𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۶
چرا؟ +
_... نمیدونم
دکتر رفتی؟ +
_نه
دیوونه، سعی کن بخوابی +
_دردم که تموم بشه خودبهخود از خواب بیهوش میشم.
جونگکوک خنده بیصدایی کرد.
خب خوبه +
چند روزی از ملاقات مخفی و یکطرفهاش با اون مهمون ناخونده گذشته بود، اما هنوز هم استرس از وجودش کنار نرفته بود. لیوان آب رو روی میز گذاشت و زبونش رو روی لبهاش کشید. لبخند محوی زد و به گل رز قرمز داخل لیوان پایهدار نگاه کرد.
وقتی یادش میاومد جونگکوک دیشب چقدر با قبلش فرق میکرد و چقدر ورژن عاشقش ستودنیه، میخواست از ذوق جیغ بزنه. وقتی با یه بوسه ملایمی که مهمون لبهاش کرد، شاخه گل رز رو به دستش داد
دستهای مردونهای رو دور کمرش و لبهای گرمی رو روی گردنش حس کرد.
خنده توگلویی کرد و برگشت و بوسهای زیر لبهای جونگکوک زد. جونگکوک دستهاش رو از دور کمر دختر جدا نکرد و بیشتر اون رو به خودش فشرد.
به گل نگاه میکردی ماه کوچولو؟ +
_ماه کوچولو؟
هومم، تو ماه منی که آسمون تاریک شبم رو روشن کرده، چون + کوچولوی نیموجبیای میشی ماه کوچولو.
لیویا خندید و با علاقهای که از چشمهاش مشخص بود بهش نگاه کرد. موهای کنار گوشش رو مرتب کرد.
_آره داشتم به گلایی که یکی بهم داده نگاه میکردم.
جونگکوک ابروهاش رو بالا داد و با حالت پرسشی همراه با شوخی سرش رو پایین آورد و به چشمهای دختر خیره شد: عو، یکی کیه؟
_اممم.. یکی که خیلی دوسش دارم. میشناسیش؟
نمیدونم شاید بشناسم +
_خب پس بذار مشخصاتش رو بهت بگم ببینم میشناسی. اَهووم، بگو ببینم +
_عاممم، یکی آقای خیلی خوشتیپه.
واو +
_چشماش اینقدر زیباست که همه زندگیم توش خلاصه میشه.
جونگکوک لبخند آرومی رو لبش نشست و در سکوت بهش گوش داد.
_موهاش اینقدر نرمه که دوست دارم همیشه بهشون دست بزنم، آغوشش اینقدر گرم و امنه که دوست دارم تا ابد اون تو زندونی بشم، لباشم خیلی خوشمزهس.
جونگکوک بلند خندید و با دستهاش موهای دختر رو نوازش کرد.
پس اون آقا خیلی خفنه نه؟ +
_خیلی
تو هم خیلی دوسش داری آره؟ +
_خیلی زیاد، حتی بیشتر از خودش.
بیشتر از خودش؟ +
_بیشتر از چیزی که اون منو دوست داره.
ولی من فکر میکنم نمیتونی دوست داشتنشو با چیزی مقایسه +
_کنی
جدی میگی؟
_آره
سرش رو از سینه جونگکوک برداشت و از پایین نگاهش کرد.
_ولی من بیشتر دوسش دارم.
خب پس جفتتون به یه اندازه همو دوست دارید +
_قبوله
خب بیا حالا یه چیزی واسه کسی که دوسش داری درست کن +
_گشنشه.
مگه اونی که دوسش داری اینجاست؟
_آره.
بدو درست کن +
_خب چی درست کنم؟ بلد نیستم.
نمیدونم، با این وضع چجوری میخوای باهاش ازدواج کنی؟ +
_فعلاً ازم خواستگاری نکرده که.
شاید بکنه +
_خب حالا اون موقع یه فکری میکنم.
اگه هر روز پول غذا بده ورشکستش میکنی +
_خب چیکار کنم؟ بلد نیستم.
جونگکوک خندید و دست از اذیت کردنش برداشت.
حتی اگه بلدم باشی نمیذارم کاری کنی، برات خدمتکار میگیرم تا + دست به سیاه و سفید نزنی.
لیویا لبخند دندوننمایی زد و با عشوه از کنارش رد شد.
موهات خیلی بلندتر شدهها +
_آره دیگه، از وقتی که اومدم پیشت کوتاهش نکردم.
خوبه +
_تو دوست داری موهام بلند بشه یا کوتاه؟
من خودتو دوست دارم +
_واوو، جونگکوکشی حرفای قشنگ میشنوم.
تازه اولشه، کجاشو دیدی؟ خب پس من میرم غذا بگیرم بیام +
_باشه زود برو زودم بیا.
باشه، سوئیچمو ندیدی؟ +
_رو میز کنار مبله.
اوکی، از خونه بیرون نرو تا برگردم، باشه؟ +
_باشه، مواظبم، خیالت جمع.
کتش رو برداشت و بوسه سریعی به گونه لیویا زد و از خونه خارج شد.
سوار ماشین شد و بعد از روشن کردن ماشین از محوطه خونه خارج شد.
با تصور چهره لیویا خندهای کرد: دختره دیوونه.
یک ربع از رفتن جونگکوک گذشته بود، اما تو همین زمان کم هم دلتنگی رو حس میکرد.
با صدای کوبش در از جاش بلند شد. به همین زودی اومد؟ حتماً یه چیزی جا گذاشته.
بلوزش رو صاف کرد و دستش رو روی دستگیره در گذاشت و در رو باز کرد.
_چرا اینقدر زود
با دیدن چهرهاش تمام بدنش یخ کرد و با جیغ بلندی در رو بست. دستش رو روی دهانش گذاشت. چجوری پیداش کرده بود؟ به صداهای کوبیدن در اهمیت نمیداد و صداش رو خفه کرده بود.
باز کن این درو:
_برو از اینجا، اصلاً تو کی هستیی؟
مرد پوزخندی زد و با صدای بلندی گفت: نمیدونی کیم آره؟؟ ولی من خوب میدونم تو کی، خوب میشناسمت. باز کن درو.
لیویا جیغ بلندی کشید:
_دست از سرم بردار!
فکر کردی راحتت میذارم؟ بیچارت میکنم. همه چیز و به اون پسر احمق میگم.
لیویا وحشتزده از در فاصله گرفت و سرش رو به طرفین تکون داد.
_تو این کارو نمیکنی!
بار دیگر مرد محکم به در کوبید و با فریاد گفت: باز کن این درو تا اون احمق نیومده.
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۶
چرا؟ +
_... نمیدونم
دکتر رفتی؟ +
_نه
دیوونه، سعی کن بخوابی +
_دردم که تموم بشه خودبهخود از خواب بیهوش میشم.
جونگکوک خنده بیصدایی کرد.
خب خوبه +
چند روزی از ملاقات مخفی و یکطرفهاش با اون مهمون ناخونده گذشته بود، اما هنوز هم استرس از وجودش کنار نرفته بود. لیوان آب رو روی میز گذاشت و زبونش رو روی لبهاش کشید. لبخند محوی زد و به گل رز قرمز داخل لیوان پایهدار نگاه کرد.
وقتی یادش میاومد جونگکوک دیشب چقدر با قبلش فرق میکرد و چقدر ورژن عاشقش ستودنیه، میخواست از ذوق جیغ بزنه. وقتی با یه بوسه ملایمی که مهمون لبهاش کرد، شاخه گل رز رو به دستش داد
دستهای مردونهای رو دور کمرش و لبهای گرمی رو روی گردنش حس کرد.
خنده توگلویی کرد و برگشت و بوسهای زیر لبهای جونگکوک زد. جونگکوک دستهاش رو از دور کمر دختر جدا نکرد و بیشتر اون رو به خودش فشرد.
به گل نگاه میکردی ماه کوچولو؟ +
_ماه کوچولو؟
هومم، تو ماه منی که آسمون تاریک شبم رو روشن کرده، چون + کوچولوی نیموجبیای میشی ماه کوچولو.
لیویا خندید و با علاقهای که از چشمهاش مشخص بود بهش نگاه کرد. موهای کنار گوشش رو مرتب کرد.
_آره داشتم به گلایی که یکی بهم داده نگاه میکردم.
جونگکوک ابروهاش رو بالا داد و با حالت پرسشی همراه با شوخی سرش رو پایین آورد و به چشمهای دختر خیره شد: عو، یکی کیه؟
_اممم.. یکی که خیلی دوسش دارم. میشناسیش؟
نمیدونم شاید بشناسم +
_خب پس بذار مشخصاتش رو بهت بگم ببینم میشناسی. اَهووم، بگو ببینم +
_عاممم، یکی آقای خیلی خوشتیپه.
واو +
_چشماش اینقدر زیباست که همه زندگیم توش خلاصه میشه.
جونگکوک لبخند آرومی رو لبش نشست و در سکوت بهش گوش داد.
_موهاش اینقدر نرمه که دوست دارم همیشه بهشون دست بزنم، آغوشش اینقدر گرم و امنه که دوست دارم تا ابد اون تو زندونی بشم، لباشم خیلی خوشمزهس.
جونگکوک بلند خندید و با دستهاش موهای دختر رو نوازش کرد.
پس اون آقا خیلی خفنه نه؟ +
_خیلی
تو هم خیلی دوسش داری آره؟ +
_خیلی زیاد، حتی بیشتر از خودش.
بیشتر از خودش؟ +
_بیشتر از چیزی که اون منو دوست داره.
ولی من فکر میکنم نمیتونی دوست داشتنشو با چیزی مقایسه +
_کنی
جدی میگی؟
_آره
سرش رو از سینه جونگکوک برداشت و از پایین نگاهش کرد.
_ولی من بیشتر دوسش دارم.
خب پس جفتتون به یه اندازه همو دوست دارید +
_قبوله
خب بیا حالا یه چیزی واسه کسی که دوسش داری درست کن +
_گشنشه.
مگه اونی که دوسش داری اینجاست؟
_آره.
بدو درست کن +
_خب چی درست کنم؟ بلد نیستم.
نمیدونم، با این وضع چجوری میخوای باهاش ازدواج کنی؟ +
_فعلاً ازم خواستگاری نکرده که.
شاید بکنه +
_خب حالا اون موقع یه فکری میکنم.
اگه هر روز پول غذا بده ورشکستش میکنی +
_خب چیکار کنم؟ بلد نیستم.
جونگکوک خندید و دست از اذیت کردنش برداشت.
حتی اگه بلدم باشی نمیذارم کاری کنی، برات خدمتکار میگیرم تا + دست به سیاه و سفید نزنی.
لیویا لبخند دندوننمایی زد و با عشوه از کنارش رد شد.
موهات خیلی بلندتر شدهها +
_آره دیگه، از وقتی که اومدم پیشت کوتاهش نکردم.
خوبه +
_تو دوست داری موهام بلند بشه یا کوتاه؟
من خودتو دوست دارم +
_واوو، جونگکوکشی حرفای قشنگ میشنوم.
تازه اولشه، کجاشو دیدی؟ خب پس من میرم غذا بگیرم بیام +
_باشه زود برو زودم بیا.
باشه، سوئیچمو ندیدی؟ +
_رو میز کنار مبله.
اوکی، از خونه بیرون نرو تا برگردم، باشه؟ +
_باشه، مواظبم، خیالت جمع.
کتش رو برداشت و بوسه سریعی به گونه لیویا زد و از خونه خارج شد.
سوار ماشین شد و بعد از روشن کردن ماشین از محوطه خونه خارج شد.
با تصور چهره لیویا خندهای کرد: دختره دیوونه.
یک ربع از رفتن جونگکوک گذشته بود، اما تو همین زمان کم هم دلتنگی رو حس میکرد.
با صدای کوبش در از جاش بلند شد. به همین زودی اومد؟ حتماً یه چیزی جا گذاشته.
بلوزش رو صاف کرد و دستش رو روی دستگیره در گذاشت و در رو باز کرد.
_چرا اینقدر زود
با دیدن چهرهاش تمام بدنش یخ کرد و با جیغ بلندی در رو بست. دستش رو روی دهانش گذاشت. چجوری پیداش کرده بود؟ به صداهای کوبیدن در اهمیت نمیداد و صداش رو خفه کرده بود.
باز کن این درو:
_برو از اینجا، اصلاً تو کی هستیی؟
مرد پوزخندی زد و با صدای بلندی گفت: نمیدونی کیم آره؟؟ ولی من خوب میدونم تو کی، خوب میشناسمت. باز کن درو.
لیویا جیغ بلندی کشید:
_دست از سرم بردار!
فکر کردی راحتت میذارم؟ بیچارت میکنم. همه چیز و به اون پسر احمق میگم.
لیویا وحشتزده از در فاصله گرفت و سرش رو به طرفین تکون داد.
_تو این کارو نمیکنی!
بار دیگر مرد محکم به در کوبید و با فریاد گفت: باز کن این درو تا اون احمق نیومده.
- ۳۴۶
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط