قصه دلبری

از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر می دیدمش. به دوستانم می گفتم: «این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهۀ شصت پیاده شده و همون جا مونده!»

#شهید_محمدحسین_محمدخانی

#قصه_دلبری

#عطر_بهار_نارنج


https://eitaa.com/joinchat/1838481428Cce6bd2b436
دیدگاه ها (۱)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

کتاب «قصه دلبری» روایت خواندنی زندگی #شهید_محمدحسین_محمدخانی...

قلب بنفش ( پارت ۱ )

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷: قوانینی که گفته نشده‌اندسوآ وسط پیاده‌ر...

فیک نخ نامرئی

برده عمارت جئون

*******************************************************رمان ...

[پارت دوم]بد از این ک بهش گفتم خوشبختم راهمو گذاشتم رفتم و د...

اقیانوس منجمد شمالی یا اقیانوس آرکتیک (شمالگان) کوچکترین و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط