part65
ا/ت: یانگسو من میرم سرویس زود برمیگردم
یانگسو: باشه عزیزم زود برگرد
ا/ت: کیفمو بگیر
یانگسو: باشه
نمیتونستم تحمل کنم رفتم سرویس حالم خیلی بد بود
بعد از چند دقیقه
از سرویس اومدم بیرون یه نفر دستمو گرفت
ا/ت: چیکار میکنی؟
کوک: ساکت
ا/ت: چته؟ چی میخوای
کوک: بلد نیستی جواب سلاممو بدی
ا/ت: ببخشید سلام
خواستم برم دستمو گرفت
کوک: نمیزارم بری چرا وقتی منو میبینی خودتو میزنی به اون راه
ا/ت: چی باید بهت بگم؟
کوک: ما یه زمانی..
ا/ت: نمیخوام بحث اون زمان بکشی وسط فراموشش کردم برام مهم نیست و توهم مهم نیستی تو فرقی با دوستای جینسو برای من نداری
کوک: چرا یانگسو بهت میگه عزیزم چرا دستتو میگیری نکنه یه شبه عاشق شدید باهم وارد رابطه شدید
ا/ت: به تو ربطی نداره تو الان کسی نیستی که برای زندگیم تصمیم بگیری
اینو گفتم اومد نزدیک و لبشو چسبوند به لبم و من بهش ضربه میزدم ولم نمیکرد داشت میبوسیدم و هلش دادم
یه سیلی زدم تو گوشش
ا/ت: دیوونه شدی؟ عوضیی
سریع فرار کردمو رفتم
یانگسو: اومدی
ا/ت: اره کیفمو بده
یانگسو: بیا چیشده احساس میکنم ترسیدی؟
ا/ت: نه خوبم
یانگسو: باشه
پدر جونگکوک اومد و میکروفنی به دست گرفت
پ: سلام از همگی تشکر میکنم که اومدید تولد نوه ی بزرگم مونا نوه ی بزرگ منه و دختر دخترمنه من تولدشو بسیار تبریک میگم خیلی خوشحالم که امشب تولد موناست و اینکه میخوام یه خبر خوب بگم مونا تک نوه ی من نیست یه نوه ی دیگه تو راه دارم
یانگسو: بورام یه بچه ی دیگه داره
ا/ت: نه
پ: این بچه بچه ی پسرم هست و عروسم بارداره و دوماه دیگه نوه کوچولوم بدنیا میاد نوم پسره و میتونه جانشین من و پدرش و دیگر پدربزرگش بشه
دست یانگسو محکم فشار میدادم
یانگسو: ا/ت خودتو کنترل کن میدونم چشمات پر از اشکه نفستو حبس کن و پلک نزن
هی نگاهی به جونگکوک کردم و هانا کنارش نشسته بود بوسه ای به دستش زد
یانگسو: جونگکوک داره نگات میکنه نگاه به من کن
ا/ت:جونگکوک گفت که ازدواج نکرده
یانگسو: نمیدونم واقعا من خبری ندارم
صورتمو پایین گرفتم و لیوانی که روبروم شراب گذاشته بود نوشیدم
یانگسو:ا/ت مست میشی نخور
ا/ت: ولم کن بزار بمیرم تو خودت بفهمی دوست پسرت با دوستت داره بهت خیانت میکنه میتونی تحمل کنی
یانگسو: نه نمیتونم
۱ ساعت بعد
اومدیم خونه و با هیچکس حرف نزدم و رفتم تو اتاقم درو محکم کوبیدم و لباسمو عوض کرد و رفتم جلوی اینه دستمو گذاشتم رو لبم
چرا اینکارو با من کرد چرا منو بوسید بعد خبر ازدواجشو داد
اینجا تونستم راحت خودمو خالی کنم و گریه کنم گوشیمو برداشتم و به عکساش نگاه میکردمو مثل قطره های بارون اشک میریختم و تمام خاطراتمون رو به یاد می اوردم
#فیک
#سناریو
یانگسو: باشه عزیزم زود برگرد
ا/ت: کیفمو بگیر
یانگسو: باشه
نمیتونستم تحمل کنم رفتم سرویس حالم خیلی بد بود
بعد از چند دقیقه
از سرویس اومدم بیرون یه نفر دستمو گرفت
ا/ت: چیکار میکنی؟
کوک: ساکت
ا/ت: چته؟ چی میخوای
کوک: بلد نیستی جواب سلاممو بدی
ا/ت: ببخشید سلام
خواستم برم دستمو گرفت
کوک: نمیزارم بری چرا وقتی منو میبینی خودتو میزنی به اون راه
ا/ت: چی باید بهت بگم؟
کوک: ما یه زمانی..
ا/ت: نمیخوام بحث اون زمان بکشی وسط فراموشش کردم برام مهم نیست و توهم مهم نیستی تو فرقی با دوستای جینسو برای من نداری
کوک: چرا یانگسو بهت میگه عزیزم چرا دستتو میگیری نکنه یه شبه عاشق شدید باهم وارد رابطه شدید
ا/ت: به تو ربطی نداره تو الان کسی نیستی که برای زندگیم تصمیم بگیری
اینو گفتم اومد نزدیک و لبشو چسبوند به لبم و من بهش ضربه میزدم ولم نمیکرد داشت میبوسیدم و هلش دادم
یه سیلی زدم تو گوشش
ا/ت: دیوونه شدی؟ عوضیی
سریع فرار کردمو رفتم
یانگسو: اومدی
ا/ت: اره کیفمو بده
یانگسو: بیا چیشده احساس میکنم ترسیدی؟
ا/ت: نه خوبم
یانگسو: باشه
پدر جونگکوک اومد و میکروفنی به دست گرفت
پ: سلام از همگی تشکر میکنم که اومدید تولد نوه ی بزرگم مونا نوه ی بزرگ منه و دختر دخترمنه من تولدشو بسیار تبریک میگم خیلی خوشحالم که امشب تولد موناست و اینکه میخوام یه خبر خوب بگم مونا تک نوه ی من نیست یه نوه ی دیگه تو راه دارم
یانگسو: بورام یه بچه ی دیگه داره
ا/ت: نه
پ: این بچه بچه ی پسرم هست و عروسم بارداره و دوماه دیگه نوه کوچولوم بدنیا میاد نوم پسره و میتونه جانشین من و پدرش و دیگر پدربزرگش بشه
دست یانگسو محکم فشار میدادم
یانگسو: ا/ت خودتو کنترل کن میدونم چشمات پر از اشکه نفستو حبس کن و پلک نزن
هی نگاهی به جونگکوک کردم و هانا کنارش نشسته بود بوسه ای به دستش زد
یانگسو: جونگکوک داره نگات میکنه نگاه به من کن
ا/ت:جونگکوک گفت که ازدواج نکرده
یانگسو: نمیدونم واقعا من خبری ندارم
صورتمو پایین گرفتم و لیوانی که روبروم شراب گذاشته بود نوشیدم
یانگسو:ا/ت مست میشی نخور
ا/ت: ولم کن بزار بمیرم تو خودت بفهمی دوست پسرت با دوستت داره بهت خیانت میکنه میتونی تحمل کنی
یانگسو: نه نمیتونم
۱ ساعت بعد
اومدیم خونه و با هیچکس حرف نزدم و رفتم تو اتاقم درو محکم کوبیدم و لباسمو عوض کرد و رفتم جلوی اینه دستمو گذاشتم رو لبم
چرا اینکارو با من کرد چرا منو بوسید بعد خبر ازدواجشو داد
اینجا تونستم راحت خودمو خالی کنم و گریه کنم گوشیمو برداشتم و به عکساش نگاه میکردمو مثل قطره های بارون اشک میریختم و تمام خاطراتمون رو به یاد می اوردم
#فیک
#سناریو
- ۹۳.۷k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط