Are you stressed?
.
.
نزدیک ساعت پنج صبح بود نمیدونیت از استرس کجا بره و یا چیکار کنه، فقط اینو مدونست که آزادیش نزدیک بود.
باصدای آرام برخورد چیزی به پنجرهی اتاقش کوله پشتیاش که حالا تمام زندگیش رو درونش جمع کرده بود رو برداشت و به سمت پنجره رفت و با دیدن پسر، لبخند بر روی لب های مضطربش نمایان شد.
پنجره رو باز کرد و با کمک پسر از پنجره پرید. حالا کنار هم وسط کوچه بودن.
بخشی از وجودش جیغ میزد "برگرد خونه"، ولی آنجا خانه نبود…حداقل نه برای او.
پسر آروم در آغوشش کشید
-استرس نداری؟
لبخندی زد و سری تکون داد
+نه... ولی انگار تویی که مضطربی
نگاهش به دستای ارزون پسر بود. با لبخندی دست پسر رو گرفت و لب زد
+هان جیسونگ وقتشه زندگی خودمون رو بسازیم
پسر فقط نگاهی کوتاه به او انداخت، دست دختر را کشید و موتور را روشن کرد. باد سرد موهایشان را به هم ریخت و حرکت کردند، اما روبه آینده.
چند دقیقه بعد جلوی آپارتمان کوچکی ایستادند، و وقتی وارد شدند، چشمهایش پر از اشک شد. باورش نمیشد…بعد از سه سال کار و انتظار، بالاخره جایی را داشتند که اسمش "خونه" بود.
-میدونم خیلی کوچیکه ولی قول میدم سال دیگه یه دونه بزرگترش رو بخ...
بغضش ترکید و پسر رو به آغوش کشید
+جیسونگ خیلی دوست دارم...هق بالاخره تونستیم از اون جهنممون فرار و زندگی خودمون رو بسازیم هق...مرسی که نجاتم دادی
و با قرار دادن لب هاش روی لب های جیسونگ تمام حرفهای نگفتهشان را ساکت کرد.
Hyunjin🦢✨
#جیسونگ
#استری_کیدز
#تک_پارتی
#درخواستی
.
نزدیک ساعت پنج صبح بود نمیدونیت از استرس کجا بره و یا چیکار کنه، فقط اینو مدونست که آزادیش نزدیک بود.
باصدای آرام برخورد چیزی به پنجرهی اتاقش کوله پشتیاش که حالا تمام زندگیش رو درونش جمع کرده بود رو برداشت و به سمت پنجره رفت و با دیدن پسر، لبخند بر روی لب های مضطربش نمایان شد.
پنجره رو باز کرد و با کمک پسر از پنجره پرید. حالا کنار هم وسط کوچه بودن.
بخشی از وجودش جیغ میزد "برگرد خونه"، ولی آنجا خانه نبود…حداقل نه برای او.
پسر آروم در آغوشش کشید
-استرس نداری؟
لبخندی زد و سری تکون داد
+نه... ولی انگار تویی که مضطربی
نگاهش به دستای ارزون پسر بود. با لبخندی دست پسر رو گرفت و لب زد
+هان جیسونگ وقتشه زندگی خودمون رو بسازیم
پسر فقط نگاهی کوتاه به او انداخت، دست دختر را کشید و موتور را روشن کرد. باد سرد موهایشان را به هم ریخت و حرکت کردند، اما روبه آینده.
چند دقیقه بعد جلوی آپارتمان کوچکی ایستادند، و وقتی وارد شدند، چشمهایش پر از اشک شد. باورش نمیشد…بعد از سه سال کار و انتظار، بالاخره جایی را داشتند که اسمش "خونه" بود.
-میدونم خیلی کوچیکه ولی قول میدم سال دیگه یه دونه بزرگترش رو بخ...
بغضش ترکید و پسر رو به آغوش کشید
+جیسونگ خیلی دوست دارم...هق بالاخره تونستیم از اون جهنممون فرار و زندگی خودمون رو بسازیم هق...مرسی که نجاتم دادی
و با قرار دادن لب هاش روی لب های جیسونگ تمام حرفهای نگفتهشان را ساکت کرد.
Hyunjin🦢✨
#جیسونگ
#استری_کیدز
#تک_پارتی
#درخواستی
- ۱.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط