my sweetheart [last part]

حالا صدات به خاطر اشک های پی‌درپی آهسته تر شده بود؛ و مرد روبروت با ناباوریِ تمام بهت نگاه میکرد.
× حالا هم برو مینهو...[به چشماش نگاهی کردی]خودم در این مورد تصمیم می‌گیرم
از کنارش رد شدی و به سمت اتاق مشترکتون رفتی. و مینهو هیچ کلمه‌ای نتونست به زبون بیاره، شاید چون میدونست که حق با توعه...
•4 hours later | چهار ساعت بعد•
سکوت کل فضای خونه رو پر کرده بود؛ ساعت ها بود که شما دو نفر با دیواری بینتون از دیدِ هم محو بودین و هر کدوم غرق در مشکلات از دید خودتون بودین! یه طرف دیوار مینهو روی مبل دراز کشیده بود، ساعدش روی چشماش قرار داشت و فکر میکرد...
به اتفاقات یه هفته اخیر، حرف هایی که چند ساعت پیش بینتون رد و بدل شد و بچه ای که ناگهان پیداش شده بود! نمیدونست چه احساسی نسبت به اون بچه داره، انگار توی جاده ای که پر از مِه بود راهش رو گم کرده بود و نمیدونست که باید کدوم سمتی بره.
در طرف دیگه دیوار تو روی تخت نشسته بودی و غرق در پشیمونی به خاطرِ حرف های چند ساعت پیشت شده بودی. پشیمونی به خاطر حرف هایی که عقلت قبولشون داشت، اما قلبت مخالف بود و در اون لحظه فقط یه آغوش از سمت مَردت رو خواست، که تو پَسِش زدی! اما دلِ کوچیکت دیگه صبری نداشت.
صدای باز شدن در اتاق سکوت مزخرف خونه رو شکست، مینهو به حالت نشسته در اومد و به تویی خیره شد که از اتاق بیرون اومدی...
×من فقط...[مکثی کردی و آهسته تر ادامه دادی] دلم برات تنگ شده بود.
با اتمام حرفت، تلاشت برای مخفی کردن بغضت شکست خورد و اشک هات جاری شدن. مینهو به سمتت اومد، جسم در هم شکستت رو در آغوش گرفت؛ لبخندی روی لباش نقش بسته بود و در حالی که موهاتو نوازش میکرد، دلتنگیش رو به زبون آورد. مدتی نه چندان کوتاه، توی آغوش مردت جا خوش کردن و اجازه دادی قلبت آروم بگیره و بعد آهسته تر قبل موضوعی که دلیل آشفتگیِ ذهنیت بود رو به زبون آوردی؛
× مینهو من...[کمی ازش فاصله گرفتی و دستتو روی شکمت قرار دادی] نمیدونم باید بابتش چیکار کنم
نگاهتو بهش دادی و با جدیت جواب داد.
÷ نمیزارم اون کار رو باهاش بکنی
× به خاطر اون یا... به خاطر من؟[صداتو آهسته کردی و ادامه دادی] شایدم به خاطر خودت؟
مینهو بدون مکث جوابی داد که شاید خودش هم فکرشو نمیکرد روزی اون کلمات رو کنار هم به زبون بیاره؛
÷ به خاطر جفتتون، به خاطر خانواده ای که الان دارم و نمیخوام دوباره از دستش بدم.
لبخندی زدی، ناخودآگاه بود اما بعد از مدت ها یه لبخندِ واقعی بود. بعد از چند ثانیه ارتباط چشمی، ازش دور شدی به سمت آشپزخونه حرکت کردی. و با صدایی بلند که ذوقِ داخلش کاملا مشخص بود گفتی؛
× پس یعنی..[به سمتش برگشتی] تو داری بابا میشی؟!
درک اون جمله برای مینهو زمان زیادی برد و به کار بردن کلمه "بابا" در کنار اسم خودش چیز عجیبی بود!
÷ چ...چی؟
× داری بابا میشی!
حس عجیبی داشت، خوشحالی و ذوق؟ نه، کمی فراتر از اون...
÷ دارم بابا میشم؟
با ناباوری کلماتش رو به زبون میاورد که باعث خنده تو شده بود، سرتو تکون دادی و بهش خیره شدی. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به سمتت دوید و به پدر شدنش با صدای بلند اعتراف کرد؛ و بعد به اندازه یه پلک زدن، در کمترین فاصله ازت قرار داشت که قلبت رو به لرزه انداخت. بی درنگ بوسه ای رو شروع کرد که نگاهِ هر دوی شما به لب های همدیگه کاملا خواستارش بود. بعد از چند ثانیه لب هات رو رها کرد و آهسته لب زد؛
÷ ممنونم
و در جواب، بوسه ای رو از سمت تو هدیه گرفت که ثابت کننده عطش بیشتر تو در برابر خودش بود. البته که مدت زیادی زمان نبرد که کنترلِ اون بوسه شیرین رو با قرار گرفتن دستش در کنار صورتت به دست گرفت و بعد از ثانیه‌ای، بهت ثابت کرد که هیچ چیز نمیتونه لذت بخش تر از رقص لب های دو فردِ عاشق بر روی بدن همدیگه باشه.

•end•

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۷۰)

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

تکپارتی تهیونگ

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

وقتی...(پارت سوم)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 11#لینو #فیکشنلونا هنوز منتظر جواب ...

نصف عمرم؟...چرا فقط نصفش،پرنسس؟چرا کُلِش رو نمیخوای؟...نور م...

#چندپارتیلینو/ا.تP:3«من می‌دونم چه احساسی داری. می‌دونم چقدر...

کپشششننن🥿😌عروسک من😈🔞پارت هشتاد و شش صورتمو قاب دستام گرفتم ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط