.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۴۱۲→
سنگ نیستم...دلم از سنگ نیست که با شنیدن اون آهنگ پراز احساس وحرف آخرش،به گریه نیفتم.بغض سنگینی گلوم وچنگ میزد.احساس خفگی می کردم...نگاه اشکیم روی چشمای به رنگ شبش ثابت بود...پربغض وبریده بریده زمزمه کردم:
- نفس...تو ک نیستی این هوا خفس....
لبخندی روی لبش نشست...مهربون وبامحبت گفت:اشک؟!...گریه؟...ستاره من داره گریه می کنه؟مگه ستاره نمی دونه با اشک ریختنش ماه وداغون می کنه؟!...چرا گریه می کنی عزیزم؟
بااین حرفش،ازجابلند شدم ودرست روبروش روی زمین نشستم...بی هوا خودم وانداختم توبغلش وزدم زیر گریه!تموم اشک ها وبغض هایی رو که خفه کرده بودم،توآغوش ارسلان رهاکردم تاسبک شم...دیگه از هیچ چیزی ترس نداشتم!نه از خدشه دار شدن غرورم ونه از فکری که ارسلان ممکنه درباره ام بکنه.من از ته دلم دوستش داشتم...تواون لحظه احساس عاشقانه ام به غرورم اجازه دخالت نمی داد!انگار غرورم واسه یه لحظه کوتاه اومده بود تا من بتونم توآغوش ارسلان اشک بریزم...دلم برای آغوشش یه ذره شده بود...دستام ودور کمرش حلقه کردم وخودم وبیشتربهش فشار دادم.سرم وگذاشتم روی سینه اش واشک ریختم.
یه دستش روی کمرم بود ودست دیگه اش روی سرم...موهام ونوازش می کرد.سرش وتکیه داده بود به سرم وهمراه با نوازش دستاش،روی سرم بوسه می زد!...
باصدایی از شدت گریه بریده بریده شده بود،نالیدم:
- ارسلان...دلم برات تنگ شده بود!بیشتراز اون چیزی که فکرش وبکنی...اگه برنمی گشتی،اگه دوباره نمیدیدمت،اگه دوباره صدات ونمی شنیدم دیوونه می شدم!...
وبه هق هق افتادم.
بوسه ای ازهزارتابوسه اش روی سرم نشوند وپرازبغض گفت:این همه دلت تنگ شده بود وبه زبون نمیاوردی؟این همه دلتنگی وریختی تودلت ویه کلمه هم حرف نزدی؟ چرا نگفتی که دلت تنگ شده؟...چرا نگفتی؟...مکث کوتاهی کرد وادامه داد:اصلا همه این دلتنگیای تو تقصیرمنه!تقصر منه خره که تنهات گذاشتم...نباید می رفتم!اشتباه کردم که رفتم...اگه موقع رفتنم یه کلمه،فقط یه کلمه می گفتی نرو،نمی رفتم!
نگفتی...هیچی نگفتی!حتی نگفتی که دلت واسم تنگ میشه...فکرکردم بود ونبودم واست فرقی نداره.توتمام این ۱۲ روز،حتی یه زنگم بهم نزدی...نمی دونستم دلتنگ شدی.فکرمی کردم نبودنم برات یه اتفاق عادیه که به راحتی باهاش کنار اومدی...اگه می دونستم توام دلتنگمی یه لحظه ام اونجابودن وتحمل نمی کردم. گریه نکن عزیزم.حالاکه برگشتم...ببین!من اینجام،پیشتم خانومی...
اشک می ریختم وعطر تنش وباتمام وجود بومی کردم.بااینکه عطرش واینجا جاگذاشته بود ولی بوی تنش هنوزم مثل قبل بود وهوش از سرم می پروند!عجیب بود ولی بوی تنش بدون اون عطرم،مست کننده بود!
بعداز یه عالم اشک وگریه،وقتی که سبک شدم،خودم واز آغوشش بیرون کشیدم وحلقه دستام دور کمرش شل شد...همین طورحلقه دستش روی کمرمن.سرش وازروی سرم برداشت...منم سرم وبلند کردم ونگاهم به نگاهش گره خورد...خیره شدم توچشماش...چشمای مشکیش خیس بودن!دیدن اشکاش داشت دیوونه ام می کرد...ارسلان دستش وبه سمت صورتم دراز کرد وباانگشت شستش اشکام وپاک کرد.لبخندتلخی زد وگفت:بازچشمای خوشگلت واشکی کردی ودل من وآتیش زدی...
- نفس...تو ک نیستی این هوا خفس....
لبخندی روی لبش نشست...مهربون وبامحبت گفت:اشک؟!...گریه؟...ستاره من داره گریه می کنه؟مگه ستاره نمی دونه با اشک ریختنش ماه وداغون می کنه؟!...چرا گریه می کنی عزیزم؟
بااین حرفش،ازجابلند شدم ودرست روبروش روی زمین نشستم...بی هوا خودم وانداختم توبغلش وزدم زیر گریه!تموم اشک ها وبغض هایی رو که خفه کرده بودم،توآغوش ارسلان رهاکردم تاسبک شم...دیگه از هیچ چیزی ترس نداشتم!نه از خدشه دار شدن غرورم ونه از فکری که ارسلان ممکنه درباره ام بکنه.من از ته دلم دوستش داشتم...تواون لحظه احساس عاشقانه ام به غرورم اجازه دخالت نمی داد!انگار غرورم واسه یه لحظه کوتاه اومده بود تا من بتونم توآغوش ارسلان اشک بریزم...دلم برای آغوشش یه ذره شده بود...دستام ودور کمرش حلقه کردم وخودم وبیشتربهش فشار دادم.سرم وگذاشتم روی سینه اش واشک ریختم.
یه دستش روی کمرم بود ودست دیگه اش روی سرم...موهام ونوازش می کرد.سرش وتکیه داده بود به سرم وهمراه با نوازش دستاش،روی سرم بوسه می زد!...
باصدایی از شدت گریه بریده بریده شده بود،نالیدم:
- ارسلان...دلم برات تنگ شده بود!بیشتراز اون چیزی که فکرش وبکنی...اگه برنمی گشتی،اگه دوباره نمیدیدمت،اگه دوباره صدات ونمی شنیدم دیوونه می شدم!...
وبه هق هق افتادم.
بوسه ای ازهزارتابوسه اش روی سرم نشوند وپرازبغض گفت:این همه دلت تنگ شده بود وبه زبون نمیاوردی؟این همه دلتنگی وریختی تودلت ویه کلمه هم حرف نزدی؟ چرا نگفتی که دلت تنگ شده؟...چرا نگفتی؟...مکث کوتاهی کرد وادامه داد:اصلا همه این دلتنگیای تو تقصیرمنه!تقصر منه خره که تنهات گذاشتم...نباید می رفتم!اشتباه کردم که رفتم...اگه موقع رفتنم یه کلمه،فقط یه کلمه می گفتی نرو،نمی رفتم!
نگفتی...هیچی نگفتی!حتی نگفتی که دلت واسم تنگ میشه...فکرکردم بود ونبودم واست فرقی نداره.توتمام این ۱۲ روز،حتی یه زنگم بهم نزدی...نمی دونستم دلتنگ شدی.فکرمی کردم نبودنم برات یه اتفاق عادیه که به راحتی باهاش کنار اومدی...اگه می دونستم توام دلتنگمی یه لحظه ام اونجابودن وتحمل نمی کردم. گریه نکن عزیزم.حالاکه برگشتم...ببین!من اینجام،پیشتم خانومی...
اشک می ریختم وعطر تنش وباتمام وجود بومی کردم.بااینکه عطرش واینجا جاگذاشته بود ولی بوی تنش هنوزم مثل قبل بود وهوش از سرم می پروند!عجیب بود ولی بوی تنش بدون اون عطرم،مست کننده بود!
بعداز یه عالم اشک وگریه،وقتی که سبک شدم،خودم واز آغوشش بیرون کشیدم وحلقه دستام دور کمرش شل شد...همین طورحلقه دستش روی کمرمن.سرش وازروی سرم برداشت...منم سرم وبلند کردم ونگاهم به نگاهش گره خورد...خیره شدم توچشماش...چشمای مشکیش خیس بودن!دیدن اشکاش داشت دیوونه ام می کرد...ارسلان دستش وبه سمت صورتم دراز کرد وباانگشت شستش اشکام وپاک کرد.لبخندتلخی زد وگفت:بازچشمای خوشگلت واشکی کردی ودل من وآتیش زدی...
- ۳۰.۹k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط