*^.قانون خشونت.*^
^♤.The Law of Violence.♤^
... Part¹³ ...
[صبح روز بعد — عمارت مین یوان]
ساعت دقیقاً هشت صبح بود.
پرانپریا وارد سالن تمرین شد.
فضای سالن با شب قبل فرق داشت. دیوارهای بلند و خاکستری، کف چوبی و چند وسیلهی تمرینی، محیطی ساخته بودند که بیشتر شبیه یک مرکز آموزشی خصوصی بود تا بخشی از یک عمارت.
اما چیزی که توجه پرانپریا را جلب کرد، سکوت سالن بود.
هیچکس آنجا نبود.
— «هیونوو؟»
صدایش در سالن پیچید.
جوابی نیامد.
پرانپریا اخم کرد.
قرار بود خودش ساعت هشت اینجا باشد.
هشت و یک دقیقه شد.
هشت و دو دقیقه.
بالاخره صدایی از پشت سرش آمد:
— «خیلی دقیق اومدی.»
پرانپریا سریع برگشت.
هیونوو کنار در ایستاده بود؛ یک لیوان قهوه در دستش و همان لبخند همیشگی روی لبش.
پرانپریا به ساعت نگاه کرد.
— «خودت گفتی هشت.»
هیونوو جرعهای از قهوهاش نوشید.
— «گفتم سالن تمرین، ساعت هشت.»
— «که الان ساعت هشته.»
— «دقیقاً.»
پرانپریا با تعجب نگاهش کرد.
— «پس چرا من اینجام و تو تازه رسیدی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «چون من نگفتم خودم هم ساعت هشت اینجا هستم.»
پرانپریا چند ثانیه خیره ماند.
— «تو واقعاً اعصاب آدمو خرد میکنی.»
هیونوو با رضایت گفت:
— «پس تمرین امروز موفقیتآمیز شروع شد.»
پرانپریا نتوانست جلوی لبخند کوتاهش را بگیرد.
— «خیلی بامزهای.»
— «میدونم.»
هیونوو لیوانش را روی میز کنار سالن گذاشت و به سمت یکی از دیوارها رفت.
— «خب. شروع کنیم.»
پرانپریا نگاهش کرد.
— «قرار نیست اول بگی تمرین چیه؟»
هیونوو برگشت.
— «قرار نیست.»
— «چرا؟»
— «چون اگه بدونی، ممکنه از قبل برایش آماده بشی.»
پرانپریا چشمانش را ریز کرد.
— «و تو میخوای غافلگیرم کنی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «بالاخره داری منو میشناسی.»
در همین لحظه، صدای قدمی از راهرو آمد.
لوکا وارد سالن شد.
پرانپریا نگاهش کرد.
لوکا یک بطری آب در دست داشت و به نظر میرسید تازه از تمرین برگشته.
نگاهش بین پرانپریا و هیونوو چرخید.
— «شروع کردین؟»
هیونوو گفت:
— «هنوز نه.»
لوکا نگاهی به ساعت انداخت.
— «عجیبه.»
هیونوو ابرو بالا برد.
— «چی؟»
— «فکر کردم قراره امروز آدم منضبطی باشی.»
هیونوو خندید.
— «من همیشه منضبطم.»
لوکا بدون مکث گفت:
— «آره. مخصوصاً وقتی پنج دقیقه دیر میرسی.»
پرانپریا لبخندش را پنهان کرد.
هیونوو با نگاهی متعجب به لوکا خیره شد.
— «تو از کی ساعتشناس شدی؟»
لوکا شانه بالا انداخت.
— «از وقتی یکی قرار شد مسئول آموزش باشه.»
هیونوو سرش را تکان داد.
— «خیلی خوب. برو قبل از اینکه تو رو هم وارد تمرین کنم.»
لوکا هنگام خروج، به پرانپریا نگاه کوتاهی انداخت.
— «موفق باشی.»
پرانپریا پرسید:
— «تمرین سخته؟»
لوکا مکث کرد.
بعد لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «برای هیونوو؟ نه.»
هیونوو از پشت سرش گفت:
— «شنیدم!»
لوکا بدون اینکه برگردد، گفت:
— «قرار بود بشنوی.»
در بسته شد.
پرانپریا به هیونوو نگاه کرد.
— «همه با تو اینطوری حرف میزنن؟»
هیونوو لبخند زد.
— «نه.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «فقط اونایی که جرئت دارن.»
بعد به سمت میز رفت و یک پوشهی باریک روی آن گذاشت.
پرانپریا با دیدن پوشه، نگاهش تغییر کرد.
همان پوشه نبود.
اما روی جلدش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«اعتماد»
هیونوو روبهرویش ایستاد.
— «امروز قرار نیست مبارزه کنی.»
پرانپریا به پوشه نگاه کرد.
— «پس چی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «امروز میخوام ببینم وقتی هیچکس بهت نمیگه چه چیزی درسته... چطور تصمیم میگیری.»
پرانپریا آرام گفت:
— «و اگه تصمیم اشتباه بگیرم؟»
هیونوو جواب داد:
— «اونوقت میفهمیم به چه کسی نباید اعتماد کنی.»
پرانپریا نگاهش کرد.
— «به کی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «این قسمتِ تمرینه.»
و پوشه را به سمت او هل داد.
.
.
.شرایط
کام:۱۱
لایک:۱۱
باز نشر:۵
... Part¹³ ...
[صبح روز بعد — عمارت مین یوان]
ساعت دقیقاً هشت صبح بود.
پرانپریا وارد سالن تمرین شد.
فضای سالن با شب قبل فرق داشت. دیوارهای بلند و خاکستری، کف چوبی و چند وسیلهی تمرینی، محیطی ساخته بودند که بیشتر شبیه یک مرکز آموزشی خصوصی بود تا بخشی از یک عمارت.
اما چیزی که توجه پرانپریا را جلب کرد، سکوت سالن بود.
هیچکس آنجا نبود.
— «هیونوو؟»
صدایش در سالن پیچید.
جوابی نیامد.
پرانپریا اخم کرد.
قرار بود خودش ساعت هشت اینجا باشد.
هشت و یک دقیقه شد.
هشت و دو دقیقه.
بالاخره صدایی از پشت سرش آمد:
— «خیلی دقیق اومدی.»
پرانپریا سریع برگشت.
هیونوو کنار در ایستاده بود؛ یک لیوان قهوه در دستش و همان لبخند همیشگی روی لبش.
پرانپریا به ساعت نگاه کرد.
— «خودت گفتی هشت.»
هیونوو جرعهای از قهوهاش نوشید.
— «گفتم سالن تمرین، ساعت هشت.»
— «که الان ساعت هشته.»
— «دقیقاً.»
پرانپریا با تعجب نگاهش کرد.
— «پس چرا من اینجام و تو تازه رسیدی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «چون من نگفتم خودم هم ساعت هشت اینجا هستم.»
پرانپریا چند ثانیه خیره ماند.
— «تو واقعاً اعصاب آدمو خرد میکنی.»
هیونوو با رضایت گفت:
— «پس تمرین امروز موفقیتآمیز شروع شد.»
پرانپریا نتوانست جلوی لبخند کوتاهش را بگیرد.
— «خیلی بامزهای.»
— «میدونم.»
هیونوو لیوانش را روی میز کنار سالن گذاشت و به سمت یکی از دیوارها رفت.
— «خب. شروع کنیم.»
پرانپریا نگاهش کرد.
— «قرار نیست اول بگی تمرین چیه؟»
هیونوو برگشت.
— «قرار نیست.»
— «چرا؟»
— «چون اگه بدونی، ممکنه از قبل برایش آماده بشی.»
پرانپریا چشمانش را ریز کرد.
— «و تو میخوای غافلگیرم کنی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «بالاخره داری منو میشناسی.»
در همین لحظه، صدای قدمی از راهرو آمد.
لوکا وارد سالن شد.
پرانپریا نگاهش کرد.
لوکا یک بطری آب در دست داشت و به نظر میرسید تازه از تمرین برگشته.
نگاهش بین پرانپریا و هیونوو چرخید.
— «شروع کردین؟»
هیونوو گفت:
— «هنوز نه.»
لوکا نگاهی به ساعت انداخت.
— «عجیبه.»
هیونوو ابرو بالا برد.
— «چی؟»
— «فکر کردم قراره امروز آدم منضبطی باشی.»
هیونوو خندید.
— «من همیشه منضبطم.»
لوکا بدون مکث گفت:
— «آره. مخصوصاً وقتی پنج دقیقه دیر میرسی.»
پرانپریا لبخندش را پنهان کرد.
هیونوو با نگاهی متعجب به لوکا خیره شد.
— «تو از کی ساعتشناس شدی؟»
لوکا شانه بالا انداخت.
— «از وقتی یکی قرار شد مسئول آموزش باشه.»
هیونوو سرش را تکان داد.
— «خیلی خوب. برو قبل از اینکه تو رو هم وارد تمرین کنم.»
لوکا هنگام خروج، به پرانپریا نگاه کوتاهی انداخت.
— «موفق باشی.»
پرانپریا پرسید:
— «تمرین سخته؟»
لوکا مکث کرد.
بعد لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «برای هیونوو؟ نه.»
هیونوو از پشت سرش گفت:
— «شنیدم!»
لوکا بدون اینکه برگردد، گفت:
— «قرار بود بشنوی.»
در بسته شد.
پرانپریا به هیونوو نگاه کرد.
— «همه با تو اینطوری حرف میزنن؟»
هیونوو لبخند زد.
— «نه.»
چند ثانیه مکث کرد.
— «فقط اونایی که جرئت دارن.»
بعد به سمت میز رفت و یک پوشهی باریک روی آن گذاشت.
پرانپریا با دیدن پوشه، نگاهش تغییر کرد.
همان پوشه نبود.
اما روی جلدش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«اعتماد»
هیونوو روبهرویش ایستاد.
— «امروز قرار نیست مبارزه کنی.»
پرانپریا به پوشه نگاه کرد.
— «پس چی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «امروز میخوام ببینم وقتی هیچکس بهت نمیگه چه چیزی درسته... چطور تصمیم میگیری.»
پرانپریا آرام گفت:
— «و اگه تصمیم اشتباه بگیرم؟»
هیونوو جواب داد:
— «اونوقت میفهمیم به چه کسی نباید اعتماد کنی.»
پرانپریا نگاهش کرد.
— «به کی؟»
هیونوو لبخند زد.
— «این قسمتِ تمرینه.»
و پوشه را به سمت او هل داد.
.
.
.شرایط
کام:۱۱
لایک:۱۱
باز نشر:۵
- ۱۴.۹k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط