معامله ای برای صلح پارت ۳۴
از زبان چویا*
شنیدن اون حرفا اونم از زبون رئیس آژانس یکم آرومم کرد و باعث شد کمتر بخوام برگردم ، شاید واقعا اونجوری که فکرشو میکردم بد نباشه و من خیلی بزرگش کرده بودم.
در مقابل لبخندش لبخند زدم و گفتم : من هم خیلی خوشحالم که میتونم تجربه ی همکاری با شمارو داشته باشم ، رئیس. بر خلاف دفعات قبل که با زور و اجبار کلمهی "رئیس" رو به زبون میآوردم ، با علاقه به زبون آوردم که باعث پر رنگ تر شدن لبخندش شد.
دستام رو روی دستههای صندلی گذاشتم و بلند شدم ؛ با لحنی آروم و پر احترام گفتم : اگر اجازه بدین از حضورتون مرخص شم.
سرشو تکون داد و گفت : به کارت برس ، مرخص.
تعظیم کوتاهی کردم و به سمت در رفتم ، بعد از اینکه از در خارج شدم پشت سرم بستمش. وقتی پیش بقیه برگشتم دیدم دازای و کنیکیدا یقه گیر شدن و چهار چشم بدبخت کم مونده از اعصبانیت منفجر بشه و دازای همونجور با کرم ریزی حرف میزنه . همینجوری نگاهشون میکردم که تانیزاکی با لحن معظب و استرسی گفت : کار همیشه شونه ، کم کم عادت میکنی. هومی گفتم و به سمت میزم رفتم . روی صندلی نشستم و لب تابم رو باز کردم ؛ مشغول گشتن توی خبرها بودم تا از اتفاقات جدید باخبر شم که با خبر دستگیری یه بچهی هشت ساله به جرم دزدی از نون فروشی مواجه شدم ؛ کنجکاو خبر رو باز کردم تا اطلاعات بیشتری به دست بیارم .
وقتی با عکس مغازه رو به رو شدم ، متوجه خرابی در و صندوق شدم ؛ ظاهرا دزدی توسط آدم معمولی نبوده و پای قدرت در میون بوده . به عکس دختر نگاه کردم ، موهای قهوهای کوتاه با کاپشن آبی ، به چهرش نمیخورد بتونه همچین خرابیای ایجاد کنه و واسم جالب بود ؛ متاسفانه پلیس گرفته بودش مگرنه میرفتم اونجا تا از نزدیک ببینمش.
~~~~~~
خپپ اینم از این.
بقیشو هنو ننوشتم بنویسم سریع میزارم^^
الان یه پارت واسه توضیحات و علامت های کاراکترا میزارم تا خوندش راحت شه براتون=)
شنیدن اون حرفا اونم از زبون رئیس آژانس یکم آرومم کرد و باعث شد کمتر بخوام برگردم ، شاید واقعا اونجوری که فکرشو میکردم بد نباشه و من خیلی بزرگش کرده بودم.
در مقابل لبخندش لبخند زدم و گفتم : من هم خیلی خوشحالم که میتونم تجربه ی همکاری با شمارو داشته باشم ، رئیس. بر خلاف دفعات قبل که با زور و اجبار کلمهی "رئیس" رو به زبون میآوردم ، با علاقه به زبون آوردم که باعث پر رنگ تر شدن لبخندش شد.
دستام رو روی دستههای صندلی گذاشتم و بلند شدم ؛ با لحنی آروم و پر احترام گفتم : اگر اجازه بدین از حضورتون مرخص شم.
سرشو تکون داد و گفت : به کارت برس ، مرخص.
تعظیم کوتاهی کردم و به سمت در رفتم ، بعد از اینکه از در خارج شدم پشت سرم بستمش. وقتی پیش بقیه برگشتم دیدم دازای و کنیکیدا یقه گیر شدن و چهار چشم بدبخت کم مونده از اعصبانیت منفجر بشه و دازای همونجور با کرم ریزی حرف میزنه . همینجوری نگاهشون میکردم که تانیزاکی با لحن معظب و استرسی گفت : کار همیشه شونه ، کم کم عادت میکنی. هومی گفتم و به سمت میزم رفتم . روی صندلی نشستم و لب تابم رو باز کردم ؛ مشغول گشتن توی خبرها بودم تا از اتفاقات جدید باخبر شم که با خبر دستگیری یه بچهی هشت ساله به جرم دزدی از نون فروشی مواجه شدم ؛ کنجکاو خبر رو باز کردم تا اطلاعات بیشتری به دست بیارم .
وقتی با عکس مغازه رو به رو شدم ، متوجه خرابی در و صندوق شدم ؛ ظاهرا دزدی توسط آدم معمولی نبوده و پای قدرت در میون بوده . به عکس دختر نگاه کردم ، موهای قهوهای کوتاه با کاپشن آبی ، به چهرش نمیخورد بتونه همچین خرابیای ایجاد کنه و واسم جالب بود ؛ متاسفانه پلیس گرفته بودش مگرنه میرفتم اونجا تا از نزدیک ببینمش.
~~~~~~
خپپ اینم از این.
بقیشو هنو ننوشتم بنویسم سریع میزارم^^
الان یه پارت واسه توضیحات و علامت های کاراکترا میزارم تا خوندش راحت شه براتون=)
- ۱۳.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط