنیا چان!
لوید:اولین روزت به عنوان یه دانش آموز سلطنتی توی آکادمی ادن چطوری بود هوم؟
آنیا یاد دامیان افتاد و لبخند به لباش اومد و گفت:روز عجیب خوبی بود یکم رو مخ بود ولی خیلی امروز رو دوست داشتم
(ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه ی صبح کتابخونه ی آکادمی ادن)
دامیان: نه ببین اشتباه حلش کردی محیطش این جوری به دست نمیاد
آنیا جدی تر شد و سعی کرد درست انجامش بده
دامیان اندر ذهن خود:حتی وقتی هم که جدی میشه بازم نازه
(چون آنیا ذهنش مشغول بود افکارات دامیان رو نشنید)
آنیا:تمومش کردم
دامیان: بده ببینم
دامیان به جواب آنیا نگاه کرد و یهو پشماش ریخت
دامیان:باورم نمیشه سوال به این سختیو درست انجام دادی!
آنیا ذوق کرد و گفت:واقعا؟
دامیان: آره
آنیا یکم سرخ شد و گفت : میشه بعد از مدرسه....بیایم اینجا؟فقط......خودمون دوتا؟
دامیان لبخند زد و گفت:باشه اگه حس میکنی بازم هنوز بیشتر نیاز به یادگیری داری بعد مدرسه هم میایم
آنیا و دامیان میگفتن و میخندیدن اما یکی بود که با حسادت تمام بهشون نگاه میکرد یکی بود که از عمق وجودش به آنیا لعنت میفرستاد بله اون آلیس بود دختر لوس ، فضول، حسود و پر فیس و افاده ای که کراش سگی روی دامیان داشت و معتقد بود دامیان فقط مال اونه اما یه مشکلی وجود داشت دامیان اصلا بهش توجه نمیکرد و خیلی باهاش سرد بود آلیس فکر میکرد میتونه به مرور زمان دامیان رو عاشق خودش کنه اما اینکه نتونست هیچ تازه اون داره با یه دختر دیگه خوش و بش میکنه و میخنده
آلیس تو ذهنش:مطمعن باش فورجر پشیمونت میکنم! دختره ی پر رو عه گدا!
خودتون دوتا؟! عمرا اگه بزارم!
اینم از پارت ۴ پاستیلیا ببخشید دیر شد پارت ۵ رو همین امروز میزارم امید وارم خوشتون اومده باشه سایونارا 🎀✨🥲
دامیان صندلی جلوی میز رو عقب کشید و نشست روش و گفت: اصن میدونی چیه بیا امروز خودمون دوتا باهم دیگه غذا بخوریم خوبه؟
آنیا با لبخند جواب داد: عالیه! 😄
دامیان خواست سر صحبت رو باز کنه که بکی عین علف جلوی میز سبز شد:/
بکی:صب کن ببینم! بدون ماااا؟؟!! نخیررررر اجازه نمیدمممم
دامیان اندر ذهن خود: مزاحممممممم!!😑💔
بکی, امیل و اوین سریع همونجا نشستن :/
(زنگ آخر)
زنگ آخر به صدا در اومد همه ی بچه ها وسایلشون رو جمع می کردن و از کلاس بیرون می رفتن آنیا هم وسایلشو جمع کرد و خواست از در کلاس بره بیرون که دامیان دست آنیا رو گرفت و آنیا سرشو برگردونند و با قیافه ی سرخ شده ی دامیان مواجه شد
آنیا: پسر دوم؟ چیزی شده؟ چیزی میخوای بگی؟
دامیان: آنیا چان ازین به بعد هر چی لازم داشتی به خودم بگو یا اگه مشکلی برات پیش اومد بهم بگو من........من کمکت میکنم باشه؟
آنیا خنده ی کوتاهی کرد و گفت: عامممممم حالا که فکرشو میکنم میشه برای امتحان ریاضی روز پنجشنبه کمکم کنی؟
دامیان: آ..آره حتما فردا ساعت ۷ صبح توی کتابخونه میبینمت
آنیا: خیلییییی ممنون دامیان ساما
دامیان : یادت نره فردا شنلتو بپوشیا که من دیگه گردن نمیگیرمت( کی بود الان میگفت اگه مشکلی برات پیش اومد بهم بگو؟😑)
آنیا : خیالت راحت فردا فراموشش نمیکنم
(ساعت۴و نیم بعد از ظهر خانه ی فورجر ها)
آنیا: من اومدم!
یور:خوش اومدی آنیا چان!
لوید:اولین روزت به عنوان یه دانش آموز سلطنتی توی آکادمی ادن چطوری بود هوم؟
آنیا یاد دامیان افتاد و لبخند به لباش اومد و گفت:روز عجیب خوبی بود یکم رو مخ بود ولی خیلی امروز رو دوست داشتم
(ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه ی صبح کتابخونه ی آکادمی ادن)
دامیان: نه ببین اشتباه حلش کردی محیطش این جوری به دست نمیاد
آنیا جدی تر شد و سعی کرد درست انجامش بده
دامیان اندر ذهن خود:حتی وقتی هم که جدی میشه بازم نازه
(چون آنیا ذهنش مشغول بود افکارات دامیان رو نشنید)
آنیا:تمومش کردم
دامیان: بده ببینم
دامیان به جواب آنیا نگاه کرد و یهو پشماش ریخت
دامیان:باورم نمیشه سوال به این سختیو درست انجام دادی!
آنیا ذوق کرد و گفت:واقعا؟
دامیان: آره
آنیا یکم سرخ شد و گفت : میشه بعد از مدرسه....بیایم اینجا؟فقط......خودمون دوتا؟
دامیان لبخند زد و گفت:باشه اگه حس میکنی بازم هنوز بیشتر نیاز به یادگیری داری بعد مدرسه هم میایم
آنیا و دامیان میگفتن و میخندیدن اما یکی بود که با حسادت تمام بهشون نگاه میکرد یکی بود که از عمق وجودش به آنیا لعنت میفرستاد بله اون آلیس بود دختر لوس ، فضول، حسود و پر فیس و افاده ای که کراش سگی روی دامیان داشت و معتقد بود دامیان فقط مال اونه اما یه مشکلی وجود داشت دامیان اصلا بهش توجه نمیکرد و خیلی باهاش سرد بود آلیس فکر میکرد میتونه به مرور زمان دامیان رو عاشق خودش کنه اما اینکه نتونست هیچ تازه اون داره با یه دختر دیگه خوش و بش میکنه و میخنده
آلیس تو ذهنش:مطمعن باش فورجر پشیمونت میکنم! دختره ی پر رو عه گدا!
خودتون دوتا؟! عمرا اگه بزارم!
اینم از پارت ۴ پاستیلیا ببخشید دیر شد پارت ۵ رو همین امروز میزارم امید وارم خوشتون اومده باشه سایونارا 🎀✨🥲
- ۱۸.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط