𝓅𝒶𝓇𝓉𝟦
فرشته کوچولو خوابش میاد..
نور از قلمروی من نیست… اما از امشب، به فرمانِ من میتابی
خورشید در میان درختان بلند جنگل رو به غروب بود، اما دخترک متوجه فرو رفتن آفتاب در افق نمیشد؛ درختانِ انبوه، نور را از او دریغ میکردند. تا آنکه ناگهان صدای زوزهها در میان سایهها پیچید. دخترک به اطراف نگریست.
یک دخترِ سیزدهساله باید میترسید، باید از مرگ میگریخت، اما او هیچ هراسی نداشت. با گامهایی محکم پیش میرفت؛ در زیر آن قامت کوچک و ظریف و در پناه شنل طلاییاش، روحی جاودانه میزیست.
گرگهای وحشی، عظیمالجثه و گرسنه، با چشمانی براق و بیرحم به او نزدیک میشدند. از شدت طمع، هوا را بو میکشیدند، دندانهای سفید و تیزشان را به نمایش میگذاشتند و زوزه میکشیدند.
پشت سرشان، رئیس بزرگ خاندان «کیم» ایستاده بود؛ مردی جوان با قامتی استوار، لباسی دوخته از خزهای گرانبها، و تاجی بر سر. لبخندی شیطانی بر لب داشت و با غرور به دختر کوچک خیره بود.
اعضای بلندپایهی خاندان «کیم» آن شب برای شکار آهو از قصر بیرون آمده بودند، اما به جای آهو، ناگهان با یک فرشتهی کوچک روبهرو شده بودند.
مردی کوتاهقد و چربزبان کنار رئیس خاندان آمد و با لحنی چاپلوسانه گفت:
«قربان، مطمئنم گرگهای شما امشب آهو را به تکهتکهترین شکل خواهند درید!»
رئیس خاندان، کیم هالز، که مردی با فک تراشیده، پوستی به رنگ گندم و زیباییای شاهانه بود، پوزخند زد و گفت:
«انگار امشب یه بچه، اشتباهی راه خونهشو گم کرده…»
همهی نگاهها به پایینِ تپه دوخته شد؛ جایی میان درختان که دخترک ایستاده بود. هالز در حالیکه دستان قویاش را بر سر گرگهای درندهاش میکشید، با خندهای آمیخته به غرور، به او خیره شده بود — همچون شیری که خرگوشی کوچک را در قلمرو خود ببیند؛ طعمهای ناچیز برای غرورش.
پسر تازه بالغ خاندان «کیم» با چشمان سیاهش قدمی به جلو گذاشت. بیش از پانزده سال نداشت، اما در میان خاندانش چنان جسور و خونریز تربیت شده بود که گویی برای دریدن زاده شده است. زیبایی چهرهاش با وجود کودک بودنش، آمیختهای غریب از معصومیت و شکوه الهی بود.
با لحنی جدی و مقتدر گفت:
«عالیجناب، میخواهید سرشو ببرم؟ مفتخر میشم این لطفو بکنم.»
کیم هالز، در حالیکه هنوز گرگها را نوازش میکرد، خندید و پاسخ داد:
«نه… فکر نمیکنم کشتنش جالب باشه. بذار گرگها دنبالش برن. اگه تونست فرار کنه، میاریمش به قصر.»
با اشارهی دست او، گرگها که لحظهای آرام گرفته بودند، ناگهان غریدند و همچون تندبادی از خشونت، به سوی دخترک هجوم بردند.
هیچکس از میان خاندان تکانی نخورد؛ تنها تماشا میکردند، یا شاید… از دیدن شکار لذت میبردند؟
اما چیزی که نگاهها را منجمد کرد، نه فریاد، که سکوت بود.
گرگها ایستاده بودند. زوزهها به خرخر بدل شد. آنان نه میدریدند، نه حمله میکردند — بلکه در برابر دختر شنلپوش، سر فرود آورده بودند.
هالز با چشمانی متعجب به آنان خیره شد. این گرگها جز به فرمان اربابشان سر خم نمیکردند. با نگاهی سریع و آمرانه به پسرش دستور داد.
پسر فوراً از تپه پایین رفت، شمشیرش را بیدرنگ از غلاف کشید، اما پیش از آنکه کاری کند، هالز با دستی مقتدر تیغه را گرفت و خودش پیش رفت.
نور از قلمروی من نیست… اما از امشب، به فرمانِ من میتابی
خورشید در میان درختان بلند جنگل رو به غروب بود، اما دخترک متوجه فرو رفتن آفتاب در افق نمیشد؛ درختانِ انبوه، نور را از او دریغ میکردند. تا آنکه ناگهان صدای زوزهها در میان سایهها پیچید. دخترک به اطراف نگریست.
یک دخترِ سیزدهساله باید میترسید، باید از مرگ میگریخت، اما او هیچ هراسی نداشت. با گامهایی محکم پیش میرفت؛ در زیر آن قامت کوچک و ظریف و در پناه شنل طلاییاش، روحی جاودانه میزیست.
گرگهای وحشی، عظیمالجثه و گرسنه، با چشمانی براق و بیرحم به او نزدیک میشدند. از شدت طمع، هوا را بو میکشیدند، دندانهای سفید و تیزشان را به نمایش میگذاشتند و زوزه میکشیدند.
پشت سرشان، رئیس بزرگ خاندان «کیم» ایستاده بود؛ مردی جوان با قامتی استوار، لباسی دوخته از خزهای گرانبها، و تاجی بر سر. لبخندی شیطانی بر لب داشت و با غرور به دختر کوچک خیره بود.
اعضای بلندپایهی خاندان «کیم» آن شب برای شکار آهو از قصر بیرون آمده بودند، اما به جای آهو، ناگهان با یک فرشتهی کوچک روبهرو شده بودند.
مردی کوتاهقد و چربزبان کنار رئیس خاندان آمد و با لحنی چاپلوسانه گفت:
«قربان، مطمئنم گرگهای شما امشب آهو را به تکهتکهترین شکل خواهند درید!»
رئیس خاندان، کیم هالز، که مردی با فک تراشیده، پوستی به رنگ گندم و زیباییای شاهانه بود، پوزخند زد و گفت:
«انگار امشب یه بچه، اشتباهی راه خونهشو گم کرده…»
همهی نگاهها به پایینِ تپه دوخته شد؛ جایی میان درختان که دخترک ایستاده بود. هالز در حالیکه دستان قویاش را بر سر گرگهای درندهاش میکشید، با خندهای آمیخته به غرور، به او خیره شده بود — همچون شیری که خرگوشی کوچک را در قلمرو خود ببیند؛ طعمهای ناچیز برای غرورش.
پسر تازه بالغ خاندان «کیم» با چشمان سیاهش قدمی به جلو گذاشت. بیش از پانزده سال نداشت، اما در میان خاندانش چنان جسور و خونریز تربیت شده بود که گویی برای دریدن زاده شده است. زیبایی چهرهاش با وجود کودک بودنش، آمیختهای غریب از معصومیت و شکوه الهی بود.
با لحنی جدی و مقتدر گفت:
«عالیجناب، میخواهید سرشو ببرم؟ مفتخر میشم این لطفو بکنم.»
کیم هالز، در حالیکه هنوز گرگها را نوازش میکرد، خندید و پاسخ داد:
«نه… فکر نمیکنم کشتنش جالب باشه. بذار گرگها دنبالش برن. اگه تونست فرار کنه، میاریمش به قصر.»
با اشارهی دست او، گرگها که لحظهای آرام گرفته بودند، ناگهان غریدند و همچون تندبادی از خشونت، به سوی دخترک هجوم بردند.
هیچکس از میان خاندان تکانی نخورد؛ تنها تماشا میکردند، یا شاید… از دیدن شکار لذت میبردند؟
اما چیزی که نگاهها را منجمد کرد، نه فریاد، که سکوت بود.
گرگها ایستاده بودند. زوزهها به خرخر بدل شد. آنان نه میدریدند، نه حمله میکردند — بلکه در برابر دختر شنلپوش، سر فرود آورده بودند.
هالز با چشمانی متعجب به آنان خیره شد. این گرگها جز به فرمان اربابشان سر خم نمیکردند. با نگاهی سریع و آمرانه به پسرش دستور داد.
پسر فوراً از تپه پایین رفت، شمشیرش را بیدرنگ از غلاف کشید، اما پیش از آنکه کاری کند، هالز با دستی مقتدر تیغه را گرفت و خودش پیش رفت.
- ۱۱.۴k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط