این حق منه! p1

یک ساعتی از شامی که با هم خورده بودید ، می‌گذشت
بعد از اینکه دوست پسرت فلیکس ، تورو برای شب به خونه اش دعوت کرد بود..
تمام برنامه هات رو کنسل کردی تا فقط بتونی بعد از مدتی با دوست پسر ایدلت وقت بگذرونی و چی بهتر از گذروندن یک شب کامل با کسی که دوستش داشتی ؟
الان حدود دو ساعتی بود که خونش بودی و بخاطر اینکه بتونی زحمتش رو جبران کنی و یک کمکی هم بهش کرده باشی مشغول شستن ظرف ها شدی..
توی حال خودت بودی و همینطور که آروم آروم ظروف شیشه ای رو مایع می‌زدی و بعد زیر آب ولرم میگرفتی، زیر لب زمزمه میکردی..
توی همون لحظه ، با حس دست های گرمی که با ملایمت کمر و شکمت رو حجامت کرد ، از کارت دست کشیدی..
چونش رو روی شونه ات گذاشت و سرش رو به سرت تکیه داد..
_ ادامه بده..صدات رو دوست دارم..
صدای دیپش‌ باعث شد از ذوق ، ذوب شدن قلبت رو احساس کنی..لبخند زدی و دوباره شیر آب رو باز کردی تا کاری که شروع کرده بودی رو تموم کنی..
سرش رو کمی عقب کشید و بینش ، روی گردنت نوازش وار و اغوا کننده مسیری رو طی کرد..انگار میخواست با بو کشیدن پوست تنت ، مطمئن بشه که تو همون دختری هستی که عاشقشه...
چشمات رو بستی و نفس عمیقی کشیدی ، نمی‌خواستی این کاراش حواست رو پرت کنه البته تا وقتی که بوسه های ریزش رو شروع نکرد..
با هر بوسه ی کوچیکی که روی پوست سفید گردنت میزاشت ، بدنت لرزش خفیفی که فقط خودت و خودش میفهمید ، میکرد
هنوزم در تلاش بودی تا با تظاهر به شستن ظرفا رطوبت لای پاهات رو انکار کنی ولی..فلیکس خوب حواسش به این موضوع بود...انگار تک تک این صحنه هارو قبلش نوشته بود و حالا داشت نقشه هاش رو اجرا میکرد..
دستش رو به سمت شیر آب برد و بستش..میدونستی که دیگه آخر کارته..
با گرفتن کمرت تورو به سمت خودش برگردوند و اجازه داد تا برای حفظ تعادل دستات رو روی شونه اش بزاری..
پوزخند کوچیکی که به سختی روی لباش دیده میشد ، زد و با صدای عمیق و مردونه اش زمزمه کرد.
_ سرخ شدی.. انکارش نکن..می‌دونم تو هم میخوایش
چیزی نگفتی..نمیدونستی چی بگی ، نگاه خمارش که مدام بین چشمات و لبت جا به جا میشد و از طرفی اون مردمک های درشتش که بخاطر اشتیاق شدید بود..داشت دیوونه ات میکرد...
دستش رو بالا آورد و با انگشت شصتش ، گونه ات رو نوازش کرد و تار موی مزاحمی که جلوی چشمت رو گرفته بود ، کنار زد..
_ بیا انجامش بدیم..قول میدم ازت محافظت کنم..فقط الان میخوامت..
دستش روی صورتت محکم شد و با گرفتن چونه ات ، صورتت رو بالا کشید و محکم لب هاش رو به لبات گره زد..
چشمات از این حرکتش گشاد شد اما..وقتی در حین بوسیدنت چشماش رو بست..حس عجیبی رو توی قلبت به وجود آورد و وادارت کرد تا تو هم چشمات رو ببندی و فقط باهاش همکاری کنی..
دیدگاه ها (۵)

سناریو سانزو

درخواستی

من نقطه ضعفاتو بهتر از هرکسی میدونم گرل .. پس باهام همکاری ک...

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت ۱۹۵

ساعت ۱۱ شب/هنوز یکم لجبازمروی مبل نشسته بودینهوسوک برات شکلا...

**پارت ۱۶**پیشونی‌اش رو به پیشونی‌ات چسبونده بود و نفس‌هاش د...

چندپارتی یونگی

تکپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط