{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت دوازدهم | اولین ترک

باران هنوز می‌بارید.

قطره‌ها از پنجره‌ی شکسته داخل اتاق می‌ریختند و روی زمینِ پوشیده از خرده‌شیشه، لکه‌های تیره ایجاد می‌کردند.

آوا هنوز منتظر جواب بود.

جوابی که شاید تمام زندگی‌اش را عوض می‌کرد.

آرمان چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «آره...»

فقط همین یک کلمه.

اما همان یک کلمه، برای آوا کافی بود.

احساس کرد چیزی درونش شکست.

با ناباوری چند قدم عقب رفت.

اشک‌هایش دوباره روی گونه‌هایش جاری شدند.

ـ «پس... همه‌ی این مدت...»

صدایش می‌لرزید.

ـ «همه‌ی حرفات دروغ بود؟»

آرمان فوراً سرش را تکان داد.

ـ «نه.»

ـ «پس چی؟»

ـ «من فقط... همه‌ی حقیقت رو نگفتم.»

آوا با تلخی خندید.

ـ «فرقش چیه؟»

خنده‌اش به گریه تبدیل شد.

ـ «وقتی از یکی حقیقت رو پنهون می‌کنی، یعنی بهش اعتماد نداری...»

آرمان یک قدم جلو آمد.

ـ «مسئله اعتماد نبود.»

ـ «پس چی بود؟!»

برای اولین بار، آرمان صدایش را بالا برد.

ـ «می‌خواستم زنده بمونی!»

سکوت...

آوا از شدت فریاد او جا خورد.

آرمان بلافاصله پشیمان شد.

آهسته گفت:

ـ «ببخش...»

دستش را بالا آورد تا اشک روی صورت آوا را پاک کند.

اما آوا با ترس یک قدم عقب رفت.

همین حرکت کوچک...

از هر گلوله‌ای بیشتر آرمان را زخمی کرد.

دستش نیمه‌راه ماند.

آرام پایین آمد.

نگاهش را از آوا دزدید.


---

چند دقیقه بعد...

نیروهای آرمان عمارت را ترک کرده بودند.

باران شدیدتر شده بود.

آوا سوار ماشین نشد.

کنار خودرو ایستاده بود.

دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده بود.

تمام بدنش از سرما می‌لرزید.

اما بیشتر از سرما...

از حقیقت.

آرمان آرام نزدیک شد.

کت مشکی‌اش را از تن درآورد.

خواست روی شانه‌های آوا بیندازد.

آوا فوراً کنار کشید.

ـ «لازم نیست.»

صدایش سرد بود.

آرمان چیزی نگفت.

فقط کت را دوباره پوشید.


---

راه تا عمارت شخصی آرمان، تقریباً چهل دقیقه طول کشید.

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

آوا تمام مسیر بیرون را نگاه می‌کرد.

هر بار که چراغ‌های شهر از کنار پنجره رد می‌شدند، تصویر خودش را در شیشه می‌دید.

اما دیگر آن دختر چند روز پیش نبود.


---

ماشین مقابل عمارتی بزرگ توقف کرد.

نگهبان‌ها با دیدن آرمان سرشان را خم کردند.

درِ آهنی عظیم آرام باز شد.

آوا پیاده شد.

با دیدن ساختمان، نفسش بند آمد.

عمارت باشکوه بود...

اما بیش از حد ساکت.

بیش از حد سرد.

انگار هیچ‌کس در آن زندگی نمی‌کرد.

آرمان گفت:

ـ «تا وقتی اوضاع آروم بشه، اینجا می‌مونی.»

آوا برگشت.

ـ «اگه نخوام چی؟»

ـ «بیرون از اینجا، قبل از طلوع آفتاب پیدات می‌کنن.»

ـ «شاید اصلاً دلم بخواد پیدام کنن.»

این جمله مثل خنجری در قلب آرمان فرو رفت.

اما چیزی نگفت.

فقط در را برایش باز کرد.


---

آن شب...

آوا خوابش نمی‌برد.

اتاقش بزرگ بود.

پنجره‌ای رو به باغ داشت.

اما احساس می‌کرد داخل یک قفس طلایی زندانی شده است.

نزدیک ساعت سه‌ی بامداد...

صدای باز شدن آرام پنجره را شنید.

وحشت‌زده از جا پرید.

سایه‌ی مردی از پنجره داخل اتاق آمد.

آوا خواست جیغ بکشد که مرد دستش را جلوی دهان او گرفت.

ـ «هیس...»

چشم‌های آوا از وحشت گرد شدند.

نور ماه روی صورت مرد افتاد.

کاوه.

لباسش خونی بود.

نفس‌هایش سنگین شده بود.

شانه‌اش تیر خورده بود و خون از میان انگشتانش می‌چکید.

آوا ناخودآگاه دست او را کنار زد.

ـ «تو... اینجا چیکار می‌کنی؟!»

کاوه لبخند کم‌رنگی زد.

ـ «گفتم... دوباره می‌بینمت.»

اما ناگهان تعادلش را از دست داد.

روی زمین افتاد.

خون به‌سرعت روی فرش کرم‌رنگ پخش شد.

آوا خشکش زده بود.

او از کاوه می‌ترسید...

اما نمی‌توانست مردی را که جلوی چشمانش در حال خونریزی بود، نادیده بگیرد.

دستانش می‌لرزید.

به سمتش رفت.

کنار او زانو زد.

ـ «تو... حالت خوبه؟»

کاوه به سختی چشم‌هایش را باز نگه داشت.

نگاهش برای چند لحظه روی صورت آوا ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «نذار... آرمان... منو ببینه...»

در همان لحظه...

صدای قدم‌های سنگین از پشت در شنیده شد.

و صدای آرمان...

ـ «آوا؟ بیداری؟»

دستگیره‌ی در آرام پایین رفت.
دیدگاه ها (۰)

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط