رمان گناهکار قسمت نهم (754)
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
صدای تق تق کفشای زنونه روی سرامیکای بیمارستان نگاه هممون رو به اون سمت کشوند با دیدن مادر پدرام از جا بلند شدیم. پونه هم باهاش بود با چشمای سرخ و متورم مادرش نای راه رفتن نداشت و پونه زیر بازوشو گرفته بود.
جلوی ما ایستاد از حضورش اونم سر زده و ناگهانی هر هفت نفرمون متحیر بودیم نگاه کوتاهی به تک تکمون انداخت و روی من ثابت نگهش داشت جلو اومد که احساس کردم فرهاد به کم خودشو کشید سمتم لابد می ترسید بهم حمله کنه ولی از این مادر رنج کشیده با این نگاه غمگین بعید بود.
نگاهش توی چشمام بود با صدایی که لرزش و بعض کامل درش مشهود بود. گفت: تو زنشی؟
منظورشو متوجه نشدم به اتاق آرشام اشاره کرد. سرمو تکون دادم راه افتاد سمت اتاق سریع پشت سرش رفتم ولی پشت پنجره ایستاد
و توی اتاقو نگاه کرد آرشام زیر اون همه لوله و دستگاه چشماش بسته بود.
نگاهش روی آرشام بود ولی مخاطبش من بودم حامله ای؟
نگاهمو از روش برداشتم و آروم گفتم: بله
چند وقته؟
منظورشو از سوالایی که می پرسید نفهمیدم، ولی جواب دادم: سه ماه
دوستش داری؟ بچتو میگم.
بدون مکث گفتم: جونمه
برگشت و نگاهم کرد نگاهش با اینکه اشک آلود بود ولی لحنش جدی بود هنوز مادر نشدی و میگی جونته هنوز به دنیا اومدنش رو با چشمات ندیدی و میگی جونته هنوز توی بغل نگرفتیش و بوش نکردی و شبا بالا سرش ننشستی و از دهن خودت نکندی بذاری دهنش
می گی جونته من چی بگم دختر؟ من چی بگم؟
حالا که پی به منظورش برده بودم نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم چونم از بغض لرزید و سرمو انداختم پایین انگشت اشارشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد با دیدن صورت خیس از اشکش صورت منم خیس شد.
شوهر تو چقدر می خوای؟
به آرشام نگاه کردم نفسم بود همه چیزم بود بی اراده با عاشقانه ترین لحن ممکن زمزمه کردم همه ی عمر و زندگیمه
هیچی نگفت. سکوتشو که دیدم نگاهش کردم زل زده بود توی صورتم نتونستم سکوتشو معنا کنم حتی اون نگاه لرزونو
لب باز کرد و آروم گفت بچت از جونتم برات عزیزتره و شوهرت همه ی زندگیته حاضری بچتو بدی تا شوهرت زنده بمونه؟
متحیر نگاهش کردم دستمو به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم پونه کنارم ایستاد و معترضانه رو به مادرش گفت: مامان خواهش می کنم. ولی نگاه مادرش روی صورت رنگ پریده ی من بود از چی ترسیدی دختر جون؟ من که فقط حرفشو زدم نخواستم بچتو ازت بگیرم با بغض گفت: آره میدونم سخته حتی اگه حرفشو بشنوی حتی اگه یکی بیاد بهت بگه بازم چون میدی با اینکه فقط شنیدی با اینکه
حسش نکردی ولی بازم مرگو با چشمات می بینی
هق زدم تو رو خدا دیگه ادامه ندید. تو رو خدا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
صدای تق تق کفشای زنونه روی سرامیکای بیمارستان نگاه هممون رو به اون سمت کشوند با دیدن مادر پدرام از جا بلند شدیم. پونه هم باهاش بود با چشمای سرخ و متورم مادرش نای راه رفتن نداشت و پونه زیر بازوشو گرفته بود.
جلوی ما ایستاد از حضورش اونم سر زده و ناگهانی هر هفت نفرمون متحیر بودیم نگاه کوتاهی به تک تکمون انداخت و روی من ثابت نگهش داشت جلو اومد که احساس کردم فرهاد به کم خودشو کشید سمتم لابد می ترسید بهم حمله کنه ولی از این مادر رنج کشیده با این نگاه غمگین بعید بود.
نگاهش توی چشمام بود با صدایی که لرزش و بعض کامل درش مشهود بود. گفت: تو زنشی؟
منظورشو متوجه نشدم به اتاق آرشام اشاره کرد. سرمو تکون دادم راه افتاد سمت اتاق سریع پشت سرش رفتم ولی پشت پنجره ایستاد
و توی اتاقو نگاه کرد آرشام زیر اون همه لوله و دستگاه چشماش بسته بود.
نگاهش روی آرشام بود ولی مخاطبش من بودم حامله ای؟
نگاهمو از روش برداشتم و آروم گفتم: بله
چند وقته؟
منظورشو از سوالایی که می پرسید نفهمیدم، ولی جواب دادم: سه ماه
دوستش داری؟ بچتو میگم.
بدون مکث گفتم: جونمه
برگشت و نگاهم کرد نگاهش با اینکه اشک آلود بود ولی لحنش جدی بود هنوز مادر نشدی و میگی جونته هنوز به دنیا اومدنش رو با چشمات ندیدی و میگی جونته هنوز توی بغل نگرفتیش و بوش نکردی و شبا بالا سرش ننشستی و از دهن خودت نکندی بذاری دهنش
می گی جونته من چی بگم دختر؟ من چی بگم؟
حالا که پی به منظورش برده بودم نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم چونم از بغض لرزید و سرمو انداختم پایین انگشت اشارشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد با دیدن صورت خیس از اشکش صورت منم خیس شد.
شوهر تو چقدر می خوای؟
به آرشام نگاه کردم نفسم بود همه چیزم بود بی اراده با عاشقانه ترین لحن ممکن زمزمه کردم همه ی عمر و زندگیمه
هیچی نگفت. سکوتشو که دیدم نگاهش کردم زل زده بود توی صورتم نتونستم سکوتشو معنا کنم حتی اون نگاه لرزونو
لب باز کرد و آروم گفت بچت از جونتم برات عزیزتره و شوهرت همه ی زندگیته حاضری بچتو بدی تا شوهرت زنده بمونه؟
متحیر نگاهش کردم دستمو به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم پونه کنارم ایستاد و معترضانه رو به مادرش گفت: مامان خواهش می کنم. ولی نگاه مادرش روی صورت رنگ پریده ی من بود از چی ترسیدی دختر جون؟ من که فقط حرفشو زدم نخواستم بچتو ازت بگیرم با بغض گفت: آره میدونم سخته حتی اگه حرفشو بشنوی حتی اگه یکی بیاد بهت بگه بازم چون میدی با اینکه فقط شنیدی با اینکه
حسش نکردی ولی بازم مرگو با چشمات می بینی
هق زدم تو رو خدا دیگه ادامه ندید. تو رو خدا
- ۱.۵k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط