عشق بی پایان قسمت چهارم

قسمت چهارم:

بهوش اومدم منو بسته بودن کار ستون توی کارگاه آسلی هم روی صندلی

یارو:بیدار شدی

آسلی:از جونمون چی خواید بذارید بریم

یارو هم رفت یه چای اورد که توش قرص ریخته بود منم دیدم

گفتم:آسلی حواست باشه یارو توی چای قرص ریخته

بعد توسط یکی از مردا با دستمال بیهوش شدم

آسلی:چیکار میکنی برای چی بیهوشش کردی

یارو:انقدر حرف نزن بخورش خوشگله

آسلی:ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم

یارو خواست چای رو به آسلی بده آسلی با پاش زد زیر لیوان چای و چای ریخت روی یارو آسلی هم سعی کرد دستاشو باز کرد که اون یکی اومد

مرده:بگو شماره دوست پسرت چنده

آسلی:حفظ نیستم

مرده:حرف بزن

آسلی:نمیفهمی میگم بلد نیستم من دوست پسر ندارم

مرده:خودتو نزن به اون راه

آسلی چیزی نگفت یارو هرکار کرد آسلی حرف نزد

مرده:حرف نزدن چیزی رو حل نمیکنه نمیخوای حرف بزنی

آسلی تا دید مرده نزدیک شد زد لای پای مرده و فرار کرد ولی خسته شد ایستاد تا بره سمت در یکی از مردا اومد و خواست برگرده که اون یکی مرده گرفتش

مرده:میریم هتل باید این دختره رو از کاری که کرد پشیمون کنم

گفتم:ولم کنید کجا میریم فکر کردید می تونید قسر در برید مطمئن باشید پلیس میاد و مارو نجات میده میدونید این کارتون چه جرم سنگینی داره میرید زندان

مرده:نه بابا راه بیوفت

مردا هم آسلی رو بردن من بهوش اومدم سریع دستامو باز کردم و فرار کردم اما یکی از مردا منو دید توی راه گمم کرد داشتم میدویدم که پام پیچ خورد و افتادم حالم اصلا خوب نبود گوشیم رو روشن کردم دیدم جونگمین پیام داده زنگ بزن بهش زنگ زدم ساعت دوازده شب بود جونگمین و هیون میخواستن بخوابن هیون تخت بغل دستی جونگمین بود

هیون:کیه

جونگمین:همون دختره

گفتم:وای جواب بده دیگه

جونگمین هم جواب داد

جونگمین:چی شده بهم زنگ میزنی

گفتم:کمکم کن تورو خدا به کمکت احتیاج دارم توی بعد دردسری افتادم لطفا خودتو برسون نمیدونم کجا هستم

جونگمین:چی باشه اومدم لوکیشن بده اصلا نترس آروم باش

گفتم:باشه فقط عجله کن حالم خوب نیست

بعد تلفن رو قطع کردم تا اومدم بلند بشم مرده منو دید و اومد منو زمین زد دوتا دستامو گرفته بود

گفتم:ولم کن خواهش میکنم کاریم نداشته باش بذار برم

مرده:فکر کردی میتونی فرار کنی

مرده دستامو بست و منو کشون کشون برد کارگاه و منو گذاشت کنار ستون و رفت کمک اون یکی تا آسلی رو ببرن همون لحظه در کارگاه باز شد هیون و جونگمین اومدن

آسلی:ولم کنید

مرده با دستمال جلو دهن آسلی رو گرفت و آسلی گیج شد و روی زمین افتاد و همه جارو تار دید حتی هیون رو بعد بیهوش شد هیون و جونگمین با مردا درگیر شدن و مردا فرار کردن منم دیگه حالم خوب نبود تحمل نداشتم از حال رفتم جونگمین اومد پیشم گیج بودم

جونگمین:حالت خوبه

گفتم:ازت متنفرم

و بیهوش شدم جونگمین و هیون مارو کول کردن

هیون:دیروقته بریم خونه من

خلاصه رفتیم خونه ی هیون هیون آسلی رو برد طبقه ی بالا واسش قهوه و حوله برد تا گرم بشه منم با جونگمین توی نشیمن بودیم روی مبل با حوله موهامو خشک میکردم


جونگمین:یه چیزی بخور زیر بارون بودی امشب یکم هوا سرده باید گرم بشی

گفتم:نمیخواد نگران من باشی

جونگمین:چرا انقدر با من بدی مگه من چیکارت کردم مشکلت چیه

گفتم:تو همش مرموزی مشکوک هستی شماره ی منو از کجا داری اونم که اتفاقی توی خونه شما افتاد امروز هم سر راهم سبز میشی

به قهوه نگاه کردم بدم نیومد بخورم و کمی خوردم و گرم شدم

جونگمین:مطمئنم تو هم به کسی احتیاج داری که کاملت کنه

گفتم:نه خیر خودم برای خودم خوبم مثلا به کی نیاز دارم؟

جونگمین:ولی این ظاهرته باطنت یه چیز دیگه رو نشون میده

گفتم:اینطور نیست

جونگمین:ولی چهرهت اینو نمیگه

گفتم:چی

جونگمین منو بوسید شوکه شدم خیالم هم راحت شد از طرفی و آروم هم شدم

گفتم:باشه حق با توئه

جونگمین:راستی اسمت چیه

گفتم:چطور؟

جونگمین:اخه خب آه ولش کن من خودمو معرفی میکنم پارک جونگمین هستم و تو؟

گفتم:پارک دریا

جونگمین:در چی؟

گفتم:ببین دریا دریا

جونگمین:دربا نه دربا اه نمیشه تو اسم آسون تری نداری

گفتم:نه همین که هست

جونگمین:اخه نمیشه ببین دریا اوا شد تونستم اخ جون دریا دریا وای دریا موفق شدم

جونگمین منو رو بغل کرد تعجب کردم

جونگمین:ما توی اسم های کره ای دریا نداریم تو کره ای نیستی نه؟

جونگمین بهم نزدیک شد و بهم دقت کرد

جونگمین:نه کره ای نیستی ژاپنی هم که نیستی بعنی نمیتونی باشی پس اهل کجایی حدس بزنم اه نمیشه تو بگو

گفتم:آره نیستم اهل ایرانم

جونگمین:ایران؟ من توی ایران طرفدار زیاد دارم یعنی تو یه کازوک هستی

گفتم:طرفدار؟

جونگمین:آره معروفم منو نمیشناسی؟ دابل اس رو چی

گفتم:نه

جونگمین خلاصه واسم راجب دابل اس و خودش توضیح داد انقدر حرف زدیم که جفتمون اونجا روی مبل خوابمون برد
دیدگاه ها (۲)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️با چشم‌های پر از اشک از مدرسه بیرون اوم...

bts

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

💗🤍

هر وقت میرم ایستگاه صلواتی

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

عشق بی قید و شرط پارت اوللل

رمان اسیر خان پارت بیست و دوم ۲۲

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط