the final act of love/چندپارتی
اخرین نقش عشق
پارت ۲
اخرین نقش عشق پ ۲
اون شب، توی جشنِ تولدِ کارگردان، همهیِ اعضای BTS اومده بودن.
ولی ات و تهیونگ، پشتِ یه ستون، تویِ هتل، دور از همه، ایستاده بودن.
جیمین، از دور، نگاهشون میکرد و به جونگکوک، چیزی زمزمه میکرد—انگار که قراره، اونها، خودشون، یه فیلمِ جداگانه، بسازن.
ات، با لحنی که نه گرم بود، نه سرد، گفت:
«...این، فقط یه فیلمه واسهٔ همین، زیادی، جدیش نگیر.»
تهیونگ، با اون لبخندِ زیرِ لب، به ات، نزدیک شد و با صدایی که فقط، اون، میشنید، گفت:
«...اگه فقط فیلم بود، اینجا، نبودم...»
یک لحظه، سکوت.
ات، با نگاهی که به چشمانِ تهیونگ، دوخته شده بود، گفت:
«...پس، این، چیه؟»
تهیونگ، با نگاهی که میگفت «خودت، میدونی»، گفت:
«...یک شروعِ جدید اگه، بخوای...»
و بعد، بدونِ اینکه، حتی، یه کلمه، بگه به سمتِ ات، خم شد.
هوا، سنگین شد و ات، فقط، گرمایِ نزدیکیش رو، حس کرد.
با پیشونیش، به پیشونیِ ات، چسبید و گفت:
«...اگه فردا، همه بفهمن تو، چی کار، میکنی؟»
ات، با یه لبخندِ خشک، گفت:
«...محل نمید اگه کسی، زیاد، فضولی کرد، یه سیلی، میخوره—اگه نه، که نه...»
تهیونگ، با یه خندهی کوتاه، گفت:
«...سیلی؟ به جاش، یه بغل، بهتره...»
ات، با نگاهی که میگفت «بازیِ تو، با منه»، گفت:
«...اگه کسی، بخواد، باهام بازی کنه—باید، قوانینِ خودم رو، قبول کنه...»
تهیونگ، با لبخند، گفت:
«...پس، بگو...»
ات، با نگاهی که به چشمانِ تهیونگ، دوخته شده بود، گفت:
«...اول: هیچوقت، جلویِ من، تصمیم نگیر دوم: اگه یک روز، رفتم—حق نداری، دنبالم بگردی و سوم...»
نگاهش رو، از تهیونگ، برداشت و به افقِ سئول، خیره شد:
«...سوم: اگه عاشقِ من شدی دیگه، راهِ برگشتی، نیست—یا همهچیز، یا هیچی...»
تهیونگ، دستش رو، دراز کرد و زنجیرِ بنفشی که به ات داده بود، از تویِ یقهایش، برداشت و دورِ انگشتش، چرخوند:
«...پس، همهچیز...»
ناگهان، صدایِ قدمهایی، از پشتِ ستون، شنیده میشد و جیمین و جونگکوک، با چشمانی که گرد شده بودن...نگاه میکردن
ادامه دارد...
با پیشنهاد یکی از دوستام کمی پر تنش تر کردم براتون...
شرایط پارت ۳
فالو ۱
لایک ۲
بازنشر ۱
کامنت نظر بدین برای ادامه
پارت ۲
اخرین نقش عشق پ ۲
اون شب، توی جشنِ تولدِ کارگردان، همهیِ اعضای BTS اومده بودن.
ولی ات و تهیونگ، پشتِ یه ستون، تویِ هتل، دور از همه، ایستاده بودن.
جیمین، از دور، نگاهشون میکرد و به جونگکوک، چیزی زمزمه میکرد—انگار که قراره، اونها، خودشون، یه فیلمِ جداگانه، بسازن.
ات، با لحنی که نه گرم بود، نه سرد، گفت:
«...این، فقط یه فیلمه واسهٔ همین، زیادی، جدیش نگیر.»
تهیونگ، با اون لبخندِ زیرِ لب، به ات، نزدیک شد و با صدایی که فقط، اون، میشنید، گفت:
«...اگه فقط فیلم بود، اینجا، نبودم...»
یک لحظه، سکوت.
ات، با نگاهی که به چشمانِ تهیونگ، دوخته شده بود، گفت:
«...پس، این، چیه؟»
تهیونگ، با نگاهی که میگفت «خودت، میدونی»، گفت:
«...یک شروعِ جدید اگه، بخوای...»
و بعد، بدونِ اینکه، حتی، یه کلمه، بگه به سمتِ ات، خم شد.
هوا، سنگین شد و ات، فقط، گرمایِ نزدیکیش رو، حس کرد.
با پیشونیش، به پیشونیِ ات، چسبید و گفت:
«...اگه فردا، همه بفهمن تو، چی کار، میکنی؟»
ات، با یه لبخندِ خشک، گفت:
«...محل نمید اگه کسی، زیاد، فضولی کرد، یه سیلی، میخوره—اگه نه، که نه...»
تهیونگ، با یه خندهی کوتاه، گفت:
«...سیلی؟ به جاش، یه بغل، بهتره...»
ات، با نگاهی که میگفت «بازیِ تو، با منه»، گفت:
«...اگه کسی، بخواد، باهام بازی کنه—باید، قوانینِ خودم رو، قبول کنه...»
تهیونگ، با لبخند، گفت:
«...پس، بگو...»
ات، با نگاهی که به چشمانِ تهیونگ، دوخته شده بود، گفت:
«...اول: هیچوقت، جلویِ من، تصمیم نگیر دوم: اگه یک روز، رفتم—حق نداری، دنبالم بگردی و سوم...»
نگاهش رو، از تهیونگ، برداشت و به افقِ سئول، خیره شد:
«...سوم: اگه عاشقِ من شدی دیگه، راهِ برگشتی، نیست—یا همهچیز، یا هیچی...»
تهیونگ، دستش رو، دراز کرد و زنجیرِ بنفشی که به ات داده بود، از تویِ یقهایش، برداشت و دورِ انگشتش، چرخوند:
«...پس، همهچیز...»
ناگهان، صدایِ قدمهایی، از پشتِ ستون، شنیده میشد و جیمین و جونگکوک، با چشمانی که گرد شده بودن...نگاه میکردن
ادامه دارد...
با پیشنهاد یکی از دوستام کمی پر تنش تر کردم براتون...
شرایط پارت ۳
فالو ۱
لایک ۲
بازنشر ۱
کامنت نظر بدین برای ادامه
- ۷.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط