عشق غیر منتظره پارت 2
فردا مدرسه^
بکی: دیروز برین عاشق رو نصفه دیدم چون برق رفت😢
آنیا: اشکال نداره...نازی...نازی
دامیان: هی میبینم که زانوی غم بغل گرفتید
بکی: هوففففف ولمون کن مزاحم
امیلی: هی با دامیان درست صحبت کن فهمیدی؟؟
آنیا: لطفا توی دعوا های ما دخالت نکن بی تربیت بچه
امیلی: دامی ببین چی میگن
دامیان: میدونی این اولین باره که با این کله صورتی موافقم
بعد از کلی بحث^
بکی: آنیا جان تو برنامه ات برای امروز چیه میخوای بیای خونه ی ما؟؟
ذهن آنیا: امروز باید برم یه بمب هسته ای رو غیر فعال کنم
آنیا: آنیا امروز باید بره بیرون از شهر مسافرت
بکی: آه حیف شد دفه بعدی درسته؟
آنیا: آنیا تلاشش رو میکنه
زنگ خورد و آنیا رفت بمب رو خنثی کرد و برگشت خونه
آنیا: آنیا اومد
یور: سلام آنیا
آنیا: سلام....بابا باند رو برده پیاده روی؟؟
یور: آره راستی من لباس رو اتو کردم
آنیا: ممنون مامانی
یور: خواهش میکنم آنیا جان
بکی: دیروز برین عاشق رو نصفه دیدم چون برق رفت😢
آنیا: اشکال نداره...نازی...نازی
دامیان: هی میبینم که زانوی غم بغل گرفتید
بکی: هوففففف ولمون کن مزاحم
امیلی: هی با دامیان درست صحبت کن فهمیدی؟؟
آنیا: لطفا توی دعوا های ما دخالت نکن بی تربیت بچه
امیلی: دامی ببین چی میگن
دامیان: میدونی این اولین باره که با این کله صورتی موافقم
بعد از کلی بحث^
بکی: آنیا جان تو برنامه ات برای امروز چیه میخوای بیای خونه ی ما؟؟
ذهن آنیا: امروز باید برم یه بمب هسته ای رو غیر فعال کنم
آنیا: آنیا امروز باید بره بیرون از شهر مسافرت
بکی: آه حیف شد دفه بعدی درسته؟
آنیا: آنیا تلاشش رو میکنه
زنگ خورد و آنیا رفت بمب رو خنثی کرد و برگشت خونه
آنیا: آنیا اومد
یور: سلام آنیا
آنیا: سلام....بابا باند رو برده پیاده روی؟؟
یور: آره راستی من لباس رو اتو کردم
آنیا: ممنون مامانی
یور: خواهش میکنم آنیا جان
- ۱۲.۷k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط