عاشقم باش Part 50
برگشت طرفم و بهم نگاه کرد و شروع کرد به مالیدن چشماش و یه خمیازه ی طولانی کشید!
~صبح بخیر!
_دیشب خوب نخوابیدی؟!
~تقریبا!...مدام از خواب پریدم و باز خوابیدم!
_بازم همون خواب های همیشگی؟!
~آره!...همون خواب های همیشگی!
حالت چهرش کاملا گرفته شد!
هر دوتاشون یهویی گرفته شدن! به میز نگاه مس کردن و خیلی هم ناراحت به نظر میومدن!
هرچی که هست فقط خودشون می دونن چه خبره!
دستم رو آروم چندبار روی میز زدم که به خودشون اومدن و بهم نگاه کردن!
+میشه به منم بگین چی شده؟!
_چیزی نیست عزیزم!...
+چرا یه چیزی هست!...هر دوتاتون یه لحظه کلا رفتین توی خودتون!
~آممممم...خب...
+خب؟!...
_چیزی نیست عزیزم...خودتو درگیر نکن!
~آره راست میگه!...صبحونه بخوریم که خیلی گشنمه!
قشنگ فهمیدم دارن می پیچونن ولی پیش رو نگرفتم!
ترجیح میدم اگه قراره چیزی رو بفهمم خودشون بهم بگن!
یکم آستین هام را دادم بالا تا شروع کنم به خوردن که یهو یه لقمه نوتلا اومد جلوم!
برگشتم و دیدم جونگ کوک بهم خیره شده و منتظر نگاهم میکنه!
_بخور قشنگم!...
+مرسی!
میخواستم لقمه رو ازش بگیرم که دستش رو کشید عقب و منم با تعجب بهش نگاه کردم!
_دهنتو باز کن!
+جونگ کوک!...مگه بچم؟!
_آره بچه ای...بیبی گرل منی!
+جونگ کوک!..(خجالتی)
~اووووو...سر صبحی چه لاوی میترکونی داداش!
_یونا!...(نگاه جدی)
~باشه باشه غلط کردم!..(خنده)
خندم گرفت و با خجالت دهنم رو باز کردم که لقمه رو گذاشت توی دهنم و منم آروم خوردمش و تمام مدت که داشتم اون لقمه رو میخوردم جونگ کوک بهم ذل زده بود!
صدای خنده های زیر زیرکی یونا رو میشنیدم و بیشتر خجالت می کشیدم!
تا آخر صبحونه تمام لقمه هایی که میخوردم رو جونگ کوک بهم میداد و کم و بیش خودش هم چندتا تیکه میزاشت توی دهنش!
_سیر شدی قشنگم؟!
+آره...سیر شدم!
__________________________________________________
سلام قشنگای من🥰
ببخشید که این پارت کمه و دیر پارت گذاشتم!
واقعا توی این چند روز درگیر بودم و نمی تونستم پارت جدید بزارم!
فردا امتحان میان ترم زبان دارم و نمیتونم بیشتر از این بنویسم ولی قول میدم فردا دوتا پارت براتون بزارم!
حمایت کنین خوشگلااااا🥰🎀
لایک: ۳۰🌌🔮
کامنت: ۲۰🌌🔮
~صبح بخیر!
_دیشب خوب نخوابیدی؟!
~تقریبا!...مدام از خواب پریدم و باز خوابیدم!
_بازم همون خواب های همیشگی؟!
~آره!...همون خواب های همیشگی!
حالت چهرش کاملا گرفته شد!
هر دوتاشون یهویی گرفته شدن! به میز نگاه مس کردن و خیلی هم ناراحت به نظر میومدن!
هرچی که هست فقط خودشون می دونن چه خبره!
دستم رو آروم چندبار روی میز زدم که به خودشون اومدن و بهم نگاه کردن!
+میشه به منم بگین چی شده؟!
_چیزی نیست عزیزم!...
+چرا یه چیزی هست!...هر دوتاتون یه لحظه کلا رفتین توی خودتون!
~آممممم...خب...
+خب؟!...
_چیزی نیست عزیزم...خودتو درگیر نکن!
~آره راست میگه!...صبحونه بخوریم که خیلی گشنمه!
قشنگ فهمیدم دارن می پیچونن ولی پیش رو نگرفتم!
ترجیح میدم اگه قراره چیزی رو بفهمم خودشون بهم بگن!
یکم آستین هام را دادم بالا تا شروع کنم به خوردن که یهو یه لقمه نوتلا اومد جلوم!
برگشتم و دیدم جونگ کوک بهم خیره شده و منتظر نگاهم میکنه!
_بخور قشنگم!...
+مرسی!
میخواستم لقمه رو ازش بگیرم که دستش رو کشید عقب و منم با تعجب بهش نگاه کردم!
_دهنتو باز کن!
+جونگ کوک!...مگه بچم؟!
_آره بچه ای...بیبی گرل منی!
+جونگ کوک!..(خجالتی)
~اووووو...سر صبحی چه لاوی میترکونی داداش!
_یونا!...(نگاه جدی)
~باشه باشه غلط کردم!..(خنده)
خندم گرفت و با خجالت دهنم رو باز کردم که لقمه رو گذاشت توی دهنم و منم آروم خوردمش و تمام مدت که داشتم اون لقمه رو میخوردم جونگ کوک بهم ذل زده بود!
صدای خنده های زیر زیرکی یونا رو میشنیدم و بیشتر خجالت می کشیدم!
تا آخر صبحونه تمام لقمه هایی که میخوردم رو جونگ کوک بهم میداد و کم و بیش خودش هم چندتا تیکه میزاشت توی دهنش!
_سیر شدی قشنگم؟!
+آره...سیر شدم!
__________________________________________________
سلام قشنگای من🥰
ببخشید که این پارت کمه و دیر پارت گذاشتم!
واقعا توی این چند روز درگیر بودم و نمی تونستم پارت جدید بزارم!
فردا امتحان میان ترم زبان دارم و نمیتونم بیشتر از این بنویسم ولی قول میدم فردا دوتا پارت براتون بزارم!
حمایت کنین خوشگلااااا🥰🎀
لایک: ۳۰🌌🔮
کامنت: ۲۰🌌🔮
- ۱۸.۶k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط