Anya x Damian پارت۲
آنیا: چقد اینجا باحاله خیلی با خود آکادمی فرق میکنه انگار اینجا یه دنیای دیگست
دامیان: آروم تر بدو میخوری زمین ها بعدشم بیا برگردیم کلاس یک ربع دیگه شروع میشه
آنیا: اما بقیش چی؟ من دوست دارم همه جای اینجا رو ببینم🥺
دامیان: وقت زیاده فعلا بیا راستی کارت دانش آموزی جدیدت دست منه
دامیان کارت رو از توی جیبش در آورد و به آنیا داد و گفت: حواست باشه گمش نکنیا این همیشه باید همراهت باشه
دامیان به سمت کلاس حرکت کرد و آنیا هم پشت سرش راه افتاد
(چند دقیقه بعد)
آنیا و دامیان وارد کلاس شدن و یهو بکی پرید بغل آنیا
بکی: آنیا جونمممممممم دلم خیلیییییی برات تنگ شده بوددددد😭
آنیا لبخند زد و گفت : دیگه از امسال به بعد باهمیم
(نکته:هنوز اول ساله)
بکی دست آنیا رو گرفت و گفت: بیا بریم بشینیم که کلی حرف دارم باهات بزنم
دامیان به دیوار تیکیه داده بود و فقط آنیا رو نگاه میکرد که اوین عین جن ظاهر شد:/
اوین: چخبرا مرد عاشق؟
دامیان نگاه ترسناکی به اوین کرد
امیل: مگه هوس مرگ کردی احمق!
دامیان: چند دفه بهت بگم من عاشقش نیستمممممم( در حال فشار خوردن)
اوین: هومممممم؟ دفترچه خاطراتتون یه چیز دیگه میگفتا😁
دامیان سرخ شد و گفت: من فقط از زیباییش تو دفترچه خاطراتم نوشتم همین!
اوین: فعععععععععک نکنما
امیل جلوی دهن اوین رو گرفت و گفت:به زر زرای این گوش نکنین دامیان ساما😓اگه بخواین دوباره بزنینش حق دارین این دفه جلوتونو نمیگیرم
دامیان : بعد از کلاس به خدمتش میرسم.....
(زنگ تفریح)
_آیی درد داشتتتتت😣
دامیان: تا تو باشی که این جوری بلبل زبونی کنی
آنیا: نباید دوستاتو این جوری بزنی دامیان ساما کار درستی نیستا
دامیان اندر ذهن خود: حالا چرا انقد مظلوم نشسته اهههههه( عذاب وجدان بدی برادر را گرفته است)
(دو دقیقه بعد)
دامیان:بیا اوین برات شیرینی کاراملی خریدم......
اوین:نمیخوام.....
دامیان : حالا چرا مث دخترا ناز میاری؟
اوین: نمیخوام......
دامیان یه نفس عمیق کشید و گفت: ببخشید........ منو میبخشی 😐
اوین: چون شیرینی کاراملی خریدین بله
آنیا: حالا اگه من باهات قهر کنم چی کار میکنی؟ ☺
دامیان ساکت شد و سرشو انداخت پایین بکی و امیل و اوین هم خیره مونده بودن به دامیان
دامیان هم راهشو کج کرد و گفت : من... من میرم ب برای زنگ ورزش سالن رو آماده کنم
(دامیان مبصر کلاسه)
دامیان تو ذهنش: کل دنیا رو میدم تا دوباره باهام آشتی کنی هیچ وقت دوست ندارم باهام قهر کنی ( خطاب به آنیا)
دامیان که داشت میرفت آنیا خیره موند بهش بکی و امیل و اوین هم بهم نگاه میکردن
(زنگ بعد توی سالن ورزشی)
همه گرم کرده بودن و آماده ی ورزش کردن بودن آنیا میخواست با بکی والیبال بازی کنه که یکی از دخترای حسود و پر فیس و افاده ی کلاس که اسمش آلیس پایلت بود اومد جلو و با تمسخر گفت: خوب خوب... آنیا فورجر درسته؟ بیا ببینم فقط میتونی با درس خوندن استلا بگیری یا با ورزش هم میتونی
آنیا: من بیشتر استلا هامو از طریق فعالیت های بدنی به دست آوردم😐
آلیس: ایششش حالا هر چی میخواستم فقط به یه چالش دعوتت کنما قبول میکنی یا نه؟
آنیا : چه ورزشی؟
آلیس: مسابقه ی دو
آنیا : قبوله
چند دقیقه ی بعد همه ی بچه ها دور زمین جمع شده بودن تا مسابقه رو نگاه کنن مسابقه شروع شد و آلیس و آنیا با تمام سرعت می دویدن اما یهو پای آنیا پیچ خورد و افتاد رو زمین اما درست دقیقا همونجایی که دقیقا همه فک کردن آنیا میبازه آنیا بلند شد و مسابقه رو تموم کرد و برد همه آنیا رو تشویق کردن و از پشت اون جمعیت دامیان قایمکی آنیا رو دید میزد و لبخند به لباش اومد و زمزمه کرد: احمق دوست داشتنی خودم
دامیان رفت جلو و دستشو گذاشت رو شونه ی آنیا و گفت: خسته نباشی بهت تبریک میگم بیا برات آب آوردم
آنیا : ممنونم😄
آنیا آب رو از دست دامیان گرفت که یهو............
دامیان: آروم تر بدو میخوری زمین ها بعدشم بیا برگردیم کلاس یک ربع دیگه شروع میشه
آنیا: اما بقیش چی؟ من دوست دارم همه جای اینجا رو ببینم🥺
دامیان: وقت زیاده فعلا بیا راستی کارت دانش آموزی جدیدت دست منه
دامیان کارت رو از توی جیبش در آورد و به آنیا داد و گفت: حواست باشه گمش نکنیا این همیشه باید همراهت باشه
دامیان به سمت کلاس حرکت کرد و آنیا هم پشت سرش راه افتاد
(چند دقیقه بعد)
آنیا و دامیان وارد کلاس شدن و یهو بکی پرید بغل آنیا
بکی: آنیا جونمممممممم دلم خیلیییییی برات تنگ شده بوددددد😭
آنیا لبخند زد و گفت : دیگه از امسال به بعد باهمیم
(نکته:هنوز اول ساله)
بکی دست آنیا رو گرفت و گفت: بیا بریم بشینیم که کلی حرف دارم باهات بزنم
دامیان به دیوار تیکیه داده بود و فقط آنیا رو نگاه میکرد که اوین عین جن ظاهر شد:/
اوین: چخبرا مرد عاشق؟
دامیان نگاه ترسناکی به اوین کرد
امیل: مگه هوس مرگ کردی احمق!
دامیان: چند دفه بهت بگم من عاشقش نیستمممممم( در حال فشار خوردن)
اوین: هومممممم؟ دفترچه خاطراتتون یه چیز دیگه میگفتا😁
دامیان سرخ شد و گفت: من فقط از زیباییش تو دفترچه خاطراتم نوشتم همین!
اوین: فعععععععععک نکنما
امیل جلوی دهن اوین رو گرفت و گفت:به زر زرای این گوش نکنین دامیان ساما😓اگه بخواین دوباره بزنینش حق دارین این دفه جلوتونو نمیگیرم
دامیان : بعد از کلاس به خدمتش میرسم.....
(زنگ تفریح)
_آیی درد داشتتتتت😣
دامیان: تا تو باشی که این جوری بلبل زبونی کنی
آنیا: نباید دوستاتو این جوری بزنی دامیان ساما کار درستی نیستا
دامیان اندر ذهن خود: حالا چرا انقد مظلوم نشسته اهههههه( عذاب وجدان بدی برادر را گرفته است)
(دو دقیقه بعد)
دامیان:بیا اوین برات شیرینی کاراملی خریدم......
اوین:نمیخوام.....
دامیان : حالا چرا مث دخترا ناز میاری؟
اوین: نمیخوام......
دامیان یه نفس عمیق کشید و گفت: ببخشید........ منو میبخشی 😐
اوین: چون شیرینی کاراملی خریدین بله
آنیا: حالا اگه من باهات قهر کنم چی کار میکنی؟ ☺
دامیان ساکت شد و سرشو انداخت پایین بکی و امیل و اوین هم خیره مونده بودن به دامیان
دامیان هم راهشو کج کرد و گفت : من... من میرم ب برای زنگ ورزش سالن رو آماده کنم
(دامیان مبصر کلاسه)
دامیان تو ذهنش: کل دنیا رو میدم تا دوباره باهام آشتی کنی هیچ وقت دوست ندارم باهام قهر کنی ( خطاب به آنیا)
دامیان که داشت میرفت آنیا خیره موند بهش بکی و امیل و اوین هم بهم نگاه میکردن
(زنگ بعد توی سالن ورزشی)
همه گرم کرده بودن و آماده ی ورزش کردن بودن آنیا میخواست با بکی والیبال بازی کنه که یکی از دخترای حسود و پر فیس و افاده ی کلاس که اسمش آلیس پایلت بود اومد جلو و با تمسخر گفت: خوب خوب... آنیا فورجر درسته؟ بیا ببینم فقط میتونی با درس خوندن استلا بگیری یا با ورزش هم میتونی
آنیا: من بیشتر استلا هامو از طریق فعالیت های بدنی به دست آوردم😐
آلیس: ایششش حالا هر چی میخواستم فقط به یه چالش دعوتت کنما قبول میکنی یا نه؟
آنیا : چه ورزشی؟
آلیس: مسابقه ی دو
آنیا : قبوله
چند دقیقه ی بعد همه ی بچه ها دور زمین جمع شده بودن تا مسابقه رو نگاه کنن مسابقه شروع شد و آلیس و آنیا با تمام سرعت می دویدن اما یهو پای آنیا پیچ خورد و افتاد رو زمین اما درست دقیقا همونجایی که دقیقا همه فک کردن آنیا میبازه آنیا بلند شد و مسابقه رو تموم کرد و برد همه آنیا رو تشویق کردن و از پشت اون جمعیت دامیان قایمکی آنیا رو دید میزد و لبخند به لباش اومد و زمزمه کرد: احمق دوست داشتنی خودم
دامیان رفت جلو و دستشو گذاشت رو شونه ی آنیا و گفت: خسته نباشی بهت تبریک میگم بیا برات آب آوردم
آنیا : ممنونم😄
آنیا آب رو از دست دامیان گرفت که یهو............
- ۱۸.۸k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط