{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پ،اخر

پ،اخر
جیمین: ببریدش..........
سارا: ولم کنید عوضیاااااا، ولممم کنیددددد............ بزور منو بردن داخل ماشین..... جونگ کوک تروخدا زودتر برگرد، هق هق هق........
جیمین: خب خب خب..... دیگه جونگ کوک نیستش و تو برده منی...... شایدم از بس که خوشگلی یه برده خاص باشی برام و باعث سرگرمیم باشی.......هههههههه.........
سارا: گمشو عوضی........ جونگ کوک زود برمیگرده............
جیمین: ههههه....... راه بیوفتید...
بله چشم قربان....
سارا: در ماشینو باز کردم و خودمو پرت کردم پایین...... صورتم کاملا خونی شده بود...... دستام خیلی درد میکرد.......
جیمین: هی عوضی هرزه چیکار میکنی...... هههه... فک کردی با این کارا ولت میکنم......
سارا: من یه لحظه هم نمیتونم تحملت کنم......
جیمین: پس میخواستی بری چرا از اون امارت نرفتی مث بقیه ها؟ ها، جواب منو بده؟
سارا: میخواستم اونجا بمونم منتظر جونگ کوک........ من بدون جونگ کوک هق هق هق.......
جیمین: که اینطور...... پس تو معشوقه جناب جئون جونگ کوک هستی..... هههه... ـ....... پس بهتره یه صدمه خیلی بزرگی به جناب جئون جونگ کوک بزنیم........
جیمین: دختره رو ببرید....
بله چشم قربان......
جیمین: میخوام خیلی زود کشته بشه.....
چ چی چی قربان....
جیمین: نشنیدی چی گفتم.... گفتم میخوام کشته بشهههه...... اینجور جونگ کوک صدمه خیلی بزرگی میبینه، هههههه....... وقتی بفهمه معشوقش مرده، حتما خیلی بد میشه.... ههههه.
جیمین: هرزه خانوم........ میخوای چیزی بگی قبل مرگت؟ هوم؟........... من مث جونگ کوک نیستم، همیشه خیلی از برده هامو میکشم، و الان لازم میبینم که تو رو هم بکشم........
سارا: ن نهههههه.........
جیمین: چیه از مرگ ترسیدی؟
سارا: نه از مرگ نترسیدم..... از حال جونگ کوک بعد از خودم ترسیدم.... جونگ کوک صدمه بزرگی میبینه هق هق هق.....
جیمین: اره میدونم، برا همین میخوام اینجور کنم...... حالا چیزی هست که بخوای بگی؟
سارا: یه برگه بهم میدی؟........ میشه وقتی که جونگ کوک اومد این برگه رو بهش بدی؟...... نمیدونم جونگ کوک چندسال دیگه برمیگرده، هرموقع که برگشت اینو بهس بده خواهشت میکنم...... حداقل تنها این کارو بخاطر اینکه برادرشی نمیکنی؟.......
جیمین: باشه...........

بیست سال بعد:جونگ کوک: ازاد شدم.... ولی ای کاش، ازاد نمیشدم...... امروز بدترین خبر دنیارو شنیدم.... معشقوم از این دنیای بی رحم رفته...... اونم بیست ساله پیش.............. نامه ای از طرف اون به دستم رسیده.....
سارا: جونگ کوک عزیزم، نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجا هستی و چندسالته...... اینو بدون که من عاشقانه دوستت داشتم...... از همون روز اول تنفرهایی اما همراه با عشق نسبت بهت داشتم،تنها عشق زندگی من خوب زندگی کن. میدانم دنیا انقدر بی رحم است که مارا از هم جدا کرد، اما هیچوقت نباید تسلیم مشکلات بشی.. دوستت دارم.... برده ای که عاشقانه دوستت داشت.
دیدگاه ها (۱۷۵)

شب تولدم پارت 16&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب ات: نمیدونم جیمی...

پسر بد (65)

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

شب تولدم فصل 3پارت 4پسره: باشه حالا چرا ناراحتی ات: چون تو ر...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط