چندشاتی جونگکوک(پارت۱)
-Distance 1
ساعت ۷ شبه…
نور کمرنگ چراغ اتاق همه جا رو نیمه تاریک کرده و سایهها روی دیوار میرقصن. همینطوری یه گوشه نشستم… زانوهامو بغل گرفتم و خیره به دیوار موندم، بدون اینکه واقعاً چیزی ببینم.
امروز دقیقاً ۱۰ روزه که جونگکوکیمو ندیدم.
ده روزی که مثل ده سال گذشته.
خبر زیادی هم ازش ندارم… فقط همون چند جملهی کوتاه که میگه سرش شلوغه و بخاطر کارای ضبط آلبومش فعلاً نمیتونیم همو ببینیم.
درکش میکنم. واقعا میکنم...
میدونم کارش سخته، میدونم فشار زیادی روشه…
اما من فکر کردم اگه همو نمیبینیم،
حداقل میتونه بهم پیام بده. همین فکر ساده، همین انتظار کوچیک، بیشتر از چیزی که باید، منو ناراحت میکنه.
اما تصمیم گرفتم اهمیت ندم.
به خودم گفتم حساس نباش، زیادی فکر نکن، بزرگش نکن.
حتی خودمم چندبار بهش پیام دادم، ولی هیچ کدومو ندیده.
کم کم دارم نگرانش میشم. هرچقدر هم سرش شلوغ باشه، میتونه حتی یه نقطه بفرسته واسم و من بفهمم حالش خوبه.
یعنی وقت اینم نداره؟
دلم واسش تنگ شده… خیلی بیشتر از چیزی که بخوام اعتراف کنم.
چشمم به جای خالیش روی تخت افتاد.
جایی که همیشه کنارش میخوابید، جایی که گرمای بدنش هنوز توی خاطرم مونده بود.
بیشتر دلتنگش شدم. اشک توی چشمام جمع شد و تصویر تخت توی نگاهم تار شد.
همهی این مدتی که نبود، هر شب لباسی که جا گذاشته بود و بوی عطر خودشو میداد رو بغل میکردم تا از فکرش بیام بیرون، تا شاید قلبم آروم تر بشه. اما فایدهای نداره.
یعنی… اونم به من فکر میکنه؟
یا اهمیتی واسش ندارم؟
کنترلی روی اشکام نداشتم.
قطرهها یکی یکی از گوشهی چشمم میلغزیدن و روی گونههام میریختن.
اگه امشب نبینمش… مطمئنم دیوونه میشم.
سرمو بین دستام گرفتم و موهامو محکم چنگ زدم، انگار میخواستم افکارم رو خاموش کنم.
هر لحظه که میگذشت، بیشتر دلتنگش میشدم و گریم شدت میگرفت. سینم سنگین شده بود و نفس کشیدن برام سخت بود.
اونقدر با صدای بلند زار میزدم که صداهای اطرافمو نمیشنیدم.
همهچیز محو شده بود؛ فقط من بودم و دلتنگیای که مثل موج، پشت سر هم به قلبم ضربه میزد...
ادامه دارد….
ساعت ۷ شبه…
نور کمرنگ چراغ اتاق همه جا رو نیمه تاریک کرده و سایهها روی دیوار میرقصن. همینطوری یه گوشه نشستم… زانوهامو بغل گرفتم و خیره به دیوار موندم، بدون اینکه واقعاً چیزی ببینم.
امروز دقیقاً ۱۰ روزه که جونگکوکیمو ندیدم.
ده روزی که مثل ده سال گذشته.
خبر زیادی هم ازش ندارم… فقط همون چند جملهی کوتاه که میگه سرش شلوغه و بخاطر کارای ضبط آلبومش فعلاً نمیتونیم همو ببینیم.
درکش میکنم. واقعا میکنم...
میدونم کارش سخته، میدونم فشار زیادی روشه…
اما من فکر کردم اگه همو نمیبینیم،
حداقل میتونه بهم پیام بده. همین فکر ساده، همین انتظار کوچیک، بیشتر از چیزی که باید، منو ناراحت میکنه.
اما تصمیم گرفتم اهمیت ندم.
به خودم گفتم حساس نباش، زیادی فکر نکن، بزرگش نکن.
حتی خودمم چندبار بهش پیام دادم، ولی هیچ کدومو ندیده.
کم کم دارم نگرانش میشم. هرچقدر هم سرش شلوغ باشه، میتونه حتی یه نقطه بفرسته واسم و من بفهمم حالش خوبه.
یعنی وقت اینم نداره؟
دلم واسش تنگ شده… خیلی بیشتر از چیزی که بخوام اعتراف کنم.
چشمم به جای خالیش روی تخت افتاد.
جایی که همیشه کنارش میخوابید، جایی که گرمای بدنش هنوز توی خاطرم مونده بود.
بیشتر دلتنگش شدم. اشک توی چشمام جمع شد و تصویر تخت توی نگاهم تار شد.
همهی این مدتی که نبود، هر شب لباسی که جا گذاشته بود و بوی عطر خودشو میداد رو بغل میکردم تا از فکرش بیام بیرون، تا شاید قلبم آروم تر بشه. اما فایدهای نداره.
یعنی… اونم به من فکر میکنه؟
یا اهمیتی واسش ندارم؟
کنترلی روی اشکام نداشتم.
قطرهها یکی یکی از گوشهی چشمم میلغزیدن و روی گونههام میریختن.
اگه امشب نبینمش… مطمئنم دیوونه میشم.
سرمو بین دستام گرفتم و موهامو محکم چنگ زدم، انگار میخواستم افکارم رو خاموش کنم.
هر لحظه که میگذشت، بیشتر دلتنگش میشدم و گریم شدت میگرفت. سینم سنگین شده بود و نفس کشیدن برام سخت بود.
اونقدر با صدای بلند زار میزدم که صداهای اطرافمو نمیشنیدم.
همهچیز محو شده بود؛ فقط من بودم و دلتنگیای که مثل موج، پشت سر هم به قلبم ضربه میزد...
ادامه دارد….
- ۷۰.۹k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط