پارت16
((یک هفته بعد) ویو تهیون)
توی این یکهفته من خیلی بهتر شدم و از امروز میتونم به کار هام برسم. توی این یک هفته بومگیو و بقیه خیلی بهم کمک کردن
توی جلسه بودیم که یکهو یه چیزی مثل کپسول پرت کردن داخل و همه مون بی هوش شدیم
(یک ساعت بعد)
کم کم لیای چشم هامو باز کردم دیدم بقیه هم کم کم به هوش میان اما بومگیو نیست فکر کردم زود تر رفته رفتم بیرون و با سرعت رفتم دم در اتاقش در زدم...... کسی جواب نداد دوباره زدم و باز هم کسی جواب نداد
در باز کردم و رفتم داخل دیدم کسی نیست.. ترسیدم.... نکنه بلایی سرش اومده... یا نکنه... نه نه... نکنه گروگان بگیرنش
(ویو بومگیو)
ایرن(اسم رئیس گروگان گیران):خب چوی بومگیو
بومگیو:....
ایرن:قرار به درک واصل شی خب ما تورو گرو گان گرفتیم و احتمالا البته احتمالا نه حتما میمیری
نه من نمیخوام بمیرم...... صدای قدم های یه نفر بهم نزدیک شد به یه جسم سرد روی پیشونیم گذاشت.... اسلحه بود.....
(ویو تهیون)
قطعا کار ایرن هست یک بار دیگه هم از ما گروگان برده بود ولی اگه این همون بلا رو سر بومگیو بیاره چی؟
تهیون:یونجون همه ی افراد از باند تحویل تا باند جمله رو جمع میکنی باید بریم پیش ایرن
یونجون:چرا؟
تهیون:یه نفر رو گروگان گرفته
یونجون:کیو؟
تهیون:بومگیو
یونجون:چشم
(یک ساعت بعد) (دم در پایگاه ایرن)(ویو بومگیو)
تق توق تق توق
ایرن:صدای چیه؟
$:نمیدونم
ایرن:برو ببین
$:چشم
اومد جلو و تفنگش گذاشت روی پیشونیم ترسیده بودم خیلی چشم هام داشت سیاهی میرفت ولی نه من قوی هستم باید تاقت بیارم
یکهو در سالن باز شد و
تهیون:بازی تمومه ایرن
ایرن:به به آقای کانگ خیلی وقته زیارتتون نکردیم قربان
تهیون:دهنتو ببند و اون بیگناه رو آزاد کن
ایرن:چرا آزادش کنم؟
تهیون:چون اگه آزادش نکنی میکشمت
اسلحه رو بیشتر روی سرم فشار داد و گفت:فعلا که برتری دست منه اگه بخوام میتونم همین الا کار این نکبت رو تموم کنم(✍️✍️:دهنتو ببند زنیکه به بومگیو من میگی نکبت)
داشت نفسم تموم میشد و کم کم بدنم همه چیز رو ول کرد
(ویو تهیون)
دیدم بومگیو داره بدنش شل میشه..... ای وای نه مریضیش دیگه وقت برای تلف کردن نبود تفنگم رو سریع بیرون آوردم و زدم توی قلب ایرن که پخش زمین شد بقیه اومد منو پوشش دادم من رفتم سراغ بومگیو دسو پاهاشو باز کردم و افتاد تو بغلم چشم هاش بسته بودن و نفس نمیکشید
تهیون:بومگیو.... بومگیو
سریع بلندش کردم بدنش مثل یخ شده بود داشتم اشک میریختم و میدویدم رسیدم به ماشین بومگیو رو گذاشتم عقب و خودم رانندگی کردم حدود پنج تا چراغ قرمز رو رد کردم و نزدید بود با یه ماشین تصادف کنم
رفتم بیمارستان جلو پارک کردم بومگیو رو برداشتم و رفتم داخل
تهیون:پرستار..... پرستار....
#(.پرستار):چیه آقا ما اینجا مریض داریم
تهیون:هیونگم حالش خوب نیست
برانکارد آوردن و من بومگیو رو روش گذاشتم بردنش اتاق دکتر وقتی بیرون اومد
تهیون:چی شد آقای دکتر
دکتر:خب ایشون چند لحظه قلب و شش توی شک رفتن و از کار افتادن اما الا حالشون خوبه ولی...
تهیون:ولی چی؟
دکتر:ولی باید بیشتر مراقبش ن باشید اگه یه دقیقه دیر تر میرسیدی ممکن بود که بیمار رو از دست بدیم
چی از دستش بدم نه من هنوز تازه بهش اعتراف کردم حالا از دستش بدم
تهیون:چشم حواسم بهش هست.... میتونم ببینمش؟
دکتر:بله بفرمایید
توی این یکهفته من خیلی بهتر شدم و از امروز میتونم به کار هام برسم. توی این یک هفته بومگیو و بقیه خیلی بهم کمک کردن
توی جلسه بودیم که یکهو یه چیزی مثل کپسول پرت کردن داخل و همه مون بی هوش شدیم
(یک ساعت بعد)
کم کم لیای چشم هامو باز کردم دیدم بقیه هم کم کم به هوش میان اما بومگیو نیست فکر کردم زود تر رفته رفتم بیرون و با سرعت رفتم دم در اتاقش در زدم...... کسی جواب نداد دوباره زدم و باز هم کسی جواب نداد
در باز کردم و رفتم داخل دیدم کسی نیست.. ترسیدم.... نکنه بلایی سرش اومده... یا نکنه... نه نه... نکنه گروگان بگیرنش
(ویو بومگیو)
ایرن(اسم رئیس گروگان گیران):خب چوی بومگیو
بومگیو:....
ایرن:قرار به درک واصل شی خب ما تورو گرو گان گرفتیم و احتمالا البته احتمالا نه حتما میمیری
نه من نمیخوام بمیرم...... صدای قدم های یه نفر بهم نزدیک شد به یه جسم سرد روی پیشونیم گذاشت.... اسلحه بود.....
(ویو تهیون)
قطعا کار ایرن هست یک بار دیگه هم از ما گروگان برده بود ولی اگه این همون بلا رو سر بومگیو بیاره چی؟
تهیون:یونجون همه ی افراد از باند تحویل تا باند جمله رو جمع میکنی باید بریم پیش ایرن
یونجون:چرا؟
تهیون:یه نفر رو گروگان گرفته
یونجون:کیو؟
تهیون:بومگیو
یونجون:چشم
(یک ساعت بعد) (دم در پایگاه ایرن)(ویو بومگیو)
تق توق تق توق
ایرن:صدای چیه؟
$:نمیدونم
ایرن:برو ببین
$:چشم
اومد جلو و تفنگش گذاشت روی پیشونیم ترسیده بودم خیلی چشم هام داشت سیاهی میرفت ولی نه من قوی هستم باید تاقت بیارم
یکهو در سالن باز شد و
تهیون:بازی تمومه ایرن
ایرن:به به آقای کانگ خیلی وقته زیارتتون نکردیم قربان
تهیون:دهنتو ببند و اون بیگناه رو آزاد کن
ایرن:چرا آزادش کنم؟
تهیون:چون اگه آزادش نکنی میکشمت
اسلحه رو بیشتر روی سرم فشار داد و گفت:فعلا که برتری دست منه اگه بخوام میتونم همین الا کار این نکبت رو تموم کنم(✍️✍️:دهنتو ببند زنیکه به بومگیو من میگی نکبت)
داشت نفسم تموم میشد و کم کم بدنم همه چیز رو ول کرد
(ویو تهیون)
دیدم بومگیو داره بدنش شل میشه..... ای وای نه مریضیش دیگه وقت برای تلف کردن نبود تفنگم رو سریع بیرون آوردم و زدم توی قلب ایرن که پخش زمین شد بقیه اومد منو پوشش دادم من رفتم سراغ بومگیو دسو پاهاشو باز کردم و افتاد تو بغلم چشم هاش بسته بودن و نفس نمیکشید
تهیون:بومگیو.... بومگیو
سریع بلندش کردم بدنش مثل یخ شده بود داشتم اشک میریختم و میدویدم رسیدم به ماشین بومگیو رو گذاشتم عقب و خودم رانندگی کردم حدود پنج تا چراغ قرمز رو رد کردم و نزدید بود با یه ماشین تصادف کنم
رفتم بیمارستان جلو پارک کردم بومگیو رو برداشتم و رفتم داخل
تهیون:پرستار..... پرستار....
#(.پرستار):چیه آقا ما اینجا مریض داریم
تهیون:هیونگم حالش خوب نیست
برانکارد آوردن و من بومگیو رو روش گذاشتم بردنش اتاق دکتر وقتی بیرون اومد
تهیون:چی شد آقای دکتر
دکتر:خب ایشون چند لحظه قلب و شش توی شک رفتن و از کار افتادن اما الا حالشون خوبه ولی...
تهیون:ولی چی؟
دکتر:ولی باید بیشتر مراقبش ن باشید اگه یه دقیقه دیر تر میرسیدی ممکن بود که بیمار رو از دست بدیم
چی از دستش بدم نه من هنوز تازه بهش اعتراف کردم حالا از دستش بدم
تهیون:چشم حواسم بهش هست.... میتونم ببینمش؟
دکتر:بله بفرمایید
- ۴.۹k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط