شب بارانی تا طلوع عشق

شب بارانی تا طلوع عشق 🌙

باران آرام روی پنجره می‌بارید و نور چراغ‌های شهر از شیشه‌ی خانه‌ می‌تابید. ات روی کاناپه نشسته بود، خسته از تمرین‌ها و برنامه‌های طولانی، اما قلبش پر از هیجان بود. او می‌دانست امشب چیزی متفاوت در انتظارشان است؛ لحظه‌ای که صمیمیت و عشق‌شان، تمام خستگی روز را پاک خواهد کرد.

بنگ چان وارد شد، موهایش هنوز کمی خیس و نگاهش پر از محبت و اشتیاق. بدون هیچ حرف اضافه‌ای کنار او نشست و دستش را گرفت.
— خسته شدی، عزیزم؟
— خیلی… اما با تو بودن همه چیز رو بهتر می‌کنه.

چان لبخند زد و آرام او را به خود نزدیک کرد. دستش موهای ات را کنار زد و شانه‌هایش را لمس کرد. قلب ات تندتر زد، گرمای دستان چان روی پوستش لرزه‌ای از هیجان و آرامش همزمان ایجاد کرد.

— وقتی کنارمی، هیچ چیزی نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه، — زمزمه کرد، نگاهش پر از اشتیاق و عشق بود.

ات لبخند زد و دستش را روی سینه‌ی چان گذاشت. نفس‌هایشان نزدیک شد، لمس‌ها پر از اعتماد و محبت بود. هر نگاه و حرکت، حس مالکیت عاشقانه و صمیمیت عمیقشان را نشان می‌داد.

چان آرام صورت ات را در دستانش گرفت و لب‌هایشان نزدیک شد. بوسه‌ی طولانی و عمیق، پر از اشتیاق و صمیمیت، قلب هر دویشان را به تپش انداخت. این بوسه، بیانگر تمام احساساتشان بود: عشق، علاقه و هیجانی که تنها میان زوجی که همدیگر را کامل می‌فهمند، وجود دارد.

ات آرام سرش را روی شانه‌ی چان گذاشت و زمزمه کرد:
— این حس… این گرما، دقیقاً همون چیزیه که همیشه می‌خواستم.

چان لبخند زد و دستش را به پشت او کشید، او را محکم‌تر در آغوش گرفت، گویی می‌خواست همه‌ی نگرانی‌ها و خستگی‌های روز را با این نزدیک شدن از بین ببرد.
— منم همینطور… همیشه، تا آخرین لحظه، اینجا کنار تو می‌مونم.

ساعت‌ها در آغوش یکدیگر نشستند، با لمس‌ها و نگاه‌های پرشور، حرف‌هایی که کلمات نمی‌توانستند بیان کنند. آن‌ها حس می‌کردند چقدر برای هم مهم و ضروری هستند. ات دستش را روی قلب چان گذاشت، و با لبخندی آرام گفت:
— من تو رو حس می‌کنم… تا ته شب، تو اینجا کنار منی.

چان سرش را نزدیک‌تر آورد و زمزمه کرد:
— همیشه، تا آخرین لحظه، فقط کنار تو می‌مونم… حتی وقتی جهان دور سرمون می‌چرخد، تو مرکز دنیای منی.

با گذر زمان، شب عمیق‌تر شد و باران همچنان می‌بارید، اما خانه‌ پر شد از گرما، لبخند، صمیمیت و هیجان عاشقانه‌ای که تنها میان دو نفر واقعی و عاشق وجود دارد. لمس‌ها، بوسه‌ها و نگاه‌هایشان، تمام فضای اتاق را پر کرده بود؛ جایی که کلمات دیگر کم می‌آوردند و تنها قلب‌ها حرف می‌زدند.

صبح شد و نور نرم خورشید از پنجره رد شد، روی چهره‌های آرام و خندان آن‌ها افتاد. ات و چان همچنان در آغوش هم بودند، حس می‌کردند که هیچ چیز نمی‌تواند این آرامش و عشق را از بین ببرد. گرمای شب گذشته، حالا تبدیل به آرامش مطلق و عشق عمیق برای روزهای پیش رو شده بود.
دیدگاه ها (۱)

درخواستی

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

پارت 2

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

💋فیلیکس و می سان 💋

چندپارتی جونگ کوک

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

.....پارت دوم.....

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط