{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت یازدهم×پارت یک

×قسمت یازدهم×پارت یک
_اهکی..‌نجس کدرمونم کرد...اصلا خودت به چه حقی داری اسم رفیق فاب منو به زبون میاری!؟
_رفیق فابت!؟من همه رفیفای ایمانمو میشناسم...توام خداروشکر جزوشون نیستی..فقط یدونست که ...که فرصت نشده ببینمش
_ایمانه ماهم تاحالا ایمان کسی نبوده...فقط..یه دختره بود..که..که سپهر میگف..
هردوشون ساکت و متعجب به هم نگاه میکردن...از اینکه اون دختری که علی بهش خورده فرشته باشه زیادخوشم نیومد...ولی در کمال خونسردی با لبخند کجی روبهشون گفتم:فرشته،علی دوستم که چند بار خواستم معرفیش کنم نشد
علی،فرشته عشقم که سپهر درموردش بهت گفته بود
هردوشون انگاری شرمنده شده بودن
همه بچه ها از خنده ریسه میرفتن...تهش فرشته اومد نزدیک وخیلی خانومانه رو به علی گفت:میشه بلند شید من اینجا‌بشینم!؟
علی هم با وقار گفت:مجبور نیستم جای خودمو به شما ببخشم
صدای فرشته بالا رفت:من مجبورت میکنم..
__نمیتونی
_میتونم
_میگم نمیتونی
_میگم میتووووونمممم
_اصلا تصمیمو به ایمان میدیم
_باشه..و حالا خواهی دید که کی کنار ایمان میشینه
_میبینیم
_ایمان من بشینم اینجا یا این!؟
_این به درخت میگن
_درخت حداقل میوه میده..توکه همونم نمیدی
_چرا میدم...میخوای!؟
_چیو!؟
_میوه رو
_ایمان ببین چه بیشعوره
با خنده گفتم:بسه بابا بسه..چقد شماها باهم کل میندازین اخه
بعد روبه میلاد که اون طرفم نشسته بود گفتم:داداش قربون پات بلند شو یکی از این‌دوتا اینجا بشینه
میلاد با خنده بلند شد و فرشته کنارم نشست
دستاشو بغل کرد و زیر لب غر زد و ریچارد بار علی کرد
علی هم‌اون سمت من مثه زنبور وز وز میکرد
خدا صبر عیوب به من بده از دست این دوتا
میلاد رفت واسه همه از دکه شیر موز بگیره
وقتی برگشت و به همه یدونه تعارف کرد نوبت فرشته که رسید اروم بهش گفت:بفرمایید فرشته خانوم
_خیلی ممنون اقا میلاد
از صمیمیت بینشون حرصم گرفت
من راضی تر بودم رابطه فرشته با همه پسرا شبیه مثه ماله علی بود
ولی مثه میلاد انقدر باهاشون راحت نبود
بیخیال شدم و با بچه ها گرم حرف زدن‌شدیم
سحر رو به من گفت:اقاایمان شماکلاس طراحی میزارین!؟
_اره چطور!؟
_میخواستم یه جایی واسه تقویت طراحیم برم که سپهر شمارو معرفی کرد
کی کلاس دارین بیام واسه ثبت نام!؟
_امروز بعد از ظهر ساعت ۴
_اهان باشه ممنون
_خواهش میکنم
با این حساب امروز روز پر کاریه...بعد‌دانشگاه باید برم شرکت بعدم کلاس
پوووف
کلاسای بعدی‌رو دیر نرسیدم و با کسی دعوام نشد ...بعد دانشگاه با فرشته رفتیم شرکت
بابا بزرگ یه شرکت لوازم یدکی‌ کامپیوتر و‌اینارو داشت
دائما هم باید واسه کارش سفر کاری میرفتی
وقتی‌رسیدیم با فرشته رفتیم اتاق کارم
با همه سلام علیک کردم
واسه اینکه فرشته باهامه نگرانی نداشتم
چون بابابزرگ اخلاق جالبی داشت
میگفت پسر میتونه تا قبل از متاهل شدنش‌ هرچقدر دلش میخواد دختربازی کنه
از این اخلاقش خوشم میومد
توی اتاق کارم کتمو ‌اویزون جالباسی کردم و پشت میزم نشستم
چندتا کار اداری که بابا بزرگ بهم واگذار مرده بود رو تکمیل کردم
فرشته هم مشغول دید زدن شرکت و ور رفتن به گوشیش‌بود
تا سه و نیم وضع همین بود
با فرشته از اشپزخونه شرکت غذا گرفتیم خوردیم
کلی هم خندیدیم
دیگه سه و نیم بود که از شرکت خارج شدیم
توی سالن شرکت به باربد برخورد کردم
تقریبا میشد گفت بعدمن جوون ترین کارمند شرکت باربد بود
وقتی چشمش به فرشته خورد با خنده گفت:فرشته تو اینجا چیکار میکنی؟؟
فرشته که صدای باربد رو شنید برگشت طرفش و با تعجب گفت:باربد
بعد از ذوق زیاد پرید بغلش
اصلا از این کارش خوشم نیومد
به جرأت میتونم بگم از حرص قرمز شده بودم
چرا رابطش با پسرا انقد صمیمانه است!؟
از بغل هم که اومدن بیرون باربد گفت:فرشته کوچولو دلم واست تنگ شده بود..اینجا کجا!؟تو کجا!؟
با عصبانیت کنترل شده ای گفتم:خیلی ببخشید میشه یکی به من توضیح بده اینجا چه خبره!؟
فرشته برگشت سمتم..معلوم بود از طرز حرف زدنم شکه شده
_باربد همسایه قبلیمونه..خیلی باهم صمیمی بودیم
اهان کشداری گفتم و دست فرشته رو گرفتم..محکم فشارش دادم و گفتم :باربد جان من دیرم شده..فرشته بازم‌میاد اینجا همو یه دل سیر میبینین...خدانگهدار
بعدم فرشته رو با خودم کشیدم و بردم بیرون
دائم داشت تقلا میکرد دستشو از دستم بکشه بیرون...ولی بهش اجازه نمیدادم
توی ماشین شروع کرد به غرغر و اعتراض:چته ایمان!؟چرا اینجوری میکنی!؟
جوابی نداشتم بدم..زبونم قفل کرده بود از اینکه بگم چرا با پسرا انقد صمیمی و اونم جوابی بده که باعث بشه ضایع بشم
چیزی نگفتم
دستی توی موهام کشیدم و تا خود خونشون چیزی نگفتم
اونم روشو از برگردونده بود و به دنیای بیرون پنجره نگاه میکرد
اشکال نداره ایمان
ناراحت نباش
چیزی نشده که
همه عاشقا گاهی باهم دعواشون میشه
جای نگران نداره که
وقتی رسیدیم خونشون بدون هیچ حرفی خداحافظ خالی گفت و ازم دور شد
دیدگاه ها (۱۸)

×قسمت یازدهم ×پارت دواعصابم خراب شده بودکلافه رفتم کلاس و تا...

×قسمت یازدهم×پارت سهحرفام که تموم شد بابا بزرگ تو سکوت نفس ع...

×قسمت دهم×پارت چهاراز صدای تق و تق شیشه بیدار شدمبه شیشه ماش...

×قسمت دهم×پارت سه_ایمااااانایمااااااااااانبلند شو ماماناین ز...

ارباب خشن من ۲۰

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

part 6که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بال...

رومان عشق مافیا پارت 30از زبان ا/تضد عفونی کردن زخماش تموم ش...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

وقتی بچتون گم میشه P³با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حوا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:57سارانگ ناگهان بلند شد.& اوه...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_5خواستم بیشتر دقت کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط