مهرو
از درد چشمامو رو هم بستم .. با حرص لب زدم مامان....
مامان مستانه چشم گردون وای بسه برو برو بخواب برات دمنوش بیارم ...
مامان من دردم.. درد کمرم نیست و دلم نیست این دردی که هر ماه به سرممیاد من میگم نمیتونم نمیتوننننم دوشب .... میفهمی چی میگم دو شب خونه عمه بمونم ....
مامانم کلافه گفت با این درد ماهیانه ات میتونی بیای شهرستان تو باغ بمونی ... عجب بچه زبون نفهمی هستی تو مهرو ...
زبون نفهم نبودم فقط مامانم نمیخواست باور کنه من بزرگ شد من پ....یود میشم من خانوم شدم من از نگاه های شوهر عمهام خجالت میکشم نمیتونم بین پسر عمه هام بخوابم ...
مامانم برگشت فلاکس پر کرد عمو رضا (شوهر عمه ام )و مجتبی و کیان (پسر عمه هام)زودتر رفتن منو زنعموت هم میریم کمک دستشون باشیم تو که عاشق صدفی ... دنبال بهونه بودی کنارش باشی چیه قهری ....
قهر نبودم و نیستم ... باشنیدن اینکه عمو و پسراش نیستن خوشحال شدم با درد دلم آبرو گره زدم آخ بلندی گفتم رفتم اتاقم ...دیگه بحث نکردم خیالم راحت شد عمه ام مثل مامانم بود برام ...
مامان برام دمنوش آورد خوردم بلکه درد بی صاحبم آروم بشه چشمامو بستم مامانم لباس پوشید گفت شهناز میاد دنبالت آماده شو ...
لبهامو از درد فشردم فکر رفت دورانی کودکیم مجتبی ۶ سال ازم بزرگتر بود اون نوجوان بود من کودک روزی که خونه عمه بودیم ... تلفن خونشون زنگ خورد عمه جواب داد باشنیدن کلماتی مثل وای خاک به سرم شد تلفن قطع کرد گفتیم عمه چی شده با عجله چادرشو برداشت فخری دردش گرفته شوهرش نیست فخری خواهرشوهر عمه ام بود
با عجله رفت بعد رفتن عمه مجتبی قاطی بازی ما شد من بچه بودم و نادان من مامان شدم و مجتبی بابا صدف بچه ... مجتبی از زیر فرش پول برداشت گفت صدف برو خوردنی بخر صدف با دیدن اسکناس چشماش برقی زد بدو رفت ... من اون موقع ۸ ساله ام بود بچه بودم غرق بازی بودم ولی مجتبی ۱۵ ساله بود منو برد اتاق مادر و پدرش از لوازم شخصی پدرش استفاده کرد گفت همه زن شوهرا این کارا میکنن .... ولی بعد دیدن این دیگه بازی نیست جیغ داد کردم پریدم رو سر مجتبی یه دل سیر کتکش زدم ایقدر عصبانی بودم نفهمیدم زدم دماغش شکستم ... حقش بود ..
#ادامه پارت بعدی....
فالو کنید💞💚
مامان مستانه چشم گردون وای بسه برو برو بخواب برات دمنوش بیارم ...
مامان من دردم.. درد کمرم نیست و دلم نیست این دردی که هر ماه به سرممیاد من میگم نمیتونم نمیتوننننم دوشب .... میفهمی چی میگم دو شب خونه عمه بمونم ....
مامانم کلافه گفت با این درد ماهیانه ات میتونی بیای شهرستان تو باغ بمونی ... عجب بچه زبون نفهمی هستی تو مهرو ...
زبون نفهم نبودم فقط مامانم نمیخواست باور کنه من بزرگ شد من پ....یود میشم من خانوم شدم من از نگاه های شوهر عمهام خجالت میکشم نمیتونم بین پسر عمه هام بخوابم ...
مامانم برگشت فلاکس پر کرد عمو رضا (شوهر عمه ام )و مجتبی و کیان (پسر عمه هام)زودتر رفتن منو زنعموت هم میریم کمک دستشون باشیم تو که عاشق صدفی ... دنبال بهونه بودی کنارش باشی چیه قهری ....
قهر نبودم و نیستم ... باشنیدن اینکه عمو و پسراش نیستن خوشحال شدم با درد دلم آبرو گره زدم آخ بلندی گفتم رفتم اتاقم ...دیگه بحث نکردم خیالم راحت شد عمه ام مثل مامانم بود برام ...
مامان برام دمنوش آورد خوردم بلکه درد بی صاحبم آروم بشه چشمامو بستم مامانم لباس پوشید گفت شهناز میاد دنبالت آماده شو ...
لبهامو از درد فشردم فکر رفت دورانی کودکیم مجتبی ۶ سال ازم بزرگتر بود اون نوجوان بود من کودک روزی که خونه عمه بودیم ... تلفن خونشون زنگ خورد عمه جواب داد باشنیدن کلماتی مثل وای خاک به سرم شد تلفن قطع کرد گفتیم عمه چی شده با عجله چادرشو برداشت فخری دردش گرفته شوهرش نیست فخری خواهرشوهر عمه ام بود
با عجله رفت بعد رفتن عمه مجتبی قاطی بازی ما شد من بچه بودم و نادان من مامان شدم و مجتبی بابا صدف بچه ... مجتبی از زیر فرش پول برداشت گفت صدف برو خوردنی بخر صدف با دیدن اسکناس چشماش برقی زد بدو رفت ... من اون موقع ۸ ساله ام بود بچه بودم غرق بازی بودم ولی مجتبی ۱۵ ساله بود منو برد اتاق مادر و پدرش از لوازم شخصی پدرش استفاده کرد گفت همه زن شوهرا این کارا میکنن .... ولی بعد دیدن این دیگه بازی نیست جیغ داد کردم پریدم رو سر مجتبی یه دل سیر کتکش زدم ایقدر عصبانی بودم نفهمیدم زدم دماغش شکستم ... حقش بود ..
#ادامه پارت بعدی....
فالو کنید💞💚
- ۴.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط