چرخُ فلک p36
با دیدنم لبخند مهربونی رو صورتش شکل گرفت:
_تو رو دیدم حالم بهتر شد عزیزم
_ببخشید دیر به دیر بهت سر میزنم سرم شلوغه...چیزی لازم نداری؟...اینجا بهت میرسن؟
گفت:
_از بیمارستان خسته شدم باباجون...کی مرخص میشم
از لحن مظلومش بغضم گرفت خم شدم و دستش رو بوسیدم:
_درد و بلات به جونم...خوب میشی بابا...یکم دیگه صبر کنی کارای پیوند قلبت انجام میشه
_پولشو از کجا میخوای جور کنی کلارا؟
گفتم:
_تو نگران اون نباش...باید استراحت کنی به این چیزافکر نکن ...باید زود خوب بشی برگردی خونه پیشم...باشه بابا؟
سرشو بمعنی اره بالا پایین کرد
قبل ریزش اشکام ازش خدافظی کردم و رفتم بیرون
بابام همیشه حمایتگر زندگیم بود
همیشه پشتم بود...به یاد چند سال پیشش و شونه های پهنش زدم زیر گریه
بابا بعد از طلاق با مامان خیلی شکسته شد ، خیلی
ساعت ۹ و ربع بود که رسیدم خونه
داشتم غذای ظهر رو میزاشتم تو ماکروفر که گوشیم زنگ خورد...مامان بود:
_سلام مامان چطوری خوبی؟
_سلام عزیز دلم من خوبم تو حالت خوبه؟...چند وقتیه زیاد نمیای پیشم ..نمیگی دلک برای یه دونه دخترم تنگ میشه؟
دلم قنج رفت از حرفش:
_کار زیاد داشتم ببخشید نشد...حالا فردا بعد از ظهر میام
_خونه نیا....بیا فرودگاه ....فردا شب ساعت ۱۱ پرواز داریم
چند لحظه سکوت کردم....این روز ها بشدت دلم آغوش و محبت مامان رو میخواست..حالا که داره میره چجوری باید سر کنم؟؟
_عععع بسلامتی پس بلاخره دارین میرین
_کلارا مادر...اگه تو راضی نیستی نمیرم بخدا
بغضمو قورت دادم:
_من راضیم مامان...حقته بعد این همه سال یه زندگی خوب و با آرامش داشته باشی...برو
_فردا شب حتما بیا فرودگاه....میخوام قبل رفتن یه دل سیر ببینمت
_باشه قول میدم بیام
بعد از خدافظی از مامان حس کردم اشتهام برای خوردن غذا از بین رفت
_تو رو دیدم حالم بهتر شد عزیزم
_ببخشید دیر به دیر بهت سر میزنم سرم شلوغه...چیزی لازم نداری؟...اینجا بهت میرسن؟
گفت:
_از بیمارستان خسته شدم باباجون...کی مرخص میشم
از لحن مظلومش بغضم گرفت خم شدم و دستش رو بوسیدم:
_درد و بلات به جونم...خوب میشی بابا...یکم دیگه صبر کنی کارای پیوند قلبت انجام میشه
_پولشو از کجا میخوای جور کنی کلارا؟
گفتم:
_تو نگران اون نباش...باید استراحت کنی به این چیزافکر نکن ...باید زود خوب بشی برگردی خونه پیشم...باشه بابا؟
سرشو بمعنی اره بالا پایین کرد
قبل ریزش اشکام ازش خدافظی کردم و رفتم بیرون
بابام همیشه حمایتگر زندگیم بود
همیشه پشتم بود...به یاد چند سال پیشش و شونه های پهنش زدم زیر گریه
بابا بعد از طلاق با مامان خیلی شکسته شد ، خیلی
ساعت ۹ و ربع بود که رسیدم خونه
داشتم غذای ظهر رو میزاشتم تو ماکروفر که گوشیم زنگ خورد...مامان بود:
_سلام مامان چطوری خوبی؟
_سلام عزیز دلم من خوبم تو حالت خوبه؟...چند وقتیه زیاد نمیای پیشم ..نمیگی دلک برای یه دونه دخترم تنگ میشه؟
دلم قنج رفت از حرفش:
_کار زیاد داشتم ببخشید نشد...حالا فردا بعد از ظهر میام
_خونه نیا....بیا فرودگاه ....فردا شب ساعت ۱۱ پرواز داریم
چند لحظه سکوت کردم....این روز ها بشدت دلم آغوش و محبت مامان رو میخواست..حالا که داره میره چجوری باید سر کنم؟؟
_عععع بسلامتی پس بلاخره دارین میرین
_کلارا مادر...اگه تو راضی نیستی نمیرم بخدا
بغضمو قورت دادم:
_من راضیم مامان...حقته بعد این همه سال یه زندگی خوب و با آرامش داشته باشی...برو
_فردا شب حتما بیا فرودگاه....میخوام قبل رفتن یه دل سیر ببینمت
_باشه قول میدم بیام
بعد از خدافظی از مامان حس کردم اشتهام برای خوردن غذا از بین رفت
- ۲۸.۱k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط