سرنوشت
˗ˏˋ Part 4 ˎˊ˗
جونگکوک تو ماشینش داشت به سمت خونهشون تو محلهی هاننامدونگ، یه جای بالاشهری پر از عمارتهای لوکس و خیابونای خلوت، رانندگی میکرد.
یه آهنگ پاپ کرهای شاد (یه ترک جدید از خودش که هنوز منتشر نشده بود) از اسپیکرا پخش میشد و جونگکوک با یه لبخند گنده داشت با ریتم آهنگ سرشو تکون میداد.
یهو صفحهی گوشیش که به داشبورد وصل بود روشن شد. یه پیام از سوهی
سوهی: تو چطور میتونی انقدر کامل باشی؟ دلم برات تنگ شد سوپراستار.❤️
جونگکوک قاهقاه خندید. با یه لبخند شیطون هدست بلوتوثشو گذاشت تو گوشش و زنگ زد به سوهی. هنوز ده دقیقه هم نبود که از خونهی سوهی زده بود بیرون. سوهی بعد از دو تا بوق جواب داد.
«الو؟ سوپراستار؟ مگه تو الان نباید تو ترافیک گیر کرده باشی؟»
«کیم سوهی، من هنوز ده دقیقهم نیست از خونتون زدم بیرون، دلتنگ شدی؟»
خندید و ادامه داد
«فکر کنم باید برگردم رو همون کاناپهتون و یه دور دیگه قلقلکت بدم!»
سوهی از اونور خط قاهقاه خندید.
«جرئت کن برگردی! تهری تا نیم ساعت دیگه میرسه خونه، اونوقت خودم بهش میگم بیاد بندازتت تو رودخونهی هان!»
جونگکوک ادای آدمای ترسیده رو دراورد
«وای، نه، تهری نه! من تسلیم!»
بعد صداشو آرومتر کرد، یه جور زمزمهی عاشقانه
«ولی جدی، سوهی... تو چرا انقدر قشنگی؟»
سوهی یه لحظه ساکت شد، انگار گونههاش از اونور خط سرخ شده بودن.
«جونگکوک... تو دیگه زیادی رمانتیک شدی. اینا رو نگه دار برای آهنگات!»
کمی مکث کرد
«فقط... مواظب باش، اوکی؟»
جونگکوک خندید
«قول. فقط به خاطر توام که شده باشه.»
اون هم یه لحظه مکث کرد
«دوستت دارم، سوهی. خیلی زیاد.»
سوهی آروم زمزمه کرد
«منم دوستت دارم، دیوونه.»
بعد با یه خندهی شیطون اضافه کرد
«حالا بدو برو خونهتون»
جونگکوک قاهقاه خندید
«اوکی، اوکی، رئیس! میرسم خونه بهت پیام میدم.»
تماسو قطع کرد، ولی لبخندش گندهتر شده بود. آهنگو بلندتر کرد و گاز داد.
نیم ساعت بعد، بیامو جونگکوک جلوی یه عمارت بزرگ وایستاد. خونهی خانوادهی جئون انگار از یه فیلم کرهای لوکس دراومده بود. یه ساختمون سهطبقه با نمای سنگ مرمر سفید، پنجرههای بزرگ که با پردههای مخمل خاکستری پوشیده شده بودن و یه باغچهی مرتب با فوارهای که صدای آرومش تو سکوت شب میپیچید. ولی با همهی این تجملات، عمارت سرد بود، انگار هیچوقت گرمای زندگی توش جریان نداشت. درهای چوبی بزرگ با حکاکیهای ظریف، لوسترهای کریستالی غولپیکر تو سالن ورودی و کفپوشهای براق انگار فقط برای نشون دادن ثروت بودن، نه برای زندگی.
کولهپشتیشو انداخت رو شونهش و از پلههای ورودی رفت بالا. خدمتکار میانسالی که همیشه با یه لباس فرم خاکستری و صورت بیحال کار میکرد، در رو براش باز کرد.
«خوش اومدید، آقای جونگکوک.»
صداش خشک و رسمی بود، انگار داشت با یه غریبه حرف میزد.
جونگکوک فقط یه لبخند کوتاه تحویلش داد
«مرسی، خانم لی.»
هنوز دو قدم تو سالن برنداشته بود که صدای یه دویدن سریع اومد.
«جونگکوووک!»
جهنا، خواهر کوچیکش، از پلههای داخلی پرید پایین و خودشو انداخت تو بغلش. موهای بلندش که با یه کش ساده بسته شده بود، تو هوا تکون خورد.
جونگکوک خندید و محکم بغلش کرد، انگار همهی سردی عمارت یهو غیبش زده بود.
«هی جهنا! آروم، کمرمو شکستی!»
جهنا با یه لبخند گنده سرشو از بغلش درآورد و با چشمای پر از شیطنت گفت
«سوهی چطور بود؟ باز پیشش بودی، نه؟ فکر کردی من نمیفهمم؟»
جونگکوک با خنده موهای جهنا رو بههم ریخت و یه بوسه رو پیشونیش گذاشت.
«آره، زن داداشت حسابی بهت سلام رسوند!»
جهنا قاهقاه خندید و با مشت آروم زد به بازوی جونگکوک.
«خیلی پرویی! ولی جدی، سوهی چطوره؟ باز رفتی قلقلکش دادی؟»
جونگکوک با یه لبخند کج گفت
«شاید! ولی تو دیگه زیادی فضولی، روانشناس کوچولو!»
هر دو زدن زیر خنده.
جونگکوک کولهشو انداخت رو مبل چرمی گرونقیمت سالن
«مامان و بابا کجان؟»
جهنا با ادا چشماشو چرخوند
«کجا غیر از تراس؟ نشستن دارن شطرنج بازی میکنن، انگار قراره جایزهی نوبل شطرنج بدن!»
بعد صداشو آرومتر کرد
«فکر کنم مامان داره بابا رو له میکنه. میخوای بریم سرک بکشیم؟»
جونگکوک خندید و سرشو تکون داد.
«نه، حالا ولشون کن. من میرم یه دوش بگیرم»
جونگکوک تو ماشینش داشت به سمت خونهشون تو محلهی هاننامدونگ، یه جای بالاشهری پر از عمارتهای لوکس و خیابونای خلوت، رانندگی میکرد.
یه آهنگ پاپ کرهای شاد (یه ترک جدید از خودش که هنوز منتشر نشده بود) از اسپیکرا پخش میشد و جونگکوک با یه لبخند گنده داشت با ریتم آهنگ سرشو تکون میداد.
یهو صفحهی گوشیش که به داشبورد وصل بود روشن شد. یه پیام از سوهی
سوهی: تو چطور میتونی انقدر کامل باشی؟ دلم برات تنگ شد سوپراستار.❤️
جونگکوک قاهقاه خندید. با یه لبخند شیطون هدست بلوتوثشو گذاشت تو گوشش و زنگ زد به سوهی. هنوز ده دقیقه هم نبود که از خونهی سوهی زده بود بیرون. سوهی بعد از دو تا بوق جواب داد.
«الو؟ سوپراستار؟ مگه تو الان نباید تو ترافیک گیر کرده باشی؟»
«کیم سوهی، من هنوز ده دقیقهم نیست از خونتون زدم بیرون، دلتنگ شدی؟»
خندید و ادامه داد
«فکر کنم باید برگردم رو همون کاناپهتون و یه دور دیگه قلقلکت بدم!»
سوهی از اونور خط قاهقاه خندید.
«جرئت کن برگردی! تهری تا نیم ساعت دیگه میرسه خونه، اونوقت خودم بهش میگم بیاد بندازتت تو رودخونهی هان!»
جونگکوک ادای آدمای ترسیده رو دراورد
«وای، نه، تهری نه! من تسلیم!»
بعد صداشو آرومتر کرد، یه جور زمزمهی عاشقانه
«ولی جدی، سوهی... تو چرا انقدر قشنگی؟»
سوهی یه لحظه ساکت شد، انگار گونههاش از اونور خط سرخ شده بودن.
«جونگکوک... تو دیگه زیادی رمانتیک شدی. اینا رو نگه دار برای آهنگات!»
کمی مکث کرد
«فقط... مواظب باش، اوکی؟»
جونگکوک خندید
«قول. فقط به خاطر توام که شده باشه.»
اون هم یه لحظه مکث کرد
«دوستت دارم، سوهی. خیلی زیاد.»
سوهی آروم زمزمه کرد
«منم دوستت دارم، دیوونه.»
بعد با یه خندهی شیطون اضافه کرد
«حالا بدو برو خونهتون»
جونگکوک قاهقاه خندید
«اوکی، اوکی، رئیس! میرسم خونه بهت پیام میدم.»
تماسو قطع کرد، ولی لبخندش گندهتر شده بود. آهنگو بلندتر کرد و گاز داد.
نیم ساعت بعد، بیامو جونگکوک جلوی یه عمارت بزرگ وایستاد. خونهی خانوادهی جئون انگار از یه فیلم کرهای لوکس دراومده بود. یه ساختمون سهطبقه با نمای سنگ مرمر سفید، پنجرههای بزرگ که با پردههای مخمل خاکستری پوشیده شده بودن و یه باغچهی مرتب با فوارهای که صدای آرومش تو سکوت شب میپیچید. ولی با همهی این تجملات، عمارت سرد بود، انگار هیچوقت گرمای زندگی توش جریان نداشت. درهای چوبی بزرگ با حکاکیهای ظریف، لوسترهای کریستالی غولپیکر تو سالن ورودی و کفپوشهای براق انگار فقط برای نشون دادن ثروت بودن، نه برای زندگی.
کولهپشتیشو انداخت رو شونهش و از پلههای ورودی رفت بالا. خدمتکار میانسالی که همیشه با یه لباس فرم خاکستری و صورت بیحال کار میکرد، در رو براش باز کرد.
«خوش اومدید، آقای جونگکوک.»
صداش خشک و رسمی بود، انگار داشت با یه غریبه حرف میزد.
جونگکوک فقط یه لبخند کوتاه تحویلش داد
«مرسی، خانم لی.»
هنوز دو قدم تو سالن برنداشته بود که صدای یه دویدن سریع اومد.
«جونگکوووک!»
جهنا، خواهر کوچیکش، از پلههای داخلی پرید پایین و خودشو انداخت تو بغلش. موهای بلندش که با یه کش ساده بسته شده بود، تو هوا تکون خورد.
جونگکوک خندید و محکم بغلش کرد، انگار همهی سردی عمارت یهو غیبش زده بود.
«هی جهنا! آروم، کمرمو شکستی!»
جهنا با یه لبخند گنده سرشو از بغلش درآورد و با چشمای پر از شیطنت گفت
«سوهی چطور بود؟ باز پیشش بودی، نه؟ فکر کردی من نمیفهمم؟»
جونگکوک با خنده موهای جهنا رو بههم ریخت و یه بوسه رو پیشونیش گذاشت.
«آره، زن داداشت حسابی بهت سلام رسوند!»
جهنا قاهقاه خندید و با مشت آروم زد به بازوی جونگکوک.
«خیلی پرویی! ولی جدی، سوهی چطوره؟ باز رفتی قلقلکش دادی؟»
جونگکوک با یه لبخند کج گفت
«شاید! ولی تو دیگه زیادی فضولی، روانشناس کوچولو!»
هر دو زدن زیر خنده.
جونگکوک کولهشو انداخت رو مبل چرمی گرونقیمت سالن
«مامان و بابا کجان؟»
جهنا با ادا چشماشو چرخوند
«کجا غیر از تراس؟ نشستن دارن شطرنج بازی میکنن، انگار قراره جایزهی نوبل شطرنج بدن!»
بعد صداشو آرومتر کرد
«فکر کنم مامان داره بابا رو له میکنه. میخوای بریم سرک بکشیم؟»
جونگکوک خندید و سرشو تکون داد.
«نه، حالا ولشون کن. من میرم یه دوش بگیرم»
- ۷.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط