morning bitter
port 12
ویو سوا : خیلی از بابت آیین استرس داشتم دست و پاهاش کاملاً یخ زده بود تازه با رفتارایی هم که داییش داشت بدتر شد دلم جوری شور میزد که انگار میخواد اتفاقی بیفته.
هه جون : سوا یه دقیقه میتونی بیای یه چیزی بهت بگم؟
آیین : نه نمیتونه بیاد
هه جون : یه دقیقه صبر کنی یونگی میاد پیشت.
آیین : باشه ولی سوا زود بیاد
سوا و هه جون : باشه
«سوا و هه جون رفتن »
هه جون : ایین توی خونه بیقراری نمیکرد ؟
سوا : نه خیلی ولی بیشتر براش مهم بود که یونگی یا من یا تو یا آیو یا سو جون پیشش باشن وقتی هم داشت آین میرفت دنبال سارانگ من داخل اتاق موندم تا وسایلا رو جمع کنم اومدم بیرون دیدم داشت گریهاش میگرفت.
هه جون : یعنی روی اطرافیانش حساس شده؟؟
سوا : نمیدونم ولی نه هرکس فکر نکنم
هه جون: اگه میتونی یه مقدار بیشتر حواست به رفتاراش باشه این برام خیلی مهمه
سوا : باش
«و گفت و گو ادامه داد »
___________________________________
ویو یونگی : داشتم توی حیاط با مامان خوش آمد گویی میکردیم که دایی اومد پیش مامان مامان گفت که من برم تو داره مراسم شروع میشه و من هم رفتم تو ولی یه چیز بازم ذهنمو درگیر کرده بود که آیین تا این سن با مامان زندگی کرده طوری میخواد تنهایی بیاد سئول و اینکه توی سنی نیست که بخواد خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و تازه اگه ما هم براش تصمیم بگیریم قراره توی نوجوانیش چه جوابهایی بهش بدیم آیا اینکه مامان جدا کنیم کار درستیه؟؟؟
ویو آیین : من گریه نمیکنم! یونگی کجاست؟ چرا نمیاد؟چرا سو جون کت و شلوار پوشیده؟؟ مامان کو؟ چرا حواسم پرت نمیشه ! چرا مراسم انقدر طولانیه ؟
چرا این همه آدم اینجاست ؟؟
«یونگی آمد »
آیین : کجا بودی ؟؟
یونگی : پیش مامان
«پاپان مراسم تشیع مین دو جین »
همه چیز تموم شد تقریباً تموم شد یونجی وسط مراسم از مراسم خارج شد و رفت معلوم بود خیلی گریه کرده نه سر علاقه از سر اینکه باید چطور به عنوان فرد بزرگ خانواده رو از این به بعد مدیریت کنه این بیشتر از همه آزارش میداد البته باید منتظر سوالهای متعدد همه میموند و فقط به همین دلیل خیلی زود از مراسم خارج شد و رفت و همه رو با انبوهی سوال تنها گذاشت .
___________________________________
سوال و آیین بیرون ساختمان کلیسا روی یه نیمکت نشسته بودند که ایین گفت:
آیین : سوا ، میگم من دیروز یه فیلم دیدم که خب سارانگ اشت میدید بعد بازیگر گفت که دختر من پریود شدم .
میگم پریودی یعنی چی؟؟
سوا : خوب به نظرم برسیم خونه کامل بهت توضیح میدم.
آیین : نه الان بگو.
سوا : خوب ببین امممم این مثل یه راز بین همه خانوماست بقیهاش و برسیم خونه بهت قول میدم توضیح بدم.
آیین : باشه قول دادیا!!
{بعد آین رفت بغل سوجون که راضیش کنه برن با هم براش خوراکی بخرن }
ویو سوا : بعد از رفتن آیین یه استرس عجیبی گرفتم از دیروز که درباره بیرون رفتن و کارام هیچی به مامان نگفته بودم هرچند همیشه از اینکه با فامیلای بابا بگردم بدش میومد مخصوصاً زمانی که با پسرموهام میگشتم بدی حس عجیبی پیدا کردم حس درد زیاد زیر شکمم و بله پریود شودم . خوب اول آرامشمو حفظ میکنم و خوب پد نیاوردم باید یکی از مامان بگیرم.
سوا : سلام مامانی
دال : سلام{سرد}
سوا : میگم مامانی من پریود شدم پد داری بهم بدی ؟؟
دال : نه به نظرت چرا باید داشته باشم هر وقت کارت گیر میکنه یاد من میفتی برو از همون فامیلای بابات بگیر.
ویو سوا : با رفتاری که مامان داشت باهام داشت اشکم در میومد ولی خودمو قوی نشون دادم ولی از داخل نابود شدم خیلی آروم رفتم و روی صندلی تقریباً سمت در خروجی نشستم و به گوشیم نگاه کردم که ........
ویو یونگی : خیلی اتفاقی داشتم میشدم که حرفهای سوا ها و زن عمو رو شنیدم خیلی دلم برای سوا سوخت و رفتم براش یه بسته پد خریدم و چون نشسته بود گذاشتم کنارش و با صدای آروم که فقط خودش بشنوه بهش گفتم: این برای توئه! و بعد سریع از کنارش رد شدم.
ادامه ویو سوا : یونگی یه پاکت گذاشت بغلم و گفت مال منه و سریع رفت با خودم گفتم اون مال منه پس اشکالی نداره که توشو ببینم و بعد بازش کردم و دیدم نوار بهداشتی هست !؟ خیلی خجالت کشیدم ولی واقعا بهش احتیاج داشتم.
«در همان حال »
جویونگ بعد از خاکسپاری از کنار قبر جم نخورده بود و بدون صدا اشک میریخت براش قبول کردن مرگ پدرش سخت بود کسی که همیشه پشتش بود و و حالا باید به تنهایی حواسش به همه میبود چرا؟ چون پدرش همه رو به اون سپرده بود میشد گفت تقریباً اون_ وو رو رو فقط برای کارهای اداری گذاشته بود...
ایین پشت سر جویونگ ایستاده بود لی نمیتونست بغلش کنه چون یه حسی بهش میگفت قبل از اون کار باید خودشو آروم کنه و این کار شاید چند سال طول میکشید.
ویو سوا : خیلی از بابت آیین استرس داشتم دست و پاهاش کاملاً یخ زده بود تازه با رفتارایی هم که داییش داشت بدتر شد دلم جوری شور میزد که انگار میخواد اتفاقی بیفته.
هه جون : سوا یه دقیقه میتونی بیای یه چیزی بهت بگم؟
آیین : نه نمیتونه بیاد
هه جون : یه دقیقه صبر کنی یونگی میاد پیشت.
آیین : باشه ولی سوا زود بیاد
سوا و هه جون : باشه
«سوا و هه جون رفتن »
هه جون : ایین توی خونه بیقراری نمیکرد ؟
سوا : نه خیلی ولی بیشتر براش مهم بود که یونگی یا من یا تو یا آیو یا سو جون پیشش باشن وقتی هم داشت آین میرفت دنبال سارانگ من داخل اتاق موندم تا وسایلا رو جمع کنم اومدم بیرون دیدم داشت گریهاش میگرفت.
هه جون : یعنی روی اطرافیانش حساس شده؟؟
سوا : نمیدونم ولی نه هرکس فکر نکنم
هه جون: اگه میتونی یه مقدار بیشتر حواست به رفتاراش باشه این برام خیلی مهمه
سوا : باش
«و گفت و گو ادامه داد »
___________________________________
ویو یونگی : داشتم توی حیاط با مامان خوش آمد گویی میکردیم که دایی اومد پیش مامان مامان گفت که من برم تو داره مراسم شروع میشه و من هم رفتم تو ولی یه چیز بازم ذهنمو درگیر کرده بود که آیین تا این سن با مامان زندگی کرده طوری میخواد تنهایی بیاد سئول و اینکه توی سنی نیست که بخواد خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و تازه اگه ما هم براش تصمیم بگیریم قراره توی نوجوانیش چه جوابهایی بهش بدیم آیا اینکه مامان جدا کنیم کار درستیه؟؟؟
ویو آیین : من گریه نمیکنم! یونگی کجاست؟ چرا نمیاد؟چرا سو جون کت و شلوار پوشیده؟؟ مامان کو؟ چرا حواسم پرت نمیشه ! چرا مراسم انقدر طولانیه ؟
چرا این همه آدم اینجاست ؟؟
«یونگی آمد »
آیین : کجا بودی ؟؟
یونگی : پیش مامان
«پاپان مراسم تشیع مین دو جین »
همه چیز تموم شد تقریباً تموم شد یونجی وسط مراسم از مراسم خارج شد و رفت معلوم بود خیلی گریه کرده نه سر علاقه از سر اینکه باید چطور به عنوان فرد بزرگ خانواده رو از این به بعد مدیریت کنه این بیشتر از همه آزارش میداد البته باید منتظر سوالهای متعدد همه میموند و فقط به همین دلیل خیلی زود از مراسم خارج شد و رفت و همه رو با انبوهی سوال تنها گذاشت .
___________________________________
سوال و آیین بیرون ساختمان کلیسا روی یه نیمکت نشسته بودند که ایین گفت:
آیین : سوا ، میگم من دیروز یه فیلم دیدم که خب سارانگ اشت میدید بعد بازیگر گفت که دختر من پریود شدم .
میگم پریودی یعنی چی؟؟
سوا : خوب به نظرم برسیم خونه کامل بهت توضیح میدم.
آیین : نه الان بگو.
سوا : خوب ببین امممم این مثل یه راز بین همه خانوماست بقیهاش و برسیم خونه بهت قول میدم توضیح بدم.
آیین : باشه قول دادیا!!
{بعد آین رفت بغل سوجون که راضیش کنه برن با هم براش خوراکی بخرن }
ویو سوا : بعد از رفتن آیین یه استرس عجیبی گرفتم از دیروز که درباره بیرون رفتن و کارام هیچی به مامان نگفته بودم هرچند همیشه از اینکه با فامیلای بابا بگردم بدش میومد مخصوصاً زمانی که با پسرموهام میگشتم بدی حس عجیبی پیدا کردم حس درد زیاد زیر شکمم و بله پریود شودم . خوب اول آرامشمو حفظ میکنم و خوب پد نیاوردم باید یکی از مامان بگیرم.
سوا : سلام مامانی
دال : سلام{سرد}
سوا : میگم مامانی من پریود شدم پد داری بهم بدی ؟؟
دال : نه به نظرت چرا باید داشته باشم هر وقت کارت گیر میکنه یاد من میفتی برو از همون فامیلای بابات بگیر.
ویو سوا : با رفتاری که مامان داشت باهام داشت اشکم در میومد ولی خودمو قوی نشون دادم ولی از داخل نابود شدم خیلی آروم رفتم و روی صندلی تقریباً سمت در خروجی نشستم و به گوشیم نگاه کردم که ........
ویو یونگی : خیلی اتفاقی داشتم میشدم که حرفهای سوا ها و زن عمو رو شنیدم خیلی دلم برای سوا سوخت و رفتم براش یه بسته پد خریدم و چون نشسته بود گذاشتم کنارش و با صدای آروم که فقط خودش بشنوه بهش گفتم: این برای توئه! و بعد سریع از کنارش رد شدم.
ادامه ویو سوا : یونگی یه پاکت گذاشت بغلم و گفت مال منه و سریع رفت با خودم گفتم اون مال منه پس اشکالی نداره که توشو ببینم و بعد بازش کردم و دیدم نوار بهداشتی هست !؟ خیلی خجالت کشیدم ولی واقعا بهش احتیاج داشتم.
«در همان حال »
جویونگ بعد از خاکسپاری از کنار قبر جم نخورده بود و بدون صدا اشک میریخت براش قبول کردن مرگ پدرش سخت بود کسی که همیشه پشتش بود و و حالا باید به تنهایی حواسش به همه میبود چرا؟ چون پدرش همه رو به اون سپرده بود میشد گفت تقریباً اون_ وو رو رو فقط برای کارهای اداری گذاشته بود...
ایین پشت سر جویونگ ایستاده بود لی نمیتونست بغلش کنه چون یه حسی بهش میگفت قبل از اون کار باید خودشو آروم کنه و این کار شاید چند سال طول میکشید.
- ۴.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط