𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 42
سه روز از مرگ پادشاه گذشته بود.
قصر دیگر شبیه قبل نبود. راهروها ساکتتر شده بودند و هوسوک بیشتر وقتش را در جلسات شورا میگذراند.
ویولت هم سعی میکرد در این روزهای سخت کنارش باشد، اما هوسوک تقریباً هیچوقت درباره احساسش حرف نمیزد.
آن شب، ویولت او را در کتابخانه پیدا کرد.
چندین سند روی میز پخش شده بود.
ویولت آرام پرسید:
— هنوز مشغول کاری؟
هوسوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— باید چند تصمیم مهم گرفته بشه.
ویولت جلوتر رفت.
— از وقتی پدرت...
هوسوک دست از نوشتن کشید.
چند ثانیه سکوت کرد.
— هنوز عادت نکردم این جمله رو بشنوم.
ویولت چیزی نگفت.
هوسوک به صندلی کنارش اشاره کرد.
— بشین.
ویولت نشست.
هوسوک بعد از لحظهای گفت:
— امروز شورا درباره سفر ملکه به لندن تصمیم گرفت.
— کی میره؟
— فردا صبح.
ویولت آرام گفت:
— پس تو کاملاً تنها میمونی.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— نه.
ویولت متعجب شد.
— نه؟
— تو اینجایی.
ویولت چند لحظه ساکت ماند.
هوسوک دوباره مشغول اسناد شد و انگار حرف مهمی نزده است.
اما ویولت لبخند کوچکی زد.
همان لحظه هوسوک یکی از اسناد را برداشت و ناگهان متوقف شد.
— این چیه؟
ویولت پرسید:
— چی شده؟
هوسوک سند را جلو آورد.
پایین صفحه، نامی نوشته شده بود:
«ماریان...»
نام مادر ویولت.
هوسوک اخم کرد.
این سند مربوط به همان سالهایی بود که مادر ویولت در قصر کار میکرد.
اما یک جمله در آن، همهچیز را تغییر میداد:
مبلغی که به خانواده ویولت نسبت داده شده بود، در واقع هیچوقت از طرف آنها دریافت نشده بود.
هوسوک آرام گفت:
— پس بدهی واقعی نیست...
ویولت به سند خیره شد.
برای اولین بار، راز مادرش فقط مربوط به گذشته نبود.
کسی سالها بعد، حقیقت را تغییر داده بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 42
سه روز از مرگ پادشاه گذشته بود.
قصر دیگر شبیه قبل نبود. راهروها ساکتتر شده بودند و هوسوک بیشتر وقتش را در جلسات شورا میگذراند.
ویولت هم سعی میکرد در این روزهای سخت کنارش باشد، اما هوسوک تقریباً هیچوقت درباره احساسش حرف نمیزد.
آن شب، ویولت او را در کتابخانه پیدا کرد.
چندین سند روی میز پخش شده بود.
ویولت آرام پرسید:
— هنوز مشغول کاری؟
هوسوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— باید چند تصمیم مهم گرفته بشه.
ویولت جلوتر رفت.
— از وقتی پدرت...
هوسوک دست از نوشتن کشید.
چند ثانیه سکوت کرد.
— هنوز عادت نکردم این جمله رو بشنوم.
ویولت چیزی نگفت.
هوسوک به صندلی کنارش اشاره کرد.
— بشین.
ویولت نشست.
هوسوک بعد از لحظهای گفت:
— امروز شورا درباره سفر ملکه به لندن تصمیم گرفت.
— کی میره؟
— فردا صبح.
ویولت آرام گفت:
— پس تو کاملاً تنها میمونی.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— نه.
ویولت متعجب شد.
— نه؟
— تو اینجایی.
ویولت چند لحظه ساکت ماند.
هوسوک دوباره مشغول اسناد شد و انگار حرف مهمی نزده است.
اما ویولت لبخند کوچکی زد.
همان لحظه هوسوک یکی از اسناد را برداشت و ناگهان متوقف شد.
— این چیه؟
ویولت پرسید:
— چی شده؟
هوسوک سند را جلو آورد.
پایین صفحه، نامی نوشته شده بود:
«ماریان...»
نام مادر ویولت.
هوسوک اخم کرد.
این سند مربوط به همان سالهایی بود که مادر ویولت در قصر کار میکرد.
اما یک جمله در آن، همهچیز را تغییر میداد:
مبلغی که به خانواده ویولت نسبت داده شده بود، در واقع هیچوقت از طرف آنها دریافت نشده بود.
هوسوک آرام گفت:
— پس بدهی واقعی نیست...
ویولت به سند خیره شد.
برای اولین بار، راز مادرش فقط مربوط به گذشته نبود.
کسی سالها بعد، حقیقت را تغییر داده بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۳.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط