پارتی هشت نفره p⁶⁰
همچنان جین ویو
رفتم پایین ...شوگا به نظر یکمی عصبانی بود...ولی ا.ت هی در گوشش یه چیزایی میگفت و به جیمین با عصبانیت نگاه میکرد...رسیدم به حال
شوگا: جیییننن
جین: بله....
شوگا: یه روز خواب بودم و داشتم استراحت میکردم....این چه کاری بود که کردی؟ ها؟
ا.ت: شوگاااا....بس کن...گذشته ها گذشته ....جیمین چرا گفتی ؟
جیمین: ام...خوب....اممم
شوگا: ا.ت جیمین اتفاقا هم خوب کاری کرد که گفت ... تو از چی نگرانی هان؟
ا.ت: من از هیچی نگران نیستم....فقط این که میشه تمومش کنید...
شوگا: باشه...جین بیا بشین..
رفتم نشستم...دیگه نتونستم تحمل کنم ...رفتم پیش ا.ت نشستم دستاش و گرفتم و یه لبش و بوسیدم
حسابی تعجب کرده بود ....البته باید بودید و چهره ی اعضا رو میدید...
جین: ا.ت ....من و ببخش....من واقعا دست خودم نبود ....یهو از دستم در رفت و عصبانی شدم...
ا.ت: اما جین....
جین: هیششش...هیچی نگو....من واقعا به خاطر کار بدم متاسفم....من و بخشش...باشه( خودش و لوس میکنه)
ا.ت: من تو رو خیییلی وقته پیش بخشیدم جین....(همچنان با تعجب)
دوباره ا.ت رو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن ....
ا.ت ویو
جین داشت توی بغلم گریه میکرد....بغلش کردم و گونه ی خیسش و بوسیدم
ا.ت: خجالت بکش....مرد که گریه نمیکنه...بلند شو ببینم...من گشنمه
جین اشکاش و پاک کرد و رفت توی آشپزخونه تا برام صبحانه آماده کنه...
جین: ا.ت ....عشقم چی میقولی؟ (چیپسمیقولم)
ا.ت: هرچی که درست کنی!!
*پرش زمانی به بعد از صبحانه*
میز و جمع کردیم و هممون نشستیم روی مبل
کوک: آهااان...میگم میآید قایم باشک بازی کنیم؟
همه: آرهههه
کوک: خوب من اول چشم میزارم...بعد شروع کرد به شمردن
شوگا : ا.ت برو توی کمد دیواری قایم شو
ا.ت: ولییی.شوگا
شوگا: زود باش الان میادا
شوگا یادش رفته بود که من نفسم میگیره ....دستم و گرفت و انداخت من توی کمد دیواری بعد درشم آخه قفل کرد....
کوک شمردن و تموم کرد و اومد
کوک: خوب اومدم....
کوک ویو
.....
رفتم پایین ...شوگا به نظر یکمی عصبانی بود...ولی ا.ت هی در گوشش یه چیزایی میگفت و به جیمین با عصبانیت نگاه میکرد...رسیدم به حال
شوگا: جیییننن
جین: بله....
شوگا: یه روز خواب بودم و داشتم استراحت میکردم....این چه کاری بود که کردی؟ ها؟
ا.ت: شوگاااا....بس کن...گذشته ها گذشته ....جیمین چرا گفتی ؟
جیمین: ام...خوب....اممم
شوگا: ا.ت جیمین اتفاقا هم خوب کاری کرد که گفت ... تو از چی نگرانی هان؟
ا.ت: من از هیچی نگران نیستم....فقط این که میشه تمومش کنید...
شوگا: باشه...جین بیا بشین..
رفتم نشستم...دیگه نتونستم تحمل کنم ...رفتم پیش ا.ت نشستم دستاش و گرفتم و یه لبش و بوسیدم
حسابی تعجب کرده بود ....البته باید بودید و چهره ی اعضا رو میدید...
جین: ا.ت ....من و ببخش....من واقعا دست خودم نبود ....یهو از دستم در رفت و عصبانی شدم...
ا.ت: اما جین....
جین: هیششش...هیچی نگو....من واقعا به خاطر کار بدم متاسفم....من و بخشش...باشه( خودش و لوس میکنه)
ا.ت: من تو رو خیییلی وقته پیش بخشیدم جین....(همچنان با تعجب)
دوباره ا.ت رو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن ....
ا.ت ویو
جین داشت توی بغلم گریه میکرد....بغلش کردم و گونه ی خیسش و بوسیدم
ا.ت: خجالت بکش....مرد که گریه نمیکنه...بلند شو ببینم...من گشنمه
جین اشکاش و پاک کرد و رفت توی آشپزخونه تا برام صبحانه آماده کنه...
جین: ا.ت ....عشقم چی میقولی؟ (چیپسمیقولم)
ا.ت: هرچی که درست کنی!!
*پرش زمانی به بعد از صبحانه*
میز و جمع کردیم و هممون نشستیم روی مبل
کوک: آهااان...میگم میآید قایم باشک بازی کنیم؟
همه: آرهههه
کوک: خوب من اول چشم میزارم...بعد شروع کرد به شمردن
شوگا : ا.ت برو توی کمد دیواری قایم شو
ا.ت: ولییی.شوگا
شوگا: زود باش الان میادا
شوگا یادش رفته بود که من نفسم میگیره ....دستم و گرفت و انداخت من توی کمد دیواری بعد درشم آخه قفل کرد....
کوک شمردن و تموم کرد و اومد
کوک: خوب اومدم....
کوک ویو
.....
- ۵.۴k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط