کابوس p1
کابوس p1
اون توی یه خانواده معمولی به دنیا اومد. یه مادر دوست داشتنی
معمولی، یه پدر کارگر معمولی، یه خونه معمولی توی پایین شهر...
آدم فکر می کنه با وجود به دنیا اومدن توی همچین دنیای
خاکستری و معمولی ای، خودشم آدم معمولی ای بشه. ولی نشد.
اون از لحظه ای که به دنیا اومد متفاوت و رنگی رنگی بود، درست
مثل چشم هاش.
فقط شش ساله بود وقتی کنار مادرش روی ایوان خونه کوچیکشون
نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد که صدای آژیر های پلیس رو
شنید.
ترسیده خودش رو به بدن نحیف مادرش چسبوند و با چشمای
دورنگ درشتش به مادرش خیره شد:
- پلیس ها چرا اینجان مامانی؟
زمزمه وار پرسید و مادرش با لبخند کمرنگی دستشو روی موهای
قهوه ای پسرک کشید:3
- یه آقای بدجنسی چند خیابون اونور تر به یه نفر آسیب زده...
پلیس ها هم برای دستگیر کردنش رفتن.
توی ذهن کودکانه و جوانش، سوال بزرگی ایجاد شده بود.
- چرا؟
چرا اینکارو کرده بود؟ چرا بدجنس بود؟ چرا به یکی آسیب زده
بود؟
مادرش سرشو به گوش پسرک نزدیک کرد و خیلی آروم زمزمه کرد:
- چون اون یه جادوگره.
چون اون یه جادوگره...
چون اون یه جادوگره...
جادوگر. این کلمه ای بود که اون اطراف برای دیوانه ها استفاده می
کردن. این چیزی بود که تهیونگ بعد ها فهمید، وقتی خودش تبدیل
به یه جادوگر شد.
-----------------------
چشم هاش گشاد شدند.
دنیای سیاهی محو شده بود و حاال خیلی ناگهانی همه حس هاش
برگشته بودند. مقابل چشم هاش در قهوه ای رنگ چوبی بود که
توی محیط نیمه روشن به سختی قابل دیدن بود.
بعد تونست دونه های عرق رو روی قفسه سینه و گردنش حس
کنه... گرمش بود؟
هوا گرم نبود ولی تشکی که روش بود داغ و نرم بود. یه لحظه...
تشک چطور می تونست داغ بشه؟
با چشم های درشت شده و نفسی حبس شده خیلی نرم سر جاش
چرخید، فقط برای این که دست مردی رو زیر بدنش ببینه. نگاه
تهیونگ از روی رگ های دست مرد به بازو های عضالنی و
درشتش، تا قفسه سینه ستبر و گندمی و بعد چهره خوابش که توسط
موهای نیمه بلند سفیدش احاطه شده بود کشیده شد.
"اون جونگ کوکه"
تهیونگ با خودش گفت و نفسی از راحتی کشید. همه چیز کم کم
به ذهنش برگشت، که اینجا اتاقش بود، که این مرد شوهرش بود، که
اون همیشه عادت داشت بین بازوهاش بخوابه و با اینکه گرمش می
شد هم بیرون نیاد...
فاصله ای که دور شده بود رو دوباره به سمت مردش خزید و
پیشونیش رو به سینه ستبر جونگ کوک فشرد. اونجا تنها جایی بود
که وقتی با ذهنی سفید و خالی بیدار می شد درونش آرامش می
گرفت.
جونگ کوک که خواب سبکی داشت و با همون تکون های آروم
تهیونگ هم بیدار شده بود آروم دست دیگرشو هم دور کمر برهنه
پسرش انداخت و زمزمه کرد:
- پامپکین؟ چرا بیداری؟
صداش خوابالود و دورگه بود. تهیونگ بینیش رو به سینه جونگ
کوک مالید و آروم جواب داد:
- همم
جونگ کوک این حالتاش رو می شناخت. وقتی نمی خواست به
سوالی جواب بده اینطوری خودشو بهش می مالوند و مثل گربه می
شد.
- خوبی عشق دلم؟
جونگ کوک با صدای دورگه اش پرسید و بوسه ای به موهای
خوش عطر تهیونگ زد. تهیونگ آهی کشید و بیشتر به شوهرش
چسبید:
- خوبم فقط...
نتونست حرفشو ادامه بده چون همون موقع در بی مقدمه باز شد و
قامت کوچکی توی قاب در ظاهر شد. تهیونگ به سرعت از جونگ
کوک جدا شد و توی جاش نشست که باعث اخم و غر زیرلبی
جونگ کوک شد:
- قسم می خورم حس میکنه کِی باید بیاد...
پسر بچه سه ساله ای که عروسک پانداش رو بغل کرده بود با لب
های آویزون و چشم های مشکیش به باباش خیره بود...
••••••••••••••••••••••••••••
خب این پارت اول هومم؟ ادامش و بزارم؟:/
اون توی یه خانواده معمولی به دنیا اومد. یه مادر دوست داشتنی
معمولی، یه پدر کارگر معمولی، یه خونه معمولی توی پایین شهر...
آدم فکر می کنه با وجود به دنیا اومدن توی همچین دنیای
خاکستری و معمولی ای، خودشم آدم معمولی ای بشه. ولی نشد.
اون از لحظه ای که به دنیا اومد متفاوت و رنگی رنگی بود، درست
مثل چشم هاش.
فقط شش ساله بود وقتی کنار مادرش روی ایوان خونه کوچیکشون
نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد که صدای آژیر های پلیس رو
شنید.
ترسیده خودش رو به بدن نحیف مادرش چسبوند و با چشمای
دورنگ درشتش به مادرش خیره شد:
- پلیس ها چرا اینجان مامانی؟
زمزمه وار پرسید و مادرش با لبخند کمرنگی دستشو روی موهای
قهوه ای پسرک کشید:3
- یه آقای بدجنسی چند خیابون اونور تر به یه نفر آسیب زده...
پلیس ها هم برای دستگیر کردنش رفتن.
توی ذهن کودکانه و جوانش، سوال بزرگی ایجاد شده بود.
- چرا؟
چرا اینکارو کرده بود؟ چرا بدجنس بود؟ چرا به یکی آسیب زده
بود؟
مادرش سرشو به گوش پسرک نزدیک کرد و خیلی آروم زمزمه کرد:
- چون اون یه جادوگره.
چون اون یه جادوگره...
چون اون یه جادوگره...
جادوگر. این کلمه ای بود که اون اطراف برای دیوانه ها استفاده می
کردن. این چیزی بود که تهیونگ بعد ها فهمید، وقتی خودش تبدیل
به یه جادوگر شد.
-----------------------
چشم هاش گشاد شدند.
دنیای سیاهی محو شده بود و حاال خیلی ناگهانی همه حس هاش
برگشته بودند. مقابل چشم هاش در قهوه ای رنگ چوبی بود که
توی محیط نیمه روشن به سختی قابل دیدن بود.
بعد تونست دونه های عرق رو روی قفسه سینه و گردنش حس
کنه... گرمش بود؟
هوا گرم نبود ولی تشکی که روش بود داغ و نرم بود. یه لحظه...
تشک چطور می تونست داغ بشه؟
با چشم های درشت شده و نفسی حبس شده خیلی نرم سر جاش
چرخید، فقط برای این که دست مردی رو زیر بدنش ببینه. نگاه
تهیونگ از روی رگ های دست مرد به بازو های عضالنی و
درشتش، تا قفسه سینه ستبر و گندمی و بعد چهره خوابش که توسط
موهای نیمه بلند سفیدش احاطه شده بود کشیده شد.
"اون جونگ کوکه"
تهیونگ با خودش گفت و نفسی از راحتی کشید. همه چیز کم کم
به ذهنش برگشت، که اینجا اتاقش بود، که این مرد شوهرش بود، که
اون همیشه عادت داشت بین بازوهاش بخوابه و با اینکه گرمش می
شد هم بیرون نیاد...
فاصله ای که دور شده بود رو دوباره به سمت مردش خزید و
پیشونیش رو به سینه ستبر جونگ کوک فشرد. اونجا تنها جایی بود
که وقتی با ذهنی سفید و خالی بیدار می شد درونش آرامش می
گرفت.
جونگ کوک که خواب سبکی داشت و با همون تکون های آروم
تهیونگ هم بیدار شده بود آروم دست دیگرشو هم دور کمر برهنه
پسرش انداخت و زمزمه کرد:
- پامپکین؟ چرا بیداری؟
صداش خوابالود و دورگه بود. تهیونگ بینیش رو به سینه جونگ
کوک مالید و آروم جواب داد:
- همم
جونگ کوک این حالتاش رو می شناخت. وقتی نمی خواست به
سوالی جواب بده اینطوری خودشو بهش می مالوند و مثل گربه می
شد.
- خوبی عشق دلم؟
جونگ کوک با صدای دورگه اش پرسید و بوسه ای به موهای
خوش عطر تهیونگ زد. تهیونگ آهی کشید و بیشتر به شوهرش
چسبید:
- خوبم فقط...
نتونست حرفشو ادامه بده چون همون موقع در بی مقدمه باز شد و
قامت کوچکی توی قاب در ظاهر شد. تهیونگ به سرعت از جونگ
کوک جدا شد و توی جاش نشست که باعث اخم و غر زیرلبی
جونگ کوک شد:
- قسم می خورم حس میکنه کِی باید بیاد...
پسر بچه سه ساله ای که عروسک پانداش رو بغل کرده بود با لب
های آویزون و چشم های مشکیش به باباش خیره بود...
••••••••••••••••••••••••••••
خب این پارت اول هومم؟ ادامش و بزارم؟:/
- ۱۵.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط