فیک مرهم سایه
p11
بعد از یه شبِ پر از شور و هیجان، خستگیِ شیرینی بر تنِ ا.ت نشسته بود. رقصِ طولانی، صدایِ بلندِ موسیقی، و البته تمامِ اون حسهایِ تازهای که در طولِ شب تجربه کرده بود، انرژیش رو حسابی گرفته بود. یونگی که اینو متوجه شده بود، با لبخندی مهربون، ا.ت رو تا دمِ درِ خونهاش همراهی کرد.
“خیلی خسته به نظر میرسی.” یونگی با لحنی آروم گفت و دستشو به نرمی رویِ موهایِ ا.ت کشید. “امشب خیلی بهت خوش گذشت، نه؟”
ا.ت سرشو به نشانهیِ تایید تکون داد و چشماشو بست. “عالی بود… واقعاً عالی بود.”
یونگی نفسِ عمیقی کشید. “اگه دوست داری… میتونی امشب پیشِ من بخوابی. خونهیِ منم نزدیکه. همینطور که میدونی، نابی هم خونهیِ خودشه و امشب اونجا نیست، پس راحت میتونی استراحت کنی.”
ا.ت اول کمی مکث کرد. فکرِ رفتن به خونهیِ یونگی، اونم وقتی که اینقدر خسته بود، وسوسهانگیز بود. یادِ خواهرش افتاد. “آخه… نابی خونهاش تنهاست. اگه بخواد یه وقت…”
یونگی لبخندی زد که انگار از قبل این حرف رو پیشبینی کرده بود. “نگرانِ نابی نباش. من خودم مطمئن میشم که همه چیز مرتبه. اون الان پیشِ دوستاشه و تا صبح برنمیگرده. تازه، خونهیِ تو هم که خیلی دوره. اینجا راحتتری.”
نگاهِ مهربونِ یونگی و لحنِ اطمینانبخشش، باعث شد ا.ت احساسِ آرامش بیشتری کنه. خستگیاش از یه طرف، و اعتمادش به یونگی از طرفِ دیگه، باعث شد که بالاخره بگه: “باشه… قبوله.”
وقتی رسیدن به آپارتمانِ یونگی، فضا کاملاً متفاوت از اون شلوغیِ رستوران بود. خونهیِ یونگی، با وجودِ اینکه مرتب و شیک بود، یه حسِ آرامشِ خاصی داشت. انگار که تمامِ دغدغهها و هیاهویِ بیرون، پشتِ درِ آپارتمان جا مونده بودن.
یونگی تختِ بزرگی داشت که وسطِ اتاقِ خواب بود. ا.ت، بعد از یه دوشِ سریع، خودش رو رویِ ملافههایِ نرم انداخت. چشماش سنگین شده بود و در عرضِ چند دقیقه، به خوابِ عمیقی فرو رفت.
یونگی، بعد از اینکه مطمئن شد ا.ت راحته، اومد و کنارش دراز کشید. نگاهش به صورتِ آرومِ ا.ت که تو خواب بود، خیره شد. قلبش تند میزد. اونقدر حرف ناگفته داشت، اونقدر حسِ عمیق داشت که شاید هیچوقت نتونه با کلمات بیانشون کنه.
با خودش فکر کرد: “چقدر دوستت دارم… این حسِ عجیب، این وابستگی… چطور تونستم اینقدر زود بهت عادت کنم؟”
آروم، خیلی آروم، صورتِ ا.ت رو نوازش کرد. انگشتایِ سردش به نرمی رویِ گونه و لبهایِ ا.ت کشیده شد. بعد، یه بوسهیِ خیلی کوتاه و لطیف، درست رویِ گوشهیِ لبش گذاشت. انگار که میترسید با یه بوسهیِ عمیقتر، این آرامشِ خوابِ ا.ت رو به هم بزنه.
زمزمه کرد، صدایی که فقط خودش میشنید: “قربونت برم… چقدر آرامش داری وقتی خوابی… کاش میتونستم این حسِ آرامشو همیشه بهت بدم.”
چند بار دیگه صورتشو بوسید، بوسههایی که بیشتر شبیهِ لمسِ هوا بودن، و بعد، آروم به حالتِ اول برگشت و کنارِ ا.ت دراز کشید. سعی کرد نفسِ آرومی بکشه و به این نزدیکیِ با ا.ت فکر کنه. هرچند که خیلی چیزها رو نمیتونست به زبون بیاره، اما تمامِ عشق و علاقهاش رو تو اون بوسههایِ پنهانی و لمسهایِ کوتاه، خلاصه کرده بود.نورِ ملایمِ صبح، از لایِ پردههایِ ضخیمِ اتاقِ خوابِ یونگی به داخل میتابید و نویدِ یه روزِ جدید رو میداد. ا.ت، بعد از یه خوابِ عمیق و راحت، چشمهاشو باز کرد. اولین چیزی که دید، صورتِ آرومِ یونگی بود که کنارش خوابیده بود. لبخندی رو لباش نشست. هنوزم حسِ لطافتِ بوسههایِ دیشبِ یونگی رو رو لباش حس میکرد، هرچند که مطمئن نبود تو خواب دیده یا واقعیت داشته.
خواست آروم از تخت بلند بشه که صدایِ نفسهایِ عمیقِ یونگی رو شنید. انگار که یونگی هنوز خیلی خسته بود و خوابش سنگین بود. ا.ت چند لحظه مکث کرد. دلش نمیخواست بیدارش کنه. ولی از طرفی، باید آماده میشدن و روزشون رو شروع میکردن.
اول سعی کرد آروم تکونش بده. “یونگی؟” با صدایِ خیلی آروم صداش زد. خبری نشد. دوباره امتحان کرد، این بار یه کم محکمتر. “یونگی! پاشو دیگه!”
هنوز هم خبری نبود. یونگی مثلِ بچهها، تویِ خواب غرق شده بود. ا.ت لبخندی زد. این همه مقاومتِ یونگی تو خواب، براش جالب بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. یادِ بوسههایِ دیشبِ یونگی افتاد. اگه اون بوسهها اونو بیدار نکرده بود، شاید بوسههایِ خودِ ا.ت بتونه این کارو بکنه!
با یه لبخندِ شیطنتآمیز، صورتشو نزدیکتر برد. اول یه بوسهیِ خیلی خیلی کوتاه و نرم، درست رویِ نوکِ بینیِ یونگی گذاشت. انگار که نوکِ دماغشو قلقلک داده باشه.
یونگی یه تکونِ کوچیک خورد، ولی چشمهاشو باز نکرد.
ا.ت خندید. “اوه! پس باید قویتر عمل کنم!”
این بار، لبشو برد سمتِ گونهیِ یونگی و یه بوسهیِ آروم، ولی این بار کمی طولانیتر، گذاشت. بعد، رفت سمتِ خطِ ریشِ مردونهاش و اونجا رو هم بوسید.
بعد از یه شبِ پر از شور و هیجان، خستگیِ شیرینی بر تنِ ا.ت نشسته بود. رقصِ طولانی، صدایِ بلندِ موسیقی، و البته تمامِ اون حسهایِ تازهای که در طولِ شب تجربه کرده بود، انرژیش رو حسابی گرفته بود. یونگی که اینو متوجه شده بود، با لبخندی مهربون، ا.ت رو تا دمِ درِ خونهاش همراهی کرد.
“خیلی خسته به نظر میرسی.” یونگی با لحنی آروم گفت و دستشو به نرمی رویِ موهایِ ا.ت کشید. “امشب خیلی بهت خوش گذشت، نه؟”
ا.ت سرشو به نشانهیِ تایید تکون داد و چشماشو بست. “عالی بود… واقعاً عالی بود.”
یونگی نفسِ عمیقی کشید. “اگه دوست داری… میتونی امشب پیشِ من بخوابی. خونهیِ منم نزدیکه. همینطور که میدونی، نابی هم خونهیِ خودشه و امشب اونجا نیست، پس راحت میتونی استراحت کنی.”
ا.ت اول کمی مکث کرد. فکرِ رفتن به خونهیِ یونگی، اونم وقتی که اینقدر خسته بود، وسوسهانگیز بود. یادِ خواهرش افتاد. “آخه… نابی خونهاش تنهاست. اگه بخواد یه وقت…”
یونگی لبخندی زد که انگار از قبل این حرف رو پیشبینی کرده بود. “نگرانِ نابی نباش. من خودم مطمئن میشم که همه چیز مرتبه. اون الان پیشِ دوستاشه و تا صبح برنمیگرده. تازه، خونهیِ تو هم که خیلی دوره. اینجا راحتتری.”
نگاهِ مهربونِ یونگی و لحنِ اطمینانبخشش، باعث شد ا.ت احساسِ آرامش بیشتری کنه. خستگیاش از یه طرف، و اعتمادش به یونگی از طرفِ دیگه، باعث شد که بالاخره بگه: “باشه… قبوله.”
وقتی رسیدن به آپارتمانِ یونگی، فضا کاملاً متفاوت از اون شلوغیِ رستوران بود. خونهیِ یونگی، با وجودِ اینکه مرتب و شیک بود، یه حسِ آرامشِ خاصی داشت. انگار که تمامِ دغدغهها و هیاهویِ بیرون، پشتِ درِ آپارتمان جا مونده بودن.
یونگی تختِ بزرگی داشت که وسطِ اتاقِ خواب بود. ا.ت، بعد از یه دوشِ سریع، خودش رو رویِ ملافههایِ نرم انداخت. چشماش سنگین شده بود و در عرضِ چند دقیقه، به خوابِ عمیقی فرو رفت.
یونگی، بعد از اینکه مطمئن شد ا.ت راحته، اومد و کنارش دراز کشید. نگاهش به صورتِ آرومِ ا.ت که تو خواب بود، خیره شد. قلبش تند میزد. اونقدر حرف ناگفته داشت، اونقدر حسِ عمیق داشت که شاید هیچوقت نتونه با کلمات بیانشون کنه.
با خودش فکر کرد: “چقدر دوستت دارم… این حسِ عجیب، این وابستگی… چطور تونستم اینقدر زود بهت عادت کنم؟”
آروم، خیلی آروم، صورتِ ا.ت رو نوازش کرد. انگشتایِ سردش به نرمی رویِ گونه و لبهایِ ا.ت کشیده شد. بعد، یه بوسهیِ خیلی کوتاه و لطیف، درست رویِ گوشهیِ لبش گذاشت. انگار که میترسید با یه بوسهیِ عمیقتر، این آرامشِ خوابِ ا.ت رو به هم بزنه.
زمزمه کرد، صدایی که فقط خودش میشنید: “قربونت برم… چقدر آرامش داری وقتی خوابی… کاش میتونستم این حسِ آرامشو همیشه بهت بدم.”
چند بار دیگه صورتشو بوسید، بوسههایی که بیشتر شبیهِ لمسِ هوا بودن، و بعد، آروم به حالتِ اول برگشت و کنارِ ا.ت دراز کشید. سعی کرد نفسِ آرومی بکشه و به این نزدیکیِ با ا.ت فکر کنه. هرچند که خیلی چیزها رو نمیتونست به زبون بیاره، اما تمامِ عشق و علاقهاش رو تو اون بوسههایِ پنهانی و لمسهایِ کوتاه، خلاصه کرده بود.نورِ ملایمِ صبح، از لایِ پردههایِ ضخیمِ اتاقِ خوابِ یونگی به داخل میتابید و نویدِ یه روزِ جدید رو میداد. ا.ت، بعد از یه خوابِ عمیق و راحت، چشمهاشو باز کرد. اولین چیزی که دید، صورتِ آرومِ یونگی بود که کنارش خوابیده بود. لبخندی رو لباش نشست. هنوزم حسِ لطافتِ بوسههایِ دیشبِ یونگی رو رو لباش حس میکرد، هرچند که مطمئن نبود تو خواب دیده یا واقعیت داشته.
خواست آروم از تخت بلند بشه که صدایِ نفسهایِ عمیقِ یونگی رو شنید. انگار که یونگی هنوز خیلی خسته بود و خوابش سنگین بود. ا.ت چند لحظه مکث کرد. دلش نمیخواست بیدارش کنه. ولی از طرفی، باید آماده میشدن و روزشون رو شروع میکردن.
اول سعی کرد آروم تکونش بده. “یونگی؟” با صدایِ خیلی آروم صداش زد. خبری نشد. دوباره امتحان کرد، این بار یه کم محکمتر. “یونگی! پاشو دیگه!”
هنوز هم خبری نبود. یونگی مثلِ بچهها، تویِ خواب غرق شده بود. ا.ت لبخندی زد. این همه مقاومتِ یونگی تو خواب، براش جالب بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. یادِ بوسههایِ دیشبِ یونگی افتاد. اگه اون بوسهها اونو بیدار نکرده بود، شاید بوسههایِ خودِ ا.ت بتونه این کارو بکنه!
با یه لبخندِ شیطنتآمیز، صورتشو نزدیکتر برد. اول یه بوسهیِ خیلی خیلی کوتاه و نرم، درست رویِ نوکِ بینیِ یونگی گذاشت. انگار که نوکِ دماغشو قلقلک داده باشه.
یونگی یه تکونِ کوچیک خورد، ولی چشمهاشو باز نکرد.
ا.ت خندید. “اوه! پس باید قویتر عمل کنم!”
این بار، لبشو برد سمتِ گونهیِ یونگی و یه بوسهیِ آروم، ولی این بار کمی طولانیتر، گذاشت. بعد، رفت سمتِ خطِ ریشِ مردونهاش و اونجا رو هم بوسید.
- ۱.۶k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط