#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷: قوانینی که گفته نشدهاند
سوآ وسط پیادهرو ایستاده بود.
دست به سینه.
مقابل ماشین مشکی.
و مردی که انگار قسم خورده بود آرامشش را نابود کند.
جونگکوک از پشت فرمان نگاهش میکرد.
بیحرکت.
بیحوصله.
— «سوار شو.»
سوآ اخم کرد.
— «نه.»
کنار او، میرا ناگهان مکث کرد.
چند ثانیه به ماشین خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «سوآ…»
— «چی؟»
میرا هنوز به ماشین نگاه میکرد.
— «اون… همونه.»
سوآ آه کشید.
— «میدونم.»
میرا زیر لب گفت:
— «همون ولیعهدی که اون روز اومده بود دانشگاه…»
چشمهایش کمی گرد شد.
— «و همونی که داشت طوری نگات میکرد انگار میخواد بخورتت.»
سوآ غر زد:
— «خیلی ممنون بابت یادآوری.»
در همان لحظه درِ ماشین باز شد.
جونگکوک پیاده شد.
میرا ناخودآگاه صاف ایستاد.
همان حس سنگینی که روز دانشگاه هم داشت، دوباره برگشته بود.
جونگکوک مستقیم سمت سوآ آمد.
وقتی روبهرویش ایستاد گفت:
— «گفتم سوار شو.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «گفتم نه.»
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک کمی خم شد.
آنقدر نزدیک که فقط سوآ صدایش را بشنود.
— «دو نفر از پانزده دقیقه پیش دارن ازت عکس میگیرن.»
سوآ یخ زد.
— «چی؟»
جونگکوک خیلی کوتاه با سر به آن طرف خیابان اشاره کرد.
سوآ نگاه کرد.
همان دو مرد.
یکی موبایلش را بالا گرفته بود.
قلب سوآ تندتر زد.
جونگکوک آرام گفت:
— «حالا دوباره میپرسم.»
مکث*
— «سوار میشی… یا میخوای فردا عکسهات همه جا پخش بشه؟»
سوآ با حرص گفت:
— «ازت متنفرم.»
جونگکوک بیحوصله جواب داد:
— «عالیه. حالا سوار شو.»
میرا خیلی آرام گفت:
— «راستش… من ترجیح میدم فردا توی روزنامه نباشم.»
سوآ نفسش را با کلافگی بیرون داد.
— «باشه!»
چند دقیقه بعد ماشین در سکوت حرکت میکرد.
جونگکوک رانندگی میکرد.
سوآ کنار او نشسته بود و میرا عقب.
میرا از آینه جلو یواشکی نگاهش میکرد.
بعد زیر لب به سوآ گفت:
— «میدونی هنوزم همون نگاه ترسناک رو داره.»
سوآ زمزمه کرد:
— «میدونم.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد گفت:
— «میتونم بشنوم.»
میرا صاف نشست.
— «اوه.»
سوآ پوزخند زد.
— «میخوای توضیح بدی چرا دنبالم میای؟»
جونگکوک گفت:
— «محافظت.»
— «تعقیب.»
— «محافظت.»
سوآ چرخید سمتش.
— «من فقط رفتم دانشگاه.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «از وقتی وارد قصر شدی، دیگه "فقط" هیچجا نمیری.»
سوآ اخم کرد.
— «چرا؟»
— «چون حالا مردم کنجکاون.»
مکث کوتاهی کرد.
— «دختری که ولیعهد انتخاب کرده همیشه جلب توجه میکنه.»
سوآ فوری گفت:
— «منو انتخاب نکردی.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «نه؟»
سوآ جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی کافهای ایستاد.
جونگکوک گفت:
— «پیاده شید.»
سوآ گیج شد.
— «چی؟»
— «قرار بود با دوستت وقت بگذرونی.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو ما رو آوردی کافه؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «به نظر میرسه.»
میرا با هیجان گفت:
— «باشه من دیگه رسماً گیج شدم.»
سوآ پیاده شد.
بعد خم شد سمت پنجره ماشین.
— «تو چی؟»
— «میمونم.»
— «بیرون؟»
— «بله.»
سوآ خندید.
— «تو واقعاً دیوونهای.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «ممکنه.»
سوآ سر تکان داد و با میرا وارد کافه شد.
داخل کافه گرم و آرام بود.
برخلاف بیرون… که انگار هر پنج دقیقه یک بحران جدید منتظرش بود.
میرا روی صندلی نشست و هنوز گاهی یواشکی از پنجره به ماشین بیرون نگاه میکرد.
جونگکوک همانجا مانده بود.
داخل ماشین مشکی.
مثل بادیگاردی که مشکل کنترل خشم دارد.
میرا زیر لب گفت:
— «هنوزم نمیفهمم چرا خودش بیرون منتظره.»
سوآ منو را برداشت.
— «چون دیوونهست.»
— «نه…»
میرا ریز خندید.
— «فکر کنم زیادی نگرانته.»
سوآ خواست جواب بدهد که ناگهان—
صدای باز شدن در کافه آمد.
هر دو ناخودآگاه برگشتند.
یک مرد قدبلند با کت تیره وارد شد.
آرام.
مرتب.
با حضوری که باعث میشد چند نفر ناخودآگاه ساکت شوند.
میرا خیلی آرام زمزمه کرد:
— «واو… این یکی دیگه کیه؟»
اما سوآ همان لحظه شناختش.
و قلبش بیدلیل محکم کوبید.
کیم نامجون.
نامجون نگاهش را روی فضای کافه چرخاند.
و درست چند ثانیه بعد…
چشمش روی سوآ ثابت ماند.
لبخند آرامی گوشه لبش نشست.
انگار دقیقاً میدانست او اینجاست.
و انگار این اتفاق… اصلاً تصادفی نبود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
40 کامنت
10 بازنشر
***
سوال؟
به نظرتون توی پارت بعد چه اتفاقی میفته؟
«همه جواب بدین»
پارت ۱۷: قوانینی که گفته نشدهاند
سوآ وسط پیادهرو ایستاده بود.
دست به سینه.
مقابل ماشین مشکی.
و مردی که انگار قسم خورده بود آرامشش را نابود کند.
جونگکوک از پشت فرمان نگاهش میکرد.
بیحرکت.
بیحوصله.
— «سوار شو.»
سوآ اخم کرد.
— «نه.»
کنار او، میرا ناگهان مکث کرد.
چند ثانیه به ماشین خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «سوآ…»
— «چی؟»
میرا هنوز به ماشین نگاه میکرد.
— «اون… همونه.»
سوآ آه کشید.
— «میدونم.»
میرا زیر لب گفت:
— «همون ولیعهدی که اون روز اومده بود دانشگاه…»
چشمهایش کمی گرد شد.
— «و همونی که داشت طوری نگات میکرد انگار میخواد بخورتت.»
سوآ غر زد:
— «خیلی ممنون بابت یادآوری.»
در همان لحظه درِ ماشین باز شد.
جونگکوک پیاده شد.
میرا ناخودآگاه صاف ایستاد.
همان حس سنگینی که روز دانشگاه هم داشت، دوباره برگشته بود.
جونگکوک مستقیم سمت سوآ آمد.
وقتی روبهرویش ایستاد گفت:
— «گفتم سوار شو.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «گفتم نه.»
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک کمی خم شد.
آنقدر نزدیک که فقط سوآ صدایش را بشنود.
— «دو نفر از پانزده دقیقه پیش دارن ازت عکس میگیرن.»
سوآ یخ زد.
— «چی؟»
جونگکوک خیلی کوتاه با سر به آن طرف خیابان اشاره کرد.
سوآ نگاه کرد.
همان دو مرد.
یکی موبایلش را بالا گرفته بود.
قلب سوآ تندتر زد.
جونگکوک آرام گفت:
— «حالا دوباره میپرسم.»
مکث*
— «سوار میشی… یا میخوای فردا عکسهات همه جا پخش بشه؟»
سوآ با حرص گفت:
— «ازت متنفرم.»
جونگکوک بیحوصله جواب داد:
— «عالیه. حالا سوار شو.»
میرا خیلی آرام گفت:
— «راستش… من ترجیح میدم فردا توی روزنامه نباشم.»
سوآ نفسش را با کلافگی بیرون داد.
— «باشه!»
چند دقیقه بعد ماشین در سکوت حرکت میکرد.
جونگکوک رانندگی میکرد.
سوآ کنار او نشسته بود و میرا عقب.
میرا از آینه جلو یواشکی نگاهش میکرد.
بعد زیر لب به سوآ گفت:
— «میدونی هنوزم همون نگاه ترسناک رو داره.»
سوآ زمزمه کرد:
— «میدونم.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد گفت:
— «میتونم بشنوم.»
میرا صاف نشست.
— «اوه.»
سوآ پوزخند زد.
— «میخوای توضیح بدی چرا دنبالم میای؟»
جونگکوک گفت:
— «محافظت.»
— «تعقیب.»
— «محافظت.»
سوآ چرخید سمتش.
— «من فقط رفتم دانشگاه.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «از وقتی وارد قصر شدی، دیگه "فقط" هیچجا نمیری.»
سوآ اخم کرد.
— «چرا؟»
— «چون حالا مردم کنجکاون.»
مکث کوتاهی کرد.
— «دختری که ولیعهد انتخاب کرده همیشه جلب توجه میکنه.»
سوآ فوری گفت:
— «منو انتخاب نکردی.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «نه؟»
سوآ جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی کافهای ایستاد.
جونگکوک گفت:
— «پیاده شید.»
سوآ گیج شد.
— «چی؟»
— «قرار بود با دوستت وقت بگذرونی.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو ما رو آوردی کافه؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «به نظر میرسه.»
میرا با هیجان گفت:
— «باشه من دیگه رسماً گیج شدم.»
سوآ پیاده شد.
بعد خم شد سمت پنجره ماشین.
— «تو چی؟»
— «میمونم.»
— «بیرون؟»
— «بله.»
سوآ خندید.
— «تو واقعاً دیوونهای.»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «ممکنه.»
سوآ سر تکان داد و با میرا وارد کافه شد.
داخل کافه گرم و آرام بود.
برخلاف بیرون… که انگار هر پنج دقیقه یک بحران جدید منتظرش بود.
میرا روی صندلی نشست و هنوز گاهی یواشکی از پنجره به ماشین بیرون نگاه میکرد.
جونگکوک همانجا مانده بود.
داخل ماشین مشکی.
مثل بادیگاردی که مشکل کنترل خشم دارد.
میرا زیر لب گفت:
— «هنوزم نمیفهمم چرا خودش بیرون منتظره.»
سوآ منو را برداشت.
— «چون دیوونهست.»
— «نه…»
میرا ریز خندید.
— «فکر کنم زیادی نگرانته.»
سوآ خواست جواب بدهد که ناگهان—
صدای باز شدن در کافه آمد.
هر دو ناخودآگاه برگشتند.
یک مرد قدبلند با کت تیره وارد شد.
آرام.
مرتب.
با حضوری که باعث میشد چند نفر ناخودآگاه ساکت شوند.
میرا خیلی آرام زمزمه کرد:
— «واو… این یکی دیگه کیه؟»
اما سوآ همان لحظه شناختش.
و قلبش بیدلیل محکم کوبید.
کیم نامجون.
نامجون نگاهش را روی فضای کافه چرخاند.
و درست چند ثانیه بعد…
چشمش روی سوآ ثابت ماند.
لبخند آرامی گوشه لبش نشست.
انگار دقیقاً میدانست او اینجاست.
و انگار این اتفاق… اصلاً تصادفی نبود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
40 کامنت
10 بازنشر
***
سوال؟
به نظرتون توی پارت بعد چه اتفاقی میفته؟
«همه جواب بدین»
- ۶.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط