خون و عسل

part 25
_ هی کافیه یکم استراحت کن
فلور با دیدن دازای با جای شمشیرش به سرش ضربه زد و با اخم گفت
" تو توی قصر بودی من خبر نداشتم؟؟ "
_ خیر...جای خوش آمد گوییه؟
فلور پشتش رو بهش کرد و سریع برگشت و به همه جای برادرش نگاه کرد و بعد با نگرانی پنهانی گفت
" حالت خوبه؟ زخمی نشدی؟ کجا بودی احمق "
_ واو باورم نمیشه...نگرانم شدی بانوی یخی؟
فلور بد نگاهش کرد و گفت
" من کار دارم بهتره مزاحمم نشی "
_ تو هیچ کاری نداری...ما از قبل آماده بودیم و جنگی اگه رخ بده تن به تنه...نه لشگری
" خودت خوب میدونی حتی به یک کلمه ای که از دهنت خارج میشه اعتماد ندارم "
_ اینش برای من مهم نیست...از طرف پدر دستور گرفتم که متوقفت کنم
" چ...چی؟؟ ولی چرا "
_ چون من گفتم
" حواست هست همه چیو داری بهم میزنی؟ "
_ من مسئولیت حرفام رو بر عهده میگیرم
فئودور با لبخند سمتشون رفت که فلور احترام رسمی بهش گذاشت ولی دازای دست هاشو برد تو جیبش و لبخند کجی بهش زد...هر چند همه می‌دونستن دازای به هیچکس جز پدر احترام نمیزاره حتی برادر بزرگترش
" نی سان! حالت خوبه؟؟ "
" آره خوبم...دازای؟ "
_ فئودور!
نگاه هاشون در حال مبارزه بود و فضای سنگینی رو ایجاد کرده بودن
" اجازه نمیدم...دست از این کارات بردار "
_ نمیتونی جلومو بگیری.
" از اعتماد پدر سو استفاده نکن "
_ حق دخالت در این موضوع رو نداری جناب دوک
از کنارش رد شد و جوری که فقط خودش و فئودور بشنون گفت
_ تو شاهد اون ماجرا بودی...من کسی نبودم که مادرو کشت
" تو یه قاتل بی رحم و خودخواهی...تو لایق تاج تخت نیستی "
_ اینو من و پدر تایین میکنیم.
" بهت هشدار دادم دازای اوسامو...پاتو از گیلیمت دراز تر نکن وگرنه من در مقابلت می ایستم "
دازای پوزخندی بهش زد و اون مکان رو ترک کرد.
.....................
همه سر میز شام نشسته بودن بجز سوفیا
" سوفیا چان چرا نمیاد؟ "
_ حالش خوب نیست فکر کنم مریض شده...غذاش رو میگم ببرن اتاقش
فئودور تموم مدت حواسش به دازای بود که کار خطایی نکنه و خب مثل همیشه معمولی بود...از سر میز یهو بلند شد و بی هیچ حرفی میز رو ترک کرد. فلور هومی کشید ولی فئودور رفتنش رو با نگاه دنبال کرد و ائویی اصلا براش مهم نبود و پادشاه...به دنبال دازای رفت.
" چیزی شده دازای؟ چرا ازم خواستی به اتاق کارت بیام؟ "
_ پدر...میخوام راجب موضوع مادرمون باهاتون صحبت کنم
" الان ؟ یهویی؟ "
_ بله
" خیلی خب گوش میدم "
_ من قاتل مادر نیستم...احتمال میدم در جریان باشید
" خب؟ "
_ بعید میدونم قاتل رو نشناسید
پادشاه چشماش گرد شد و گفت
" منظورت چیه؟ "
_ فکر می‌کنید متوجه نیستم؟ من منتظر امروز بودم‌...امشب!
" ن...نمی‌فهمم "
_ شما دو روز مونده بود به مرگ ملکه به همسر خودتون با ائویی ساما خیانت کردید...اون شب ائویی حامله شد اما به دستور شما خواهر ناتنی ما سقط شد و این اتفاق بخاطر این افتاد که مادر ما چیزی نفهمه و میدونید دو روز بعد کی دست به کشتن ملکه زد؟ اون خود شما بودید با ائویی...ائویی سمت من زیاد نمیاد چون جسارت همچین کاری رو نداره...من بخاطر اینکه اعتبار اینکه پادشاه همسر خودشو به قتل رسونده رو حفظ کنم اعلام کردم از مادرم متنفرم در صورتی که اینطور نبوده...من هیچوقت اجازه نمیدم خون هیماری و مادرم بخاطر خودخواهی یه پادشاه پایمال بشه!
جمله آخر رو با لحنی مرموز گفت و سرشو پایین انداخت
_ خیلی صبر کردم تا امروز رو با چشمای خودم ببینم و بلاخره شد
صدای انفجار بلند شد که پادشاه با صورتی آشفته به دازای نگاه کرد و با لرز تو صداش گفت
" د...داری چه غلطی میکنی پسره احمق "
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

ابلیس

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

پزشک انتقال خون سیدنیEp1

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

پارت ۱۹۷

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط