{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اقیانوس منجمد شمالی یا اقیانوس آرکتیک (شمالگان) کوچکترین

اقیانوس منجمد شمالی یا اقیانوس آرکتیک (شمالگان) کوچکترین و کم عمق‌ترین اقیانوس جهان است
که در شمالی ترین نقطه ی کره ی زمین واقع شده.

🎻اوایل سپتامبر ۲۰۱۰ | پاریس، فرانسه
نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو آروم کنه اما فایده ای نداشت،
از پشت شیشه ماشین نگاهشو بین نیمکت ها و برگ های نم خورده کف خیابون چرخوند نوک انگشتاش از شدت فشاری که روی پاش وارد میکرد، سفید شده بودن.

با باز شدن در کمی روی صندلی جا به جا شد و نگاه لرزونش رو به برادر مشکی پوشش داد که با دو کاپ کاغذی قهوه ی استارباکس سوار ماشین شده بود.

درپوش یکی از لیوان‌ها رو برداشت و تقریباً نیمی از قهوه رو یک‌نفس سر کشید.
یونگی با ناباوری خندید
-یااا مین دوهی بپا خفه نشی یه وقت!
کاپ کاغذی رو روی داشبورد گذاشت و سرشو سمت یونگی برگردوند

-اوپا

-بله؟

-دارم روانی میشم، نمیشه همین الان برگردیم لندن؟

-صبر کن ببینم… نکنه من بودم تا یک ماه پیش پامو کرده بودم تو یه کفش و خونه رو گذاشته بودم رو سرم که باید برم دانشگاه پاریس هنر بخونم!؟

-عاییش چیکار کنممم خب استرس دارممم

یونگی دستش را روی انگشت‌های یخ‌کردهٔ خواهرش گذاشت.
-میدونستم جاشون میزاری!
از جیب پالتوی مشکیش یک جفت دستکش بیرون آورد و با لبخند پیروزمندانه‌ای جلوی او گرفت
-بپوششون، یه هنرمند باید از دستاش محافظت کنه! کافئین مورد نیاز بدنتم که تامین شد دیگه چه بهونه ای داری؟ غر غر کردن رو تمومش کن، مطمئنم خودتم نمیخوای روز اولت دیر برسی!
که منم بتونم برسم به کلاس.

دوهی با یادآوری اینکه یونگی هم تمام روز در دانشگاه خواهد بود و در بدترین حالت می‌توانند وقت ناهار را با هم بگذرانند، بخشی از استرسش فروکش کرد و لبخندی روی لبش نقش بست،
دستگیرهٔ در رو گرفت و پیاده شد.

-من رفتم! خودتم اگه روز اول دیر برسی، دیگه نمی‌تونی سر کلاسات از وقت‌شناسی سخنرانی کنی ها!

خندهٔ شیطنت‌آمیزی کرد و بدون اینکه منتظر پاسخ برادر لجبازش بمونه درِ ماشین رو بست و قدم‌هاش رو به سمت ورودی دانشگاهِ رویاهاش تندتر کرد.
هوای خنک اوایل سپتامبر هنوز بوی بارون شب گذشته رو با خودش می‌کشید؛ انگار داشت آغاز یه فصل تازه رو نوید می‌داد.

بند کوله‌ش رو روی شونه‌ش محکم‌تر کرد و از پله‌ها بالا رفت.
بالای در شیشه‌ای بزرگ، تابلوی دانشگاه Sorbonne Nouvelle خودنمایی می‌کرد.

همین که اولین قدم رو داخل ساختمون گذاشت، موجی از صدا دورش پیچید.
صدای برخورد کفش‌ها با کفپوش براق راهرو، خنده‌هایی که از دور شنیده میشدن
نگاهش روی دیوارهای دو طرف راهرو ثابت موند.
پوستر جشنواره فیلم دانشجویی، فراخوان گروه موسیقی، نمایش تئاتر، باشگاه عکاسی، کلاس زبان ایتالیایی و…

تعدادی از دخترها و پسر ها روی نیمکت نشسته بودن و با لپ‌تاپ‌های نسبتا بزرگشون چیزی تایپ می‌کردن، هندزفری های سیمی سفید رنگ تو گوششون بود و با لیوان‌های استارباکس از کنار هم رد می‌شدن.

“اینجا… قراره خونه‌ی بعدی من باشه؟”
لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.
برای ‌پیدا کردن مکان مورد نظرش برگه‌ی برنامه‌ کلاسی که یونگی بهش داده بود رو بیرون آورد.
Registration - Amphithéâtre B
ابروهاش تو هم رفت.

ـ آمفی‌تئاتر B… اوم… کجاست؟

چند لحظه ایساد و نگاهش رو بین راهروها چرخوند.
از هر طرف دانشجوها با عجله از کنارش رد می‌شدن؛ انگار سال‌ها بود این راهروها رو مثل کف دستشون بلد بودن. برعکسِ دوهی که اگه همین الان ازش می‌خواستن همون راهی که اومده رو برگرده، احتمالاً قبل از پیدا کردن خروجی، سه چهار بار گم می‌شد.

آهی کشید.
شاید باید به حرف یونگی گوش می‌کرد و می‌ذاشت تا داخل دانشگاه همراهیش کنه.
ولی خودش بود که از قبل شب براش خط و نشون کشیده بود که حق نداره جلوی بقیه مثل برادرش رفتار کنه یا حتی کسی بفهمه با هم نسبتی دارن.
دوهی اصلاً دلش نمی‌خواست از همون روز اول این فکر توی ذهن بقیه بیفته که چون برادرش استاد دانشگاهه، قراره همه چیز براش راحت‌تر باشه یا پارتی‌بازی‌ای در کار باشه.
در صورتی که ماجرا دقیقاً برعکس بود…
یونگی تازه بعد از اینکه پذیرش دوهی قطعی شده بود، برای تدریس توی همین دانشگاه درخواست داده بود.

همون موقع نگاهش روی پسری ثابت موند که چند متر اون‌طرف‌تر از درِ کتابخونه بیرون اومد.
پوست گندمی، موهای مشکی حالت‌دار که شلخته روی پیشونیش ریخته بودن، کوله‌ای مشکی روی یه شونه و هندزفری سیمی سفید اپل که از زیر هودیش رد شده بود و به جیب شلوارش می‌رسید.
چند کتاب قطور زیر بغلش بود و بی‌حواس، همزمان با آهنگی که فقط خودش می‌شنید، آروم قدم برمی‌داشت.
دوهی چند ثانیه مکث کرد.
“…قیافه‌ش خیلی به آسیای شرقی‌ها می‌خوره”
بدون اینکه بیشتر فکر کنه، مسیرش رو به سمتش کج کرد.

ـ اکسکیوزس موآ؟ ببخشید…؟

#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی_تی_اس #شوگا
دیدگاه ها (۹)

Lord, all my desire is before thee; and my groaning is not h...

Fear thou not; for I am with thee: be not dismayed; for I am...

ادیت های فیکشن جدیدمو که ایگنور کردید.. حداقل به یونمین عشق ...

μηδὲν μεριμνᾶτε,برای هیچ چیز دچار آشفتگی ذهن و اضطراب نشوید،...

هایون نفسش رو آهسته بیرون داد. کف دست‌هاش رو به زانوهاش کشید...

---قسمت دوم پارت ۱۰:نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت می...

{فیک جیمین:عشق مخفی} {part:4} ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط