Anya x Damian پارت۳۹

(صبح روز یکشنبه ساعت ۹ صبح خانه ی فورجر ها)
آنیا از خواب بلند شد و به سمت دستشویی رفت و بعد چند دقیقه اومد بیرون
هنوز یه جورایی خواب بود و سرش گیج میرفت
اون روز هم یوری خونشون بود(خدا بخیر کنه🗿)
یوری:صبح بخیر آنیا^▽^
آنیا:دایی؟....تویی؟ امروز خیلی....آبی شدی دایی.....
لوید:فک کنم باید یه بار دیگه بری دستو صورتتو بشوری آنیا
یوری:بیا اینجا بشین آنیا^▽^
یور:یوری.......
یوری:نه آبجی خیالت راحت
آنیا هم رفت کنار یوری، روی مبل نشست و یوری هم یه نفس عمیق کشید و گفت:چرا نگفتی دوست پسر داری آنیا؟؟!!؟!
با دادی که یوری زد خواب از سر آنیا پرید:/
یور:قرار بود آروم باشی یوری!
آنیا:دوست پسرررر؟! کی؟ من؟؟!!
لوید:هممون میدونیم که داری انکارش نکن

آنیا یه چند لحظه ای مکث کرد. واقعا گیج شده بود
آنیا:واقعا یادم نمیاد که دوست پسری داشتم یا نه
یور:وا آنیا؟ دامیان مگه دوست پسرت نبود؟
آنیا:دامیان؟ اون دیگه کیه؟
لوید و یور با تعجب فراوان بهم نگاه میکردن
لوید:دا_دامیان! یادت نمیادش؟!
آنیا که حسابی گیج شده بود یهو بیشتر سرش گیج رفت و سر درد بدی گرفت
یوری:خوبی آنیا؟
آنیا بلند شد و یهو خورد زمین
لوید:آنیا!
لوید آنیا رو بلند کرد و گذاشتش رو مبل
یوری:یهو چش شد؟
آنیا:حالا یادم اومد.....دامیان دزموند.....آره اون دوست پسرمه......هنوز.....هنوز......
_من بهت قول میدم مرگ هم مارو از هم جدا نمیکنه
آنیا:هنوز......زوده که فراموشش کنم!
لوید:قرصاتو میخوری یا نه آنیا؟!
آنیا:وایی نه اصن یادم نبوددددد!!!
لوید:ای خدا من از دست تو چیکار کنم آخه؟! اگه قرصاتو نخوری دچار فراموشی مطلق میشی! مارو هم که یادت میره هیچ......حتی دامیانم یادت میره!
یوری:اثراتش از الان داره شروع میشه!.....
لوید:یور دارو های آنیا رو بیار!
آنیا دارو هاشو خورد و بلند شد و گفت:میرم یکم دراز بکشم
آنیا رفت تو اتاقش و خودشو روی تخت ولو کرد و با خودش گفت:وای نه اگه دامیانو یادم بره اونوقت چیکار کنممممم!!؟؟ نمیخوام یادم بره که چقد دوسش دارم......نع اینجوری نمیشه باید ببینمش!
آنیا سریع از روی تختش بلند شد و از توی کیفش کارتی رو که شماره تلفن خوابگاه دامیان روش نوشته شده بود رو برداشت و از اتاقش بیرون اومد و با تلفن به خوابگاه زنگ زد یوری، یور و لوید کنجکاو شدن که یعنی آنیا به کی زنگ میزنه؟
بعد چند ثانیه یه نفر تلفن رو جواب داد:
_بله؟
آنیا:سلام ببخشید میشه تلفن رو بدین به دامیان دزموند؟
یوری به یور علامت داد که آنیا داره با دامیان حرف میزنه:/
_ببخشید خانم ولی ایشون دارن درس میخونن وقتی دارن درس میخونن کسی نباید مزاحمشون بشه وگرنه بدجوری عصبانی میشن چیکارشون دارین؟ بگین من بعدا بهشون میگم
آنیا:اممم....خوب شخصیه......یعنی هیجوره راه نداره باهاش حرف بزنم؟
_صبر کن ببینم! احیانا شما آنیا فورجر نیستین؟!
آنیا:ب_بله خودم هستم
_الان میرم دامیانو صدا کنم
://///////////////////////////
دامیان:سلام عزیزم خوبی؟
آنیا:آره خوبم
دامیان:کارم داشتی عزیزم؟
(در همین حین بچه های خوابگاه میخندیدن و ادای آنیا و دامیانو در میاوردن:/ )
آنیا همینطور که با سیم تلفن بازی میکرد گفت:میشه ببینمت دامیان ساما؟
دامیان:میخوای باهام بری بیرون؟
آنیا:اوهوم
دامیان:پارک شارلوتنبورگ چطوره؟
آنیا:عالیه(≡^∇^≡)
دامیان:باشه پس ساعت ۴ بعد از ظهر اونجا باش
آنیا:نمیشه که الان ببینمت؟
دامیان:چرا؟
آنیا یکم خودشو لوس کرد و گفت:آخه....آخه...دلم برات تنگ شده نمیشه الان ببینمت؟ لطفااااااا🥺
دامیان خندید و گفت:باشه لیلیوم پس زود بیا
یوری داشت مغزش سوت میکشید و با عصبانیت ولی با صدای آروم گفت:وقتی حواستون بهش نیست نتیجش میشه همین! تازه ببینین چه عشوه ای هم میاد براش!!! (´⌒`;)
(ساعت ۱۱ صبح پارک شارلوتنبورگ)
آنیا از توی تاکسی پیاده شد و دنبال دامیان تو پارک گشت
_آنیا! آنیا بیا اینجا!
آنیا دامیانو پیدا کرد و سریع رفت پیشش نشست
آنیا:سلام(≡^∇^≡)
دامیان لبخند زد و گفت:سلام عزیزم امروز چقد خوشگل شدی
آنیا ذوق کرد و گفت:واقعااااا؟! 🤩
دامیان دستشو گذاشت رو سر آنیا و موهای آنیا رو ناز کرد و گفت:اوهوم امروز خیلی ناز شدی خوب حالا بگو ببینم.....چیکارم داشتی؟
آنیا:راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم
دامیان:چی؟
آنیا:دوست دارم(≡^∇^≡)
دامیان خندید و گفت:همین؟
آنیا:همین😌
دامیان:میتونستی اینو از پشت تلفن هم بگیا
آنیا:ترجیح میدم تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم که.....دوست دارم≧﹏≦
دیدگاه ها (۲۷)

عشقی حقیقی

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط