فیک نقص هایت رو میپرستم پارت دوم

(تاحالا حرکت انتهاری نزده بودم هم پارت اول رو غمگین بنویسم... حال داد)
_نه خانم.... به احتمال زیاد موقتیه... و با انجام تمرینات فیزیوتراپی حالشون خوب میشه.. ولی مهم اینکه ایشون روحیشون رو حفظ کنن... بهشون روحیه بدین.. به مراقبت ۲۴ساعته نیاز داره.. درسه از نظر جسمی میخواد ولی بیشتر کشی رو میخواد که از نظر روحی کنارشون باشه... پیشنهاد میکنم حتما در تمام این مدت کنارشون باشین..
اشک هام رو نگه داشتم تا فرصتی برای حرف زدن پیدا کنم:«... چ.. چند.. وقت.. طول.. میکشه؟»
دکتر عینکش رو لمس کرد
_هیچ حدس قطعی نمیشه زد.. همش بستگی به همسرتون داره... اینکه چقدر عزمش رو جزم کنه و برای راه رفتن دوباره تلاش کنه.. ولی.. در بدترین شرایط.. دو سال.. یا شایدم هیچ وقت
دو سال... دوسالی که ممکنه هیچ تضمینی براش نیست... امکان داره دوباره پا به پای من بدوعه؟
«... الان... می.. میتونم... باهاش حرف بزنیم؟ »
دکتر از طریق شیشه به داخل اتاق نگاهی کرد
_بله.. میتونید تشریف ببرید داخل.. اما.. ما هنوز چیزی در رابطهٔ با موضوع فلج شدنشون بهشون نگفتیم... لطفا خودتون اروم اروم بهشون بگین.
دیگه بدتر از این نمیشه:«چشم.. »
بلند شدم و اشک هام رو پاک کردم... دست هام رو مشت کردم تا لرزشش رو کنترل کنم، چنان میلرزید که حس می کردم الان یه زلزله اومده داخل وجودم...
در رو باز کردم و با قدم های لرزون و نا مطمئن وارد شدم، چشم هاش به سمتم برگشت... قلبم ریخت... گرمی اشک رو روی گونهٔ چپم حس کردم.
کنارش ایستادم و دستش رو گرفتم.. دسته رو با ضعف فشار داد . رنگش خیلی پریده بود... خسته بود... عین به عروسک چینی که هر لحظه ممکن بود بشکنه..
میخواست دستش رو تکون بده تا ماسکش رو بر داره که ضعف جلوش رو گفت...
موهای مشکی و برایش رو به عقب شونه کردم و گفتم:«عزیزم... چیزی نیست.. لازم نیست حرف بزنی... من اینجام»
ماسکش رو برداشتم.. با اشک بهم نگاه می کرد و چیزی رو زمزمه میکرد.. خیلی صداش ضعیف بود پس خم شدم تا بشنوم
لب هاش توی گوشم زمزمه کردن:«هه سو.... پ.. پاهام... رو... حس.. نمیکنم.. »
دیدگاه ها (۴)

برده عمارت جئون

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

پارت ۲ ویو ا.ت فضای بینمون کمی آروم شده بود با دستم آروم اشک...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدنهوسوک وارد اتاق شدتو...

پارت ۴

سناریو:زخم التیامی/پارت ۹**نویسنده**ایزوکو داشت میرفت سمت کا...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط