آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?
پارت ۲۹
ویو جونگکوک
داشتیم با امیلی فیلم میدیدیم که یه سنگینی ارومی رو شونم حس کردم نگاه کردم دیدم امیلی خوابش برده....
اوخییی خدا این بچه چه ناز می خوابه...
نفس هاش منظم بود صورتش مظلوم بود و وقتی که نگاش میکردم ذوق مرگ میشدم....
یکم تو همون حالت موندم که مطمئن بشم وقتی جابه جاش میکنم بیدار نمیشه بعد گذاشتمش کنارم و رفتم TV رو خاموش کردم و بعد خودمم کنارش خوابید انقدر که خسته بودم...
_____________________________
ویو تهیونگ
ساعت ۲۰:۰۰ بود منم سردرگم داشتم پرونده هارو یکی یکی نگاه میکردم برای شرکت که یکیشون نظرم رو جلب کرد...
اسم و فامیل: هوانگ میا
مشخصات: دختر یکی از مافیا های آمریکا که شهروند کره هستن ولی کارشون تو آمریکا هست
کارش: برسی و جاسوسی برای شرکت پدرش
عکسش نبود انگار که یکی کنده بودش چون جای چسب رو صفحه بود با تکه های کاغذ یکی از عمد عکس رو کنده با سرعت سمت اتاق کوک و امیلی رفتم درو باز کردم و دیدم دوتاشون خواب هستن....
با خودم گفتم اگر کوک رو بیدار کنم یچیزی بارم میکنه پس پرونده رو خودم مدیریت کردم وارد اتاقم شدم زنگ انبار زدم
°"بفرمایید"
¤"استن تهیونگم"
°" عا ببخشید نشناختم
قربان امری دارید"
¤"بله
این پرونده هوانگ میا دست کسی بوده قبل از من و کوک"
°"بله قربان"
¤"کی؟"
°"اقای دیوید"
¤"فامیلش رو نمیدونید"
°"قربان باید پروندش رو بیارم"
¤"باشه فقط سریع باش"
یکمی پشت تلفن صبر کردم که صدای استن از اونور تلفن شنیدم صداش میلرزید و گفت
°"قربان مشخصاتش گم شده"
¤"چی!
چطور کسی که برای کار میکرده مشخصاتش کامل نیست "
قربان کاملا یادم هست مشخصاتش رو سبت کردم°"
¤"پس چطور الان مشخصات رو ندارید"
°"قربان تنها چیزی که تو پرونده نوشته اسمش کارش و و و...."
¤"وچی بنال دیگه"
°"و یه اخطار"
¤"چی!"
°"یه اخطار که با رنگ قرمز کشیده شده"
¤"می خوام که این یارو دیوید رو برام پیدا کنید"
°"چشم قربان فقط اقای جئون رو درجریان بزاریم"
¤"خیر اون الان سرش شلوغه"
°"چشم قربان"
و بعد گوشی رو خاموش کردم اینا کین چرا تا الان چیزی درموردشون نفهمیده بودیم....
همونطور که نشسته بودم دستم رو گذاشتم رو سرم و داشتم همینطور فکر میکردم که ناگهان.....
شرط ۱۰ لایک🎀
بچه ها کامنت و بازنشر هم کنید
ویو جونگکوک
داشتیم با امیلی فیلم میدیدیم که یه سنگینی ارومی رو شونم حس کردم نگاه کردم دیدم امیلی خوابش برده....
اوخییی خدا این بچه چه ناز می خوابه...
نفس هاش منظم بود صورتش مظلوم بود و وقتی که نگاش میکردم ذوق مرگ میشدم....
یکم تو همون حالت موندم که مطمئن بشم وقتی جابه جاش میکنم بیدار نمیشه بعد گذاشتمش کنارم و رفتم TV رو خاموش کردم و بعد خودمم کنارش خوابید انقدر که خسته بودم...
_____________________________
ویو تهیونگ
ساعت ۲۰:۰۰ بود منم سردرگم داشتم پرونده هارو یکی یکی نگاه میکردم برای شرکت که یکیشون نظرم رو جلب کرد...
اسم و فامیل: هوانگ میا
مشخصات: دختر یکی از مافیا های آمریکا که شهروند کره هستن ولی کارشون تو آمریکا هست
کارش: برسی و جاسوسی برای شرکت پدرش
عکسش نبود انگار که یکی کنده بودش چون جای چسب رو صفحه بود با تکه های کاغذ یکی از عمد عکس رو کنده با سرعت سمت اتاق کوک و امیلی رفتم درو باز کردم و دیدم دوتاشون خواب هستن....
با خودم گفتم اگر کوک رو بیدار کنم یچیزی بارم میکنه پس پرونده رو خودم مدیریت کردم وارد اتاقم شدم زنگ انبار زدم
°"بفرمایید"
¤"استن تهیونگم"
°" عا ببخشید نشناختم
قربان امری دارید"
¤"بله
این پرونده هوانگ میا دست کسی بوده قبل از من و کوک"
°"بله قربان"
¤"کی؟"
°"اقای دیوید"
¤"فامیلش رو نمیدونید"
°"قربان باید پروندش رو بیارم"
¤"باشه فقط سریع باش"
یکمی پشت تلفن صبر کردم که صدای استن از اونور تلفن شنیدم صداش میلرزید و گفت
°"قربان مشخصاتش گم شده"
¤"چی!
چطور کسی که برای کار میکرده مشخصاتش کامل نیست "
قربان کاملا یادم هست مشخصاتش رو سبت کردم°"
¤"پس چطور الان مشخصات رو ندارید"
°"قربان تنها چیزی که تو پرونده نوشته اسمش کارش و و و...."
¤"وچی بنال دیگه"
°"و یه اخطار"
¤"چی!"
°"یه اخطار که با رنگ قرمز کشیده شده"
¤"می خوام که این یارو دیوید رو برام پیدا کنید"
°"چشم قربان فقط اقای جئون رو درجریان بزاریم"
¤"خیر اون الان سرش شلوغه"
°"چشم قربان"
و بعد گوشی رو خاموش کردم اینا کین چرا تا الان چیزی درموردشون نفهمیده بودیم....
همونطور که نشسته بودم دستم رو گذاشتم رو سرم و داشتم همینطور فکر میکردم که ناگهان.....
شرط ۱۰ لایک🎀
بچه ها کامنت و بازنشر هم کنید
- ۴.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط