007-آلما ویسکی - پارت ۴۳

....
007-آلما ویسکی - پارت ۴۳
....

ناتسو که حالا حالتی معلم‌گونه به خود گرفته بود، عینکی خیالی را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و گفت: «به نظرت به جای اینکه همون دفعه‌ی اول مستقیم بری سراغ مامانت، بهتر نیست که اون فکر کنه تو فقط یه شهروند عادی هستی که یه مشکل ساده داره؟ این‌طوری اگه خیلی اتفاقی مامانت کسی باشه که گره‌ی مشکلت رو باز می‌کنه، برای جبرانش دعوتش کن یه جایی... کم‌کم بهش نزدیک شو و بعد...»

آنیا که از این همه اطلاعات گیج شده بود، دست‌هایش را بالا آورد و گفت: «هی، صبر کن... صبر کن!»

ناتسو که وسط حرف زدن بود، با تعجب ساکت شد و به او نگاه کرد.

آنیا ادامه داد: « اصلا این چیزی که می گی چطوری قراره به من کمک کنه؟»

ناتسو لبخندی زد و با خیال راحت گفت: «کار سختی نیست. تو فقط باید ازش توی کاری که خوبه کمک بگیری.»

آنیا کمی مکث کرد و پرسید: «کاری که اون خوبه؟ منظورت مبارزه‌ست؟»

ناتسو سر تکان داد: «دقیقاً. با چیزایی که من از مامانت می‌دونم، اون با یه کم محبت سریع گول می‌خوره. طوری که اگه خاطراتت رو نمی‌دیدم، هیچ‌وقت باور نمی‌کردم اون یه قاتله. ولی خوشبختانه همین مهربونی و در عین حال جدی بودنش وقتی داره به آدم‌های بی‌گناه کمک می‌کنه، همون چیزیه که به نفع ماست.»

آنیا با دقت به حرف‌های ناتسو گوش می‌داد؛ او داشت نقشه‌ی دقیق خودش را توضیح می‌داد.

---

آنیا در راهروی مدرسه همراه با بکی قدم می‌زد و به حرف‌های او گوش می‌داد. بکی با لبخندی عمیق از روزش می‌گفت و آنیا هر از گاهی به او جواب می‌داد.

بکی با ذوق گفت: «...واقعاً خیلی بهم خوش گذشت.»

آنیا لبخندی واقعی زد و گفت: «خوشحالم که وقت خوبی رو گذروندی، بکی.»

بکی لحظه‌ای فکر کرد و بعد ادامه داد: «آلما چان... تو و ناتسو سان باید خیلی تنها باشین، نه؟»

آنیا جا خورد و در دلش فکر کرد:
«چ... چرا یه‌دفعه داره در مورد من و اون می‌پرسه؟ آخه من از کجا بدونم اون راجع به گذشته‌اش دقیقاً چه دروغایی گفته... باید یه‌جوری بحث رو عوض کنم.»

لبخندش کمرنگ شد و گفت: «خ... خب، نه... زیاد.»

بکی در ذهن خودش نتیجه گرفت:
«آلما چان به نظر ناراحت میاد، پس احتمالاً داره دروغ می‌گه تا خودش رو قوی نشون بده.»

آنیا که رنگش پریده بود، با عجله گفت: «ب... بکی، من واقعاً تنها نیستم.»

بکی آهی کشید و گفت: «اشکالی نداره، آلما چان. من اینو فقط به این خاطر پرسیدم که تو گاهی توی خودت می‌ری. فکر کردم شاید به خاطر اینه که مامان و بابای تو و ناتسو سان زیاد باهاتون وقت نمی‌گذرونن.»

آنیا از تعجب دهانش کمی باز ماند و در ذهنش فریاد زد:
«ج... جـااااان؟ مامان و بابای... من و اون؟ کدوم مامان و بابا؟ دقیقاً چه دروغایی به این بیچاره‌ها گفته؟»

او با خنده‌ای مصنوعی گفت: «اوه... ممنونم که نگرانم بودی، بکی... راستی، شنیدی نمرات امتحان قبلی رو روی تابلو زدن؟ کنجکاو نیستی؟ بریم ببینیمشون.»

سپس قدم‌هایش را تندتر کرد تا به سمت تابلو برود، اما بکی از پشت او را گرفت و گفت: «اون نمرات یه هفته‌ست که روی تابلوعه، آلما چان، و ما اولین نفر دیدیمشون. یادت نمیاد؟»

آنیا که تازه متوجه اشتباهش شده بود، خنده‌ی کوتاه دیگری کرد و با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند، گفت: «هه هه، راست می‌گی... خب چطوره که...»

او دنبال راهی می‌گشت، اما چیزی به ذهنش نمی‌رسید. بکی آهی کشید و گفت: «آلما چان، اگه نمی‌خوای چیزی بگی، فقط بگو نمی‌خوای چیزی بشنوی.»

آنیا سریع گفت: «م... منظورم این نبود.»

سپس در دلش فکر کرد:«خدا لعنتت کنه، ناتسو.»

بکی هم در ذهن خودش نتیجه گرفت:
«آلما چان ناراحت به نظر میاد... شاید اصلاً نباید چیزی می‌گفتم.»

آنیا که افکار بکی را می‌شنید، نمی‌دانست چه واکنشی نشان بدهد. فقط گفت: «م... من...»

بکی با لبخندی آرام گفت: «آلما چان، دیگه باید برگردیم کلاس.»

آنیا جواب داد: «باشه...»

آن‌ها به کلاس برگشتند و بلافاصله بعد از تعطیل شدن مدرسه، آنیا ناتسو را دید که با خوشحالی به سمتش دست تکان می‌دهد.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۰)

007-پنهان در مه - پارت ۹۸

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

پارت ۸ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا انیا و دامیل تنها شدن گ...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

پارت ۹ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو نویسندهدامیل : چیشد میاد انی...

بعد از امتحان هند اسامی رو گفت که کی یا نفر اول هستند کلویی:...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط