!Rebellious girl

#چان
#فیک
p10



مرد تعجب کرد.نگرانش بود؟
_تو نگران من بودی؟
+اره!حق ندارم نگران کسی باشم؟ها؟نمی‌دونم چجوری و کی ولی هر چقدر بیشتر باهات وقت میگذروندم بیشتر میخواستم راجبت بدونم..بیشتر..بیشتر..
هق هق هاش نمیزاشت حرفش رو کامل بزنه.مرد که از ادامه حرف دختر با خبر بود لبخند محوی زد .
_چرا ادامه نمیدی؟ها؟
+د لعنتی عاشقت شدم!
با فریاد بلندی این رو گفت که مرد میتونست تصور کنه..اگه کسی صداش رو شنیده باشه قیافه اش الان چه جوریه!
_عاشقم شدی؟مطمئنی؟
زن موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد و کلمات رو کوبند تو صورت مرد.
+اره!عاشقت شدم..من احمق!من دیوانه عاشقت شدم!عاشق تویی که زندگیت پر ریسکه!و..و حتی میدونم که این عشق یک طرف__
حرفش با قرار گرفتن لب های مرد روی لب هاش نصفه موند.
زن از تعجب و شوکی که بهش وارد شده بود چشم هاش گرد شده بود و قدرت همراهی رو نداشت.
مرد بعد از چند ثانیه ازش جدا شد و پیشونیش رو چسبوند به پیشونی زن.
_حرفتو پس بگیر!
+چ..چی؟
_حرفی که الان زدی رو پس بگیر..این که این عشق یه طرفه ست!
+ی..یعنی..؟!
_میخوای یه بار دیگه انجامش بدم؟تا بفهمی یه طرفه نیست؟!
زن از خجالت گونه هاش قرمز شده بود و احساس گرمی زیادی روی گونه اش داشت سریع از مرد جدا شد و به سمت در اتاق رفت.
+فردا میبینمتون آقای بنگ!
به قدری هول شده بود که حواسش نبود اون دری که داشت باز می‌کرد دری بود به سمت تمام پرونده هایی که تاحالا درگیرش بودن.
_میگم مطمئنی اون در راه خروج از اتاقمه عزیزم؟
چی داشت می شنید؟عزیزم؟جدی؟شوخی نمیکرد؟
+ع..عزیزم؟
_مشکلش چیه؟من و تو الان توی رابط__
هیونجین: که باهم میرین توی رابطه و به ما نمیگین؟
جونگین:زن داداش کارت خیلی زشته!
+ز..زن د..داداش؟!
_جونگین!هولش نکن!
زن همون طور که از خجالت هم رنگ لبو شده بود سریع از بین دوست های مرد رد شد و سریع به سمت اتاقش رفت.
+خدای من!این چی بود؟زن داداش؟عزیزم؟الان؟آنقدر زود؟
همون لحظه در اتاقش به صدا در اومد.سریع رفت سرجاش نشست و موهاش رو مرتب کرد و دو تا سیلی به صورتش زد تا بلکه از لبو بودنش کم بشه در صورتی که اضافه شد.
+بیا تو.
در باز شد و مرد با چهره ی خندون اومد تو.
+وای ترو خدا!
و سرش رو کوبوند روی میز.
_حالا چرا همچین میکنی؟من خودم شروع کردم عزیزم..
+انقدر این کلمه رو نگو!
به پشت سر زن رفت و (و منحرف نشید) اون رو توی بغل خودش کشید.
+توی میخوای امروز من بمیرم؟
_شاید؟
+هیییی!
همون لحظه صدای هق هق های یه نفر دیگه باعث شد نگاهشون رو روی اون نفر متمرکز کنن.
اون نفر کسی نبود جززززز؟؟؟؟




جز؟به نظر شما؟
بچه ها برای گذاشتن پارت بعدی این فیک:
شرایط:
۲۰ تا کامنت
۱۲ تا لایک
( چقدر عدد هاش بهم ربط دارن…)
دیدگاه ها (۲۵)

dark life = 40

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

____[The Forbidden Crossing]____

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت ۶۲

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

Dangerous Saviors=۱

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط