رمان یادت باشد ۴۶

#رمان_یادت_باشد #پارت_چهل_و_شش
از ساعتی که محرم شدیم احساس عجیبی تمام وجودم را گرفته بود. داشتم به قدرت عشق و دلتنگیهای عاشقانه ایمان پیدا می‌کردم. ناخواسته وابسته شده بودم. خیلی زود این دلتنگی ها شروع شد. خیلی زودهمه چیز رفت به صفحه بعد! صفحه ای که دیگر من و حمید فقط پسر عمه دختر دایی نبودیم. از ساعت پنج غروب روز چهارده مهر شده بودیم هم راز! شده بودیم هم راه! صبح اولین روز بعد صیغه محرمیت کلاس داشتم. برای دوستانم شیرینی خریدم. بعضی از دوستان صمیمی را هم به یک بستنی دعوت کردم. حلقه من را گرفته بودند و دست به دست می کردند. مجرد ها هم آن را به انگشت خودشان می انداختند و با خنده می گفتند: « دست راست فرزانه روی سر ما.» آنقدر تابلو بازی درآوردند که اساتید هم متوجه شدن و تبریک گفتند. با وجود شوخی هاو سربه سر گذاشتن های دوستانم، حس دلتنگی رهایم نمی کرد. از مهمانی دیشب، دقیقا بعد از خداحافظی، دلتنگ همین شده بودم. مانده بودم این نود روز را چطور باید بگذرانم. ته دلم به خودم میگفتم که این چه کاری بود؟ عقد را می گذاشتیم بعد از...
#مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #عاشقانه_مذهبی #سبک_زندگی #یادت_باشه
دیدگاه ها (۱۴)

توی بنرش گفته بود یه کیس بفرست، چیزی که نصیبش شد یه نوازش گو...

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

چند پارتی بازی ممنوع

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

#چند پارتی تهیونگ و اتنزدیکای عصر بود. توی خیابون ها قدم میز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط