{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی را دوست دارم

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
دیدگاه ها (۲۶)

شب بود و شمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و...

ﯾﮏ‌ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ...ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺭﻣﻦﺍﺯ ﺑﺪِ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺯ...

ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﻟﻢ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﻏﻤﯽ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯ ﻭ ﺑﻐﺾ ﺁ...

============آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدمهمه آنها که ...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

تقدیم به جانانم🌸🧿❤🌸سیه مژگان زیبایی شبیه یک پری دارمتنور گرم...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

نشان سوخته.

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

رمان عشق مافیا پارت 6 از زبان ا/تبردم سمته اتاقم با پاش در ر...

بالاخرههههه دارم پارت مینویسمممبچه ها قول میدم ازین به بعد ت...

پارت‌ ۸(ویو‌ تهکوک)«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخور...

درود ، چطورید قشنگام ؟ گفتم یه بیوگرافی از خودم بدم 😁خب اول ...

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط