یک سگ زیادی ولگرد

ادامه پارت ²⁸
زارا: چویا. 😐
چویا: جانم؟ 🤨
زارا: #_#
چیلا: &_&
زارا: کسخلللللللللللللللللل من گی نیستممممممممممم👁️👄👁️
چیلا: جانم بخوره تو ملاجت بی ناموسسسسسسسس😬
چویا: ارزش مهربونی هم ندارین😐
زارا: ما برای مأموریت میریم. 🫡
چویا: می‌دونم. 😏
زارا: پس چرا پرسیدی؟ 🤨
چویا: خواستم ببینم خودتون می‌دونین یا نه. 😌
چیلا: نه. 😐
چویا: مشخصه😶
چیلا: ما فکر کردیم تو یادت رفته. 😌
چویا: من؟! 😨
زارا: آره. 😐
چویا: من که خودم مأموریت رو تأیید کردم!🤦🏻‍♂️
چیلا: همین باعث شد بیشتر شک کنیم. 😌
چویا: چطور؟!😒
زارا: آدمی که یادش میره چی گفته، ممکنه یادش هم باشه که مأموریت داده. 🗿
چویا: این چه منطقیه؟!😐
چیلا: منطق ماست. 😌
چویا دستش رو روی صورتش کشید. 🤦🏻‍♂️
چویا: خدایا...
زارا: ببین، ناراحت نشو. 😌
چویا: ناراحت نشم؟!🤨
زارا: آره. 😌
چیلا: سن بالاست، طبیعیه. 😔
چویا: سن بالاست؟! 😨
زارا: پونزده سالته. 😐
چویا: #_#
چیلا: ولی روحیه‌ت پنجاه ساله‌ست. 😌
چویا: %_%
چند ثانیه سکوت. 🤐
چویا لبخند زد. 😏
چویا: خیلی خب. 😌
من و چیلا همزمان یه قدم عقب رفتیم. 👣
زارا: این لبخندت خوب نیست. 😰
چیلا: اصلاً خوب نیست. 😰
چویا: پس شما دو تا برای مأموریت میرین. 😐
زارا: بله. 🫡
چویا: موری هم خودش فرستادتون. 😐
چیلا: بله. 🫡
چویا: و فقط اومدین بهش خبر بدین. 🤨
زارا: دقیقاً. 😌
چویا: و چون موری از لوستر آویزون بود نتونستین بهش خبر بدین. 😐
زارا/چیلا: دقیقاً. 😌
چویا سرش رو تکون داد. 😐
چویا: خیلی خب. 😌
زارا: دیدی؟ فهمیدی. 😌
چیلا: پس آلزایمر نداری. 😌
چویا: @_@
چویا: نه. 😐
زارا: خوبه. 😌
چیلا: خدا رو شکر. 🙏🏻
چویا: ولی یه سؤال. 🤨
زارا: چی؟ 🤔
چویا: چرا قایمکی داشتین از مقر خارج می‌شدین؟ 🤨
من و چیلا به هم نگاه کردیم. 👀
زارا: خب... 😶
چیلا: برای جذابیت. 😌✨
چویا: &_&
زارا: ماموریت مخفی بود. 🥷🏻
چویا: مخفی از کی؟ 🤨
زارا: از همه. 😌
چویا: حتی من؟ 🤨
چیلا: نه. 😐
چویا: پس؟ 🤨
چیلا: از خودمون. 😌
چویا: #_#
زارا: ببین، ما از نظر ذهنی هنوز آماده نبودیم. 😌
چویا: فهمیدم. 😐
چمدون من رو گرفت و گذاشت روی زمین. 🧳
چویا: پس حداقل درست خداحافظی کنین. 😐
زارا: خداحافظ. 👋🏻
چیلا: خدافظ. 👋🏻
چویا: @_@
زارا: چی؟ 🤨
چویا: همین؟ 😐
چیلا: چی می‌خوای؟ 🤨
چویا: مثلاً بگین مراقب خودتون باشین. 😐
زارا: مراقب خودمون باشین. 😌
چویا: &_&
چیلا: چی شد؟ 🤨
چویا: هیچی. 😐
زارا: بریم؟ 🧳
چویا: برید. 👋🏻
هر دو چمدون‌ها رو برداشتیم و از در خارج شدیم. 🧳🏃🏻‍♀️
اما درست قبل از اینکه کامل دور بشیم، صدای چویا از پشت سرمون اومد: 📢
چویا: یوری! 😐
ایستادم. 🛑
برگشتم. 👀
زارا: چیه؟ 🤨
چویا با لبخند گفت: 😌
چویا: موفق باشی. 👍🏻
لبخند زدم. 😊
زارا: تو هم همینطور، چویا. 😌
چیلا کنارم ایستاد. 😐
چیلا: چویا. 👈🏻
چویا: هوم؟ 🤨
چیلا: اگه برگشتیم و دیدیم هنوز موری روی لوستره... 💡
چویا: بله؟ 🤨
چیلا: هیچ‌کس حق نداره بگه ما مقصریم. 😌
زارا: ما اصلاً اونجا نبودیم. 😌
چویا: #_#
چویا: شما دو تا واقعاً یه مشکل اساسی دارین. 😐
زارا و چیلا همزمان: می‌دونیم. 😌✌🏻
و با چمدون‌هاموو راه افتادیم. 🧳🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️
ویو نویسنده منگلیسم دار🤓
چویا چند ثانیه به رفتنشون نگاه کرد. 👀
بعد برگشت سمت مقر. 🚶🏻‍♂️
همون لحظه صدای موری از داخل ساختمان اومد: 📢
موری: چوووووووووووووویااااااااااااااااااااااااااا!! 😭
چویا: 눈_눈
چویا: این چرا هنوز از لوستر پایین نیومده؟!😐
موری: الیس اجازه نمیدهههههههههه!! 😭
الیس از داخل: چون هنوز نفهمیدم کی کیکمو خورده! 😡
چویا دستش رو روی پیشونیش گذاشت. 🤦🏻‍♂️
چویا: من فقط می‌خواستم یه روز آروم داشته باشم...😮‍💨
از داخل: موری: لوستر داره می‌شکنهههههههههه!! 😭
تق! 💥
چویا: ... 🗿
چویا: نه. 😐
و برگشت داخل مقر. 🚶🏻‍♂️
~~~~
دیدم یه هفته پارت ندادم دلم براتون سوخت طولانی دادم🤓
دستم شیکستتتتتتتتتتتتتت
خدایی اندازه دوتا پارت شد😐
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
دیدگاه ها (۲۲)

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

بهار بدون تو

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۲**ویو آت**ساعتم داشت تیک‌تیک می‌...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط